در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از خیمههای عاشورا، آن سوی چهره زرد خورشید، موج عطرهای بهشتی، خانه هل اتی، گریه دل ناصبوران، گلوی سبز آواز، خاطرات سبز، قلب را فرصت حضور دهید و... ازجمله آثار این شاعر محبوب کرمانشاهی است. محبت همچنین عناوین برگزیده استانی اولین جشنواره شعر فجر، نفر اول سومین دوره شعر معلم کشوری و دریافت 2 بار تقدیرنامه در سالهای جنگ را در کارنامه ادبی خود دارد.
اولین شعرتان را در چند سالگی سرودید؟
10 سالگی (چهارم دبستان).
چطور شد وارد حال و هوای شعر و شاعری شدید؟
ببینید، شعر و شاعری یک حال و هوایی است که وارد شدن ندارد، بلکه از روز ازل به همراه شخص شاعر بوده است. فقط بستگی به زمان و مکان دارد که این مساله چه وقت به ثمر بنشیند و چه ثمرهای داشته باشد و در واقع شعر سرودن همیشه در فرد شاعر وجود دارد مثل یک خالی که در چهرهای نقش بسته یا رنگ موی سر یا داشتن آواز خوش، یعنی همراه فرد به دنیا میآید و شاعری هم عینا چیزی است مثل همین خوشخوانی که همه کس آوازخوان خوبی شاید نباشند و همه کس هم شاعر نباشند، با این حال بنده نیز از همان کودکی و دوران ابتدایی به حفظ اشعار و تصانیف خیلی علاقه داشتم.
اولین شعری که گفتید، چه بود؟ یادتان هست؟
یادم هست ولی نمیتوانم برایتان بخوانم. (زشت است)
موضوع شعر را هم نمیتوانید بگویید؟
چرا، توی مدرسه ما پسری بود قلدر و زورگو. به ما زور میگفت و اذیتمان میکرد. من هم که زورم به او نمیرسید، با یک شعر هجو جوابش را دادم و حسابی حالش را گرفتم. شعر بین بچهها پخش شد و آنها هم خوشحال شدند که با یک شعر حقشان را از آن همکلاسی زورگو گرفتم.
بعد از آن شعر، اولین شعری که گفتید و میتوانید برای ما بخوانید؟
«هشدار جوان! دشمن قرآن، نکنندت
بیمسلک و بیمذهب و ایمان، نکنندت
در گوش تو بیهوده خسان نغمه نخوانند
چون بیوطنان بیسر و سامان، نکنندت»
سال اول دبیرستان بودم. دبیری داشتیم به نام سیدجمالالدین غروی روحش شاد آقای غروی داشت از بچهها امتحان زبان خارجه میگرفت. نوبت به من که رسید، سوالی پرسید و منتظر جواب ماند. اما جواب من سکوت بود.
سوال دیگری پرسید. باز هم جوابی نداشتم. با صدای گلایهآمیزی که با کمی تحکم همراه بود گفت: پسر! اقلا شعری بخوان. این شعر را برایش خواندم (چند روز قبل از کلاس آن را سروده بودم). برق مهربانی و رضایت در چشمانش درخشید. خوشحال شد و نمره خوبی هم برای آن درس به من داد.
اولین کتاب هایی که خواندید؟
از همان کودکی که به ادبیات علاقه داشتم و آشنا بودم. برادرم هفتهای 5 ریال، که خیلی پول بود، تمام جزوههای قصه را میخرید از یک نویسنده خوشقلمی که متاسفانه کمتر اسمی از او برده شده، به نام آقای ابراهیم مدرس زمانی آشتیانی که قصههای زیبایی مینوشتند، از جمله سلطان جنگل، خورشید تیسفون، به سوی رم، دلشاد خاتون و... که اینها به صورت جزوههای هفتگی روی کاغذهای ارزانقیمت چاپ میشد و برادرم آنها را در اختیار من قرار میداد که بخوانم.
اولین کسی که برایتان شعر خواند؟
اصلا یادم نمیآید. اما خوب یادم هست. من در 5یا 6 سالگی، تقریبا همه تصنیفهای آن روزگار را حفظ بودم.
