در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درباره کاراکتر مردی که حدود 250 سال سن دارد، چطور تحقیق کردید؟
به دیدن قبرستانهای زیادی رفتم! (میخندد) وقتی در ارتباط با این نقش با کارگردان و فیلمنامهنویس ملاقات کردم، بر سر این نکته به توافق رسیدیم که نباید تحقیق زیاد و ویژهای درخصوص آن داشته باشیم. خودم به این نتیجه کلی رسیدم که باید تلاش کنم جلوی دوربین کاراکتری را خلق و مجسم کنم که خیلی طبیعی و کامل به نظر میرسد. این کاراکتر باید آنقدر ساده میبود که تماشاگران هنگام دیدنش باور کنند که او آدمی در آن سن و سال است، همانطور که خود او هم چنین اعتقادی داشت. به این ترتیب، دیگر جایی (و دلیلی) برای تحقیق نبود. شما وقتی آدمهای مختلف را ملاقات میکنید، آنها چیزهای مختلفی میگویند. مهم نیست که آنها دروغ میگویند یا راست. آنچه اهمیت دارد، این است که ببینیم آیا آنها این حرفها و چیزها را باور دارند یا خیر. حس کلیام هنگام بازی در این نقش این بود که به خودم بباورانم که اجرای آن برایم کار سختی نیست. یک احساس ویژه شخصی که خودم دارم، این است که همیشه احساس کردهام در تمام طول زندگیام آدمی بودهام که رشد نکرده و بزرگ نشدهام. هیچ وقت توانایی بزرگ شدن را نداشتهام. بعضی وقتها به این مساله فکر میکنم و دربارهاش از خودم پرسشهایی میکنم، اما کاراکتری که در این فیلم دارم، کاملا بعکس است، او آدمی است که خیلی رشد کرده و بزرگ شده است، اما با این حال او آدمی رشد کرده نیست. بزرگ شدن از نظر من به معنی این است که تو وانمود کنی جور دیگری هستی. در این حالت آدم وانمود میکند کس دیگری است. این مساله به من یک کلیدی برای ورود به درونیات این نقش داد. من آقای مارگو ریوم را به صورت یک بچه میبینم. بچهها همه چیز را باور میکنند و بقیه را نیز وادار به پذیرش این نکته میکنند. این همان چیزی است که قصه فیلم هم میخواهد بگوید.
در تمام این سالها شما میخواستید نقش ویلی وونکا را روی پرده سینما بازی کنید. فیلم شما خیلی شبیه آن فیلم به نظر میرسد. این دو قصه چقدر شبیه یکدیگرند و به هم مربوط میشوند؟
میخواهید واقعیت را بگویم؟ خیر. شما همیشه به دنبال یک قصه خوب هستید. (میخندد) این یکی هم میتواند یک قصه خوب باشد. هیچ وقت کتاب ویلی وونکا را نخواندهام و هرگز هم فیلمش را تماشا نکردهام. برای همین وقتی گفتم میخواهم نقش ویلی وونکا را بازی کنم، فقط شنیده بودم که نسخه اریژینال آن واقعا کار خیلی خوبی بوده است. همه میگفتند این نقش جدید خیلی برایم خوب است. جین وایلدر هم این نقش را خیلی خوب بازی کرد و از مدتها قبل به من بازی در این نقش پیشنهاد شده بود ولی من خیلی به این مساله فکر نمیکردم و مشغول انجام کارهای دیگرم بودم. وقتی قرار شد نسخه تازهای از این فیلم ساخته شود، با بازاریابم تماس گرفتم و گفتم تلاش خود را بکند تا این نقش را برایم بگیرد. ولی او به من پاسخ منفی داد و گفت سازندگان نسخه دوبارهسازی شده بهدنبال بازیگر جوانتری هستند. خب، در این حالت من دیگر نمیتوانستم چیزی بگویم. شنیده بودم که در ویلی وونکا یک آدم شرور و یا موجودی که خیلی هم دوست داشتنی نیست وجود دارد، گفتم اگر بشود، این نقش را بازی میکنم. این فیلم که شخصیت ثابت و مشخص ندارد، همانطور که بیشتر کتابهای مربوط به قشر سنی کودک و نوجوان فاقد چنین شخصیتی هستند.
ضرورت اولیه کار یک بازیگر بازی کردن است. اینطور بهنظر میرسد که این فیلم به بازیگرانش فرصت خیلی خوبی برای بازی کردن و نمایش استعدادها میدهد. آیا برای شما بازی در این فیلم یک تجربه متفاوت بود؟ منظورم متفاوت از فیلمنامههایی است که جدیتر و خشنتر هستند.
خیر. من همهجور فیلم بازی کردهام. خیلی بانمک است وقتی میگویند بازی کردن. زمانی که این فیلم را با جانی دپ بازی کردم، چند صحنه مشترک با هم داشتیم. بههمین دلیل قبل و بعد از فیلمبرداری قدم میزدیم و صحبت میکردیم. من تهیه کننده نمایش او هستم که در مواجهه با تماشاگران شکست میخورد. او نویسنده نمایش است. یکی از آن دفعاتی که داشتیم صحبت میکردیم، نام آرتورمیلر نمایشنامه نویس هم به میان آمد. خب، من در نسخه سینمایی نمایش مرگ دستفروش میلر در دهه 80 با او کار کرده بودم. یادم میآید که او گفت:این یک نمایش است، یک نمایش. اما منتقدان حس و حال و مفهوم آن را لگد مالی کردند. بین تهیهکننده و نمایشنامهنویس داخل قصه فیلم همچنین بحثهایی در میگیرد و ما مشابه چنین دیالوگهایی را در داخل فیلم هم گنجاندیم. اما در ارتباط با پرسش شما بگویم من و یا بقیه بازیگران هیچ کاری نکردیم که کارمان متفاوت بهنظر برسد، برای اینکه احساس میکردیم یک فیلم دیگر را بازی میکنیم.
فقط یک فیلم دیگر؟
بله. ما همه سر صحنه حرکت داشتیم و نقشهایمان را بازی میکردیم. میدانستیم که در این فیلم هم خودمان نیستیم و داریم نقش کسان دیگری را اجرا میکنیم. تا زمانی که در جلو نقش بودیم، برای خودمان خلوتی خلق کرده بودیم که این خلوت با پایان فیلمبرداری درهم شکسته شده و از میان میرفت. فکر میکنم آنچه ما بازیگران را از آدمهای دیگر مجزا کرده و باعث میشود متفاوت بهنظر برسیم، این است که ما همیشه با دقت رفتار، حرکات و کارهای دیگران را نگاه میکنیم و در ذهنمان از آنها یادداشت برمیداریم، بعد زمانی که جلوی دوربین ظاهر میشویم تا نقشی را بازی کنیم، از این یادداشتها برای خلق یک کاراکتر جدید استفاده میکنیم. این تمام کاری است که من انجام میدهم و هنگام انجام آن لذت خیلی زیادی میبرم. البته همیشه و در همه فیلمهایم چنین لذتی را احساس نمیکنم. با وجود این تلاش دائمیام این است که کارم را بهبود دهم و هر روز بهتر از روز قبل باشم.
گفته میشود سرصحنه فیلمبرداری کمی با کارگردان آن زاچ هلم مشکل داشتید.
خب، کارگردانان سازنده و خالق فیلمها هستند و دید خاص خودشان را دارند آنها میخواهند روی نکاتی تاکید کنند که دوست دارند و فکرمیکنند درست است. شما در مقام بازیگر باید این اطمینان را بهوجود بیاورید که با مراحل مختلف کار راحت هستید و در عین حال مجبورید خودتان را با آن دید همراه کنید. اما خیلی وقتها هنگام کار با آنها و برداشت صحنهها، کمی کمحوصله میشوید و کاسه صبرتان لبریز میشود. من فکر میکنم این مساله از دومین فیلمم، کابوس نیمهشب شروع شد. بعضی وقتها کارگردان میگوید: خب، یک دقیقه صبر کن، تو میخواهی چهکار کنی؟ و تو هم نظرت را میگویی. میدانید، این کار شبیه نوشتن است. تو میدانی که میخواهی چهچیزی را بنویسی، اما این نکته را تا زمان نوشتن نمیتوانی حدس بزنی. برای همین است که از کارگردان میخواهم به من اجازه دهد صحنه را آن طور که میخواهم بازی کنم. مثالهای زیادی میتوانم در این رابطه بزنم.
در فیلم توتسی سیدنی پولاک از من خواست که دور یک پارک بچرخم. اما من احساس میکردم در این صحنه نباید چنین کاری را انجام دهم. از سیدنی خواستم بگذارد تا نقش را آنطور که خودم حس میکردم بازی کنم و او هم موافقت کرد. حاصل کار خیلی خوب شد و رضایت را داخل چشمهای سیدنی میدیدم.
این طور به نظر میرسد که فیلم «بازار بزرگ...» درباره دانشجویان و استادان آنهاست. آیا در طول سالهای فعالیت بازیگری هیچ مراد و استادی داشتید و آیا خودتان برای آدمهای دیگر نوعی استاد هستید؟
پاسخ دادن به این سوال خیلی طولانی میشود. میدانید من میخواستم یک نوازنده پیانو بشوم؛ اما در این کار مهارت کافی نداشتم، برای ورود به دانشگاه مشکل زیادی داشتم، زیرا نمرههای دبیرستانیام خوب نبودند. کار بازیگری را شروع کردم؛ چون میخواستم نمره کافی برای ورود به دانشگاه پیدا کنم. دوستانم گفتند درس بازیگری را بگیرم؛ زیرا کسی در آن رد نمیشود و نمره قبولی را میگیرد. این طوری شد که شما الان میبینید من کاملا درگیر حرفه بازیگری هستم! آن روزها مراد، استاد و قهرمان همه مارلون براندو بود، فکر نمیکنم امروز ما بتوانیم بازیگری را پیدا کنیم که بتواند کارهایی را انجام دهد که براندو انجام داد. به همین دلیل، هیچکس هم رتبه و جای او را نمیگیرد. جین هکمن، رابرت دووال، جیمزدین و همه نسلهای بازیگری تحتتاثیر او هستند. او کاری کرد که تا قبل از او هیچکس آن کار را انجام نداده بود. آدمهای زیادی در انجام و اجرای حرکاتشان کاملا طبیعی بودهاند، خیلیها از موهبت مستعد بودن برخوردار بودهاند. اما براندو جلوی دوربین کارهایی میکرد که همه جدید بودند. با وجود عضلانی بودن، نوعی لطافت زنانه در او وجود داشت که تا قبل از این در هیچ بازیگر دیگری دیده نشده بود.
بازیهایش حال و هوای عجیب و ویژهای داشت و همه این مسائل به او بعد خاصی میداد. براندو اولین استاد من بود و پس از او باید از معلم بازیگریام اسم ببرم. در کلاس ما 25 شاگرد بودیم و آن روزها زمان اوج فعالیت اجتماعی بود و او گفت به عنوان یک بازیگر باید با تمام مسائل دور و بر خود در اجتماع آشنایی داشته باشیم.
همکلاسیهایم فکر میکردند او کمونیست است. یک روز مرا به کناری کشید و گفت بازیگر مثل معلمهاست و پیشنهاد کرد راهی نیویورک شوم، کارم را به صورت جدی در آنجا ادامه بدهم و انتظار نداشته باشم بلافاصله کاری پیدا کنم یا تبدیل به بازیگری معتبر شوم. او درست میگفت. 12 سال طول کشید تا به بازی در «گراجوئیت» دعوت شوم. مایک نیکلسن مراد و استاد بعدیام بود. بعد نوبت «کابوس نیمهشب» رسید. هر دو فیلم نسخههای سینمایی دو نمایش موفق صحنهای بودند و باعث موفقیت من شدند. حالا به سنی رسیدهام که احساس میکنم مراد و استاد من هنرمندی است که میتواند به حیات خود ادامه دهد. وقتی میشنوم کارگردانی مثل سیدنی لومت در سن 81 سالگی فیلم جدیدی میسازد، خوشحال میشوم. اتوماتیکوار او یک استاد است.
کار کردن با بازیگر جوانی مثل ناتالی پورتمن چگونه بود؟
پورتمن را سالها پیش ملاقات کرده بودم. فکر میکنم حالا 26 سال دارد. پسر من هم 26 ساله است. چند نمایش او را در برادوی دیدم و پس از نمایش «خاطرات آن فرانک» همراه همسرم به پشت صحنه و به دیدنش رفتیم. آنجا بود که متوجه شدم چقدر به کارش علاقه دارد و با جدیت آن را دنبال میکند. بازیگر خیلی خوبی است و برایش آرزوی موفقیت بیشتر میکنم.
سرسخت و یکدنده
فیلمهایی مثل «بازار بزرگ آقای ماگوریوم» که میخواهند شبیه یک کار گرم و دوستانه خانوادگی به نظر برسند، جای کار زیادی دارند و برخلاف تصور سازندگان آنها، نمیتوان براحتی با آنها ارتباط برقرار کرد. به صورت طبیعی، فیلمهایی از این دست بابانوئل را در یک نقش باشکوه و مهم به نمایش میگذارند. البته در فیلم جدید داستین هافمن بابانوئلی وجود ندارد، ولی مرد 250 سالهای نقش اصلی ماجراها را دارد که آقای ماگوریوم نام دارد. این آقای ماگوریوم همان کارها و وظایفی را در فیلم انجام میدهد که در کارهای مشابه به عهده بابانوئل است. هافمن نقش آقای ماگوریوم را خیلی خوب بازی میکند، ولی مشکل اصلی قصه فیلم این است که تضاد دراماتیک آن کم است. طراحی صحنه، دیالوگها، موسیقی و حتی برخی از صحنههای فیلم خیلی خوب است، اما یک محصول خوب سینمایی به چیزهایی بیشتر از این نیاز دارد تا بتواند با موفقیت تماشاچی را جذب خود کند. وظیفه هافمن در این فیلم بسیار دشوار است. او یک تنه بار تمام مشکلات فیلم را به دوش میکشد و سعی دارد با بازی گرم، یکدست و مقبول خود، تمام ضعفهای فیلم را بپوشاند. به احتمال زیاد تماشاگران جوانتر فیلم بیشتر از والدین و بزرگترهای خود از تماشای آن لذت خواهند برد. به همین دلیل شاید بهتر باشد این فیلم را محصولی کودکانه و نوجوانانه بدانیم تا یک کار خانوادگی.
بخش اصلی و اعظم قصه فیلم به تضادهای داخل مغازه بزرگ آقای ماگوریوم برمیگردد. او یک مغازه اسباببازیفروشی دارد که به عنوان یک مکان جادویی و مرموز معروف شده است. در این محل هر اتفاقی که فکرش را بکنید رخ میدهد. مالک مغازه یعنی آقای ماگوریوم آدمی سرسخت و یکدنده است که بیش از یک قرن است آنجا را اداره میکند. مولی ماهونی (با بازی ناتالی پورتمن) از دوران نوجوانی در این مغازه کار کرده است. او در سن 23 سالگی با بحرانها و مشکلات زیادی روبهروست. اریک 9 ساله و هنری دو کاراکتر مهم دیگر قصه هستند. اریک به جادویی بودن مغازه اعتقاد دارد و از مولی میخواهد کاری کند تا این جادو زنده و باقی بماند.
جادوی موجود در اسباببازیهای مغازه باعث ویژه و منحصر به فرد شدن آنها میشود. حضور چند تا بچه تازهوارد، مغازه و آدمهای آن را وارد ماجراجوییهای شگفتانگیز تازهای میکند. داستین هافمن بازی در این نقش را به این دلیل قبول کرد که تا قبل از این در یک چنین نقشی بازی نکرده بود. در کارنامه هنری هافمن جای یک اثر فانتزی ماجراجویانه کودکانه خالی بود. با بازی در این فیلم، هافمن سعی کرد اشتباه قبلیاش مبنی بر عدم بازی در فیلم علمی تخیلی و آیندهنگرانه ریدلی اسکات بلید رانر (1982) را جبران کند. این نقش به هریسون فورد رسید و خود فیلم خیلی زود تبدیل به یک اثر کلاسیک شد. هافمن که همسایه مل بروکس بود، قرار بود در اولین فیلم سینمایی او «تهیهکنندگان» (1968) یکی از دو نقش اصلی را به عهده بگیرد، اما کمی قبل از شروع کار، به وی بازی در فیلم «گراجوئیت» (1967) پیشنهاد شد. آن بنکرافت همسر بروکس که همبازی هافمن در گراجوئیت شد از او خواست اجازه بدهد هافمن در فیلم مایک نیکولز بازی کند و به این ترتیب هافمن با یک فیلم بسیار مطرح تبدیل به یکی از ستارههای مهم دنیای سینما شد.
ترجمه: کیکاووس زیاری
کوتاه شده از: movieweb.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: