بیدل دلداده از گنبد کاووس: دنبال یه نفر میگردم که دردم رو بدونه. دنبال یه نفر میگردم که شکست خورده عشق باشه، اونم یکطرفه. دنبال یه نفر میگردم که...
آن یک نفر کجاست؟ خونشون؟ خونتون؟ خودشه؟ خودتی؟ خودمم؟ هیچ کدوم؟! پس بلند شو برو نزدیکترین دادگاه خانواده محل سکونتت، یک نمه عمیقتر و دقیقتر به دختر و پسرها و زن و شوهرهایی که آمدهاند آنجا نگاه کن. میتوانی یواشکی به حرفهایشان هم گوش دهی یا علناً بپرسی شما که قبل از ازدواج عاشق هم بودید، پس چی شد؟ ببین چه میگویند. آن وقت بیا تا راه حل را بگویم. برای ازدواج یا اظهار علاقه به دیگران، دنبال تشابهات رفتاری، فکری و... باش، نه احساسات عشقی و غیره و ذلک.
یک نفر از همین دوروبرا: چند شبه که خوابهای آشفتهای میبینم. خواب میبینم دانشمند و فیلسوف و حکیم، همه از دستت شاکیاند و چون دستشون از این دنیا کوتاهه دست به دامن من میشن و میگن: به اون پاسخگوی بیسواد بگو اگر یه دفعه دیگر این چرندیات رو از طرف ما تحویل بروبچ بدی میریم سراغ سردبیرت و میگیم از اونجا بندازنت بیرون. یک پیغام هم از پدربزرگ نیما یوشیج واسهت دارم. گفت بهت بگم: بیمعرفت! درسته وقتی خیلی بچه بودیم سرِ آبنبات چوبی چن دفعه دعوا کردیم ولی این رسمشه که از نوه من اسمی نمیبری؟ (خودمونیمها، با این سن و سالت دست به قلم خوبی داری).
خواننده خیلی قدیمی با مدرک: ...جوابیهات رو خوندم و تمامش رو به غیر از اولش قبول دارم. دریافتم که چقدر در بیان مطالب و اینا زبردستی (پاچهخواری نمیکنم ها) اما پاسخگوی عزیز، نظرت در مورد آن دکتر کاملاً از روی احساسات بود و من قبولش ندارم...
بابااااااااا پاچهخوار. پاچهخواری که شاخ و دم ندارد عزیز مادر. عسل و مربای صبحانه، قبول یا عدم قبول مطلب و نظری کاملاً به خودت مربوط است آمممممما، یادت باشد که تا وقتی درباره موضوعی مثل این، اشراف و مطالعه و درک بالا نیافتهای دیگرانی را که کاملاً جمیع جهات آن موضوع را درک کردهاند متهم به احساساتی حرف زدن نکنی. اگر امکان و وقت و بخصوص شناختی بود، حتماً برایت توضیح میدادم که به اضافه خیلی مسائل درست، خیلی اشتباهات هم داشته است. هیچ وقت متعصبانه و یکجانبه به کسی یا چیزی یا موضوعی، نچسب تا راه درست را بهتر تشخیص دهید.
مرده متحرک: ...پس بدبختتر از من کجا سراغ دارید؟
این عین خوشبختی است مرده جان! البته اگر نیک بنگری و اگر آگاهی را هم به آن بیفزایی. اگر امکان داشت، سقراط حکیم را میفرستادم یک توک پا بیاید نزد حضرت عالی دلایل محکمهپسند که نه، ولی دلایلی محکم و پسندیده خدمتت عرضه کند بلکه سرِ سه سوت (حالا نهایتاً چهار سوت! دعوا نداریم که!) بگویی: اِ...؟ جداً این جوریا بوده؟ پس بابا ای ول به خودمان! ما کلی خوشبخت بودهایم و نمیدانستیم! بعد ما هم بگوییم: عرض کردیم که خوشبختید و نمیدانید.
...نمیدونم چرا، ولیاحساس میکنم وقتی یه نامهای تو بخش یه کوچولو از نامههاست یعنی: آخی، نازی، بیا عزیزم، این دو تا جمله هم از تو که معلوم نیست چی کاره عروسی. نه باباشی، نه مامانش، خوب از کجا معلوم؟ شاید هم اصلاً خودشم. ناراحت نشدم که نامهم رو اونجا چاپ کردیااااااا...
آخی، نازی، بیا عزیزم، این دو تا جمله هم از من که معلوم نیست چی کاره عروس و دامادم (باز صد رحمت به تو که حداقل میدانی از طرف عروسی): به خاطر بسپارید را در قسمت دیگه خیلی کوچولو از نامهها بخوان تا بدانی چاپ بخشها یا حتی همه خطوط نامهها به آخی و نازی و بیا عزیزم ربط موضوعی (بلکم غیر موضوعی هم!) ندارد.
خواجه میثم: ...خیلی وقته که با تو و چاردیواری و همه بچهها آشنام. همیشه هم دوست داشتم یکی از شعرهام رو برات بفرستم...
چاکککککریییییم! مایه شعر را که داری، اما اطلاعات شعریات کم است. ژیان و مرسدس بنز هر دو شعرند! بگو ببینم، دوست داری سوئیچ کدام شعر در جیبت باشد و با کدامشان توی خیابان ادبیات گشت و گذار کنی؟ هان؟ تازه چرخهای ژیانت هم که چوبی و مربع شکل است!! کتابهای بیشتری بخوان جناب خواجه میثم الملک!
پرستوی شب از شمال: نمیدونم کار شما چطوریه؟ ولی هر چی هست فکر کنم از هر چی خوشتون بیاد چاپش میکنید، درسته؟ آخه یه آدم دلسوز و با معرفت اونجا نیست این مطالبی رو که میفرستم چاپ کنه؟ خب اولین بار، میگیم حتماً اشکالی داشته دیگه، عیب نداره دفعه بعد. دومین بار: خب این بار هم اشکالی نداره، حتماً جا نداشتن چاپ کنن. تا سه نشه بازی نشه! سومین بار دیگه ستمه. مطلبم رو چاپ نکردید هیچی، لااقل اسمم رو تو نامههای رسیده مینوشتید. حالا ما اشتباه کردیم از قسمت بروبچهها خوشمون اومده و میخوایم مثل بقیه نامه بنویسیم؟
الو؟ فوت، فوووووتتتتتت!! صدا مییاد؟! یا ارتباط قطع شده؟ بابا سیم تلفن پاره شد بس که داد زدیم: اگر نامهای به دستمان برسد هر کار نکنیم، اسم نویسنده و فرستندهاش را حتماً چاپ میکنیم. آقا جان، این همه عیدی گرفتهاید گذاشتهاید توی بالش که چه؟! بابا گوشیهایتان را عوض کنید تا صدایمان درست و حسابی بیاید و برود دیگر. بد میگم غلااااااااااااام؟ حالا ما اشتباه کردیم هیچی، خودت بگو با این توجهتان به حرفهای پاسخگوی بروبچهها، یک آدم دلسوز و بامعرفت هم بیاوریم بگذاریم اینجا که به همین درد دچار میشود، نهههههههههه؟!!... غلاااااااااااام!
بدون امضا: دو سه سالی هست خانه بروبچهها رو میخونم. هر دفعه هم بعد از کلی خنده با خودم گفتهم این دفعه که برم پیامام رو چک کنم حتماً یه پیام میفرستم، اما امان از پیری...
آره ننهجون، امان از پیری. منم دو سه سالی بود که میخواستم این پیامت رو چاپ کنم، اما امان از پیری... هی یادم میرفت و هی آمیرزا یادم مینداخت که بابا جواب این بابا رو هم بده. هههههه! دندون مندون که واسهمون نمونده گازِت بگیرم!! منتظر چک کردن پیامهای بعدیت هستم!