چند سال داشتید که اولین شعرتان چاپ شد؟
حدودا 15 سال. (ماههای آغازین دبیرستان).
اولین شعرتان کجا چاپ شد؟
نشریه مشیر چاپ تهران. مرحوم علیاصغر زعفرانی دوست برادرم نماینده مشیر بود و من جرات کردم چند تا رباعی برای نشریه مشیر پست کنم. یکی دو تا از آنها را در صفحه اول نشریه چاپ کردند و چند تا را هم در صفحات داخلی - در ستون نامهها - در همان ستون برایم نوشته بودند. آقای جواد محبت، شعرهای خوب شما رسید لطفا خوشخطتر و خواناتر بنویسید!
و البته همزمان اولین شعر غیر رباعی من در روزنامه توفیق چاپ شد که برایم شانس هم به همراه آورد. شانس عضویت در تحریریه توفیق (سال 1344) یعنی 8 سال بعد از چاپ اولین شعرم در روزنامه. آن جا بزرگانی مثل مرحوم ملک حجازی، مرحوم ابوالقاسم حالت، شادروان ابوتراب جلیلی و خیلی های دیگر همکاری داشتند و من هم که در آن ایام جوان بودم چند اسم مستعار انتخاب کردم از جمله «م آدمیزاد»و «میزمم جواد» و... بعد از آن با نشریات دیگری از جمله روزنامه اطلاعات، اطلاعات هفتگی، جوانان و بانوان و... همکاری کردم.
اولین شعر چاپ شدهتان چه بود؟ یادتان هست؟
بله. یادم هست و هنوز بریده آن را نگه داشتم.
«دلخسته زگردش شب و روز جسی
افسرده زهم نشین خار و خسی
خواهم زخدا که عمر یک لحظه شود
و آن لحظه به یاد تو بر آرم نفسی»
اولین بار که شعر سیاسی گفتید؟
از سال 1346 به بعد اشعار من بار عاطفی و سیاسی به خود گرفت که همین مساله باعث شد که چندبار گرفتار ساواک شوم که یک بار در قصرشیرین و یک بار هم در شهر مشهد مشکلاتی برایم به وجود آمد.
چهطور شد وارد شعر کودکان شدید و اولین اتفاقی که شما را به این فضا کشاند چه بود؟
این آشنایی را از آنجا پیدا کردم که خودم معلم بچهها بودم و از نزدیک با آنها هم صحبت و همکلام میشدم و حقیقتا سر و کار داشتن با بچهها دنیای خاص خود را دارد و من معتقدم که در کنار بچهها بودن آدم را رنگین کمانی و گلزاری میکند، آدم را جویباری میکند، مثل آسمان بهار میشوی که گاهی میخندی و گاهی عمیقا گریه میکنی. من که با بچهها اینگونه بودم.
در سالهای اول معلمی در یکی از روستاهای قصرشیرین، در ایام زمستان، چون حیاط مدرسه آسفالت نبود و زمین ورزش و فوتبالی در کار نبود لذا در سرما و بارندگی مجبور بودیم که در کلاس بمانیم. چون همه جا گل و لای و هوا هم نامساعد بود و به قول بچه ها زنگ ورزش دیگر ورزش بیورزش و برای بچهها خیلی سخت بود که به جای ورزش و بازی در کلاس حبس شوند و من هم برای خوشایندی حالشان سرودهای سادهای میساختم و همان سر کلاس یک آهنگ رویش میگذاشتم و با بچه ها همگی می خواندیم که یکی از آن اشعار هنوز هم یادم هست که با آهنگ و به صورت گروه کر می خواندیم:
ابر آمد خورشید از ما پنهان شد
برق آمد، رعد آمد و باران شد
که این مسائل آغاز شعر کودک بود و همین موارد باعث شد که با فضای شعر کودک آشنا شوم.
اولین کتابتان چه بود؟
مجموعه شعری بود برای نوجوانان به نام «خاطرات سبز» که آن را با سرمایه شخصی و با گرفتن وامی از بانک چاپ کردم.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: