بر و بچه‌ها

جاده در دست بازسازی است‌

کد خبر: ۱۶۷۳۱۰

 ما انسان‌ها همگی به پشتیبان نیاز داریم و ‌حمایت اطرافیان گرمی خاصی به تلاشمان می‌دهد اما نباید گذاشت بهانه‌ها مانع از شروع تازه‌ای شود. چرا ‌تلاش‌های فردی را که برای جبران گذشته‌اش کاری انجام می‌دهد نادیده می‌گیریم؟

سیدافشین اشرفی از ساری‌

مشترک مورد نظر تو این مایه‌ها نمی‌باشد

اصلا نمی‌تونم با پدرم ارتباط برقرار کنم. کافیه یه روز مادرم خونه نباشه، بیا و ببین چه اَلم‌شنگه‌ای به پا ‌می‌شه. نه این که دوستش نداشته باشم یا بی‌احترامی کنم ها، نه. یه بار روز پدر براش کادو خریدم (آخه اصلا تو ‌خانواده ما مرسوم نیست کادو بخریم) گفتم حتما خوشحال می‌شه اما اصلا اهمیت نداد. یه بار هم دعوا کردیم، ‌شب که داشتم از سر کار برمی‌گشتم، گفتم شیرینی بخرم و آشتی کنیم. اصلا شیرینی نخورد. مشکل من این ‌نیست که مثل بچه پولدارا به خاطر شیرینی و اینا باشه. مشکل من اینه که نمی‌تونم باهاش ارتباط برقرار کنم.‌

غریبه - 20 ساله از قم‌

همیشه هزار راه نرفته برای رسیدن به نتیجه هست  . یکی دیگر از آن هزار راه را امتحان کن عزیز دل انگیز من . باشد که رستگار شوی .


غفلت‌

داشتم فکر می‌کردم از دوران بچگی تا حالا به چه کلاس‌های مختلفی که نرفتیم! کلاس‌های مدرسه، ‌کلاس‌های هنری، ورزشی، فوق برنامه، کلاس‌های دانشگاه با استادهای جورواجورش و... هی از خودم می‌پرسیدم ‌توی کدوم یک از این کلاس‌ها درس زندگی رو یاد گرفتیم؟ اصلا مگه می‌شه با چند تا کلاس ساده درس زندگی ‌رو یاد گرفت؟ واقعا اگه یه روز، روزگار بشه معلمم و بخواد درس زندگی رو ازم بپرسه باید چی جواب بدم؟ می‌تونم ‌از پسش بر بیام؟ خوب که فکر کردم دیدم مهم نیست ما توی زندگیمون چند تا کلاس یا چه کلاس‌هایی رفتیم، ‌مهم اینه که از هر کدوم چقدر تونستیم درس زندگی بگیریم؟ شاید کسی پیدا بشه که در تمام عمرش هیچ ‌کلاسی هم نرفته باشه اما درس زندگی رو بهتر از من و شما بلد باشه. کی می‌دونه؟ شاید درس زندگی رو بشه با ‌یه‌کمی دقت و ریزبینی یاد گرفت! شاید بشه با دیدن یه فیلم یا یه اثر هنری، خوندن یه کتاب یا نگاهی عبرت‌آمیز ‌به زندگی دیگران، تو خیابون، تاکسی، اتوبوس و خیلی جاهای دیگه، درس زندگی رو یاد گرفت! شاید حتی بشه از ‌حیوونا یا گل‌ها و درختا، آسمون و زمین و تغییر فصل‌ها یا خیلی چیزای دیگه که من عقلم بهشون قد نمی‌ده یاد ‌گرفت. بعد از همه اینها دیدم مهم اینه که بدونیم درس زندگی مهم‌ترین و سخت‌ترین و آموزنده‌ترین درس در ‌تمام طول زندگیمونه و همه‌مون یه‌جورایی ازش غافلیم! حداقل من یکی به این نتیجه رسیدم که چیز زیادی ازش ‌نمی‌دونم! همین ‌قدر می‌دونم که این درس، درسی نیست که توی کلاس خاصی بهمون یاد بدن! درسیه که ما ‌خودمون به تنهایی باید سعی کنیم اونو یاد بگیریم و واسه یاد گرفتنش تلاش بیشتری کنیم.‌

آبیترین دریا

میدانی ؟ خوب است که تو با همین فکر، اولین گامت را برداشته‌ای. مدونی؟ خوب است که اولین گامت ‌را هم درست برداشته‌ای. میدانی؟ خوب است که با دقت و ریزبینی، فهمیده‌ای که درس زندگی را از کجاها یاد ‌بگیری. میدانی؟... نه دیگر، این یکی را شرط می‌بندم که نمیدانی. اگر گفتی چه چیز مهمی هم بود که من می‌دانم و ‌تو نمی‌دانی؟ غفلت می‌کنیم و درباره بدیهی‌ترین رفتار، گفتار و خلاصه جزءجزء آداب زندگی‌مان دوباره فکر و ‌تحقیق و تامل نمی‌کنیم و مهم‌ترین بخش از درس زندگی را کنار می‌گذاریم.‌


‌... هرگز نیاسود

تا حالا شده به خصلت‌های بد فکر کرده باشی؟ می‌دونی از بین خصلت‌های بد کدوم از همه بدتره؟ به نظر ‌من، حسادت از همه بدتره چون بی‌‌معرفتی، دروغگویی، پنهان‌کاری، بدقولی، بدکاری و... رو هم با خودش می‌یاره ‌و آدم رو به جایی می‌رسونه که ممکنه باعث از دست رفتن یکی یکی دوستان، عزیزان و آشنایانش بشه.‌
‌(پاسخگو جان، تا زمانی که هستی همراهتیم)‌

هدی کاظمی 17 ساله از فولادشهر‌

 آره؟ بشمار ببین پس این چند تاست؟ «تا وقتی که سردبیر جان کله‌پایمان نکند»! 30 تا شد؟‌


دونده دو ماراتن‌

زندگی مسابقه دوومیدانی است. گاهی مانند دو صد متر کوتاه و گاه مانند دو ماراتن بلند. گاه با مانع و ‌گاهی بی‌مانع. گاهی پرشیب و گاهی کم‌شیب و گاهی بارانی و برفی یا آفتابی و خلاصه همه وضعیت‌های آب و ‌هوایی! تو یک دونده‌ای؛ دونده این مسابقه. فقط می‌توانی بدوی اما دست خودت است که چطور بدوی تا نفس کم ‌نیاوری، خسته نشوی و بازنده نباشی. یادت باشد: تنها برنده شدن مهم نیست، پیوسته و خوب دویدن مهم است. ‌به خاطر بسپارید!‌

مهدی فلاح‌پور 16 ساله از اصفهان‌

پشت نقاب‌های ملوس‌

شادی من نقابی نیست که روی صورتم گذاشته باشم. وقتی می‌خندم از ته دل می‌خندم و وقتی گریه ‌می‌کنم هم از ته دل! یکی از خوبی‌های گریه از ته دل آینه که آدم سبک می‌شه و بعدش هم وقتی می‌خندی از ‌عمق وجودته.‌
کسی که نقاب می‌زنه و می‌خنده خودش زجر می‌کشه. ممکنه دیگران احساس کنند که اون شاده ولی ‌چه فایده؟ این طوری فقط خودت داری سوهان روح خودت می‌شی!‌

صحرا دختری در مزرعه‌

(‌ ‌بابت کارت پستالت ممنون. پابلو پیکاسو آن را در دستش گرفته و یک ساعتی هست که همین طوری‌خیره‌شده‌بهآن‌وهی‌می‌گوید: عععععععجب!! ببین چی کاااااااار می‌کنه این صنعت چاپ و ‌دایکات فانتزی!‌)


حق و حقوق صورتی‌
‌(این یه ماجرای واقعیه)‌

شنبه ساعت 5: من و خواهرم نشسته‌ایم توی اتاق. من دارم مجله می‌خونم اما خواهرم نمی‌دونه با این ‌یه خروار مساله هندسه حل نکرده چیکار کنه! من که هیچ وقت از ریاضی سر درنمی‌آوردم بهش‌می‌گم:«حقته!
می‌خواستی‌نری‌رشته ریاضی»!‌

یکشنبه ساعت 5: من و خواهرم نشسته‌ایم توی اتاق. خواهرم داره برای دوستش پیامک می‌ده اما من ‌گیر کرده‌ام توی سلسله صفویان! حالا خواهرم که هیچی از تاریخ نمی‌دونه، خیلی خونسرد می‌گه: «حقته! ‌می‌خواستی نری رشته تاریخ»!!‌

مجید رضایی 18 ساله از قم‌

(اما این یکی ماجرا خیالی است)!‌
دوشنبه ساعت 5: من و خیام و بابا طاهر عریان (البته الان دیگر بچه مثبت شده و خودش را می‌پوشاند!)، ‌شیخ اجل و حافظ و خلاصه اینا و اونا نشسته‌ایم توی اتاق. اینا و اونا دارند برای خودشان مشاعره می‌کنند اما من ‌زیر خروارها نامه‌ای که از بهمن سال پیش ریخته روی سرم دست و پا می‌زنم و مانده‌ام که این همه نامه را چک ‌کااااااااااااار کنم و چطور در دو صفحه جا دهم! اینا و اونا خیلی خونسرد می‌گویند: «حقته! می‌خواستی پاسخگوی ‌بروبچ نشی»! هه هه هه! رو آب بخندی! خنده دارد؟!!‌


حس ایستادن‌

عاطفه خانم، احتیاجی به الو گفتن و پیغام گذاشتن نیست. می‌خوای عوض بشی؟ یه نگاهی به خودت ‌بنداز. برای عوض شدن باید از راس کار شروع کنی. راس کار، تو فکرته، تو مغزت. عوضش کن. چرا دل‌هامون رو ‌بندازیم دور؟ با یه دستمال محبت می‌شه پاک پاکش کرد، مثل آینه. تو که هنوز خودت رو نشناختی چه جوری ‌می‌خوای بقیه بگن کی هستی؟ در قفس تنهایی رو باز کن؛ وقتشه پاهات، طعم ایستادن رو حس کنن.‌

یار سفر کرده‌

تو هم خوشبختی‌

این نامه رو برای آماندا می‌نویسم. بسا کسانی که به روز تو آرزومندند. خودت گفتی بروبچ از مشکلات ‌هیچ و پوچشون برای خودشون کوه غم می‌سازند ولی بدون که هر کسی مشکل خاص خودش رو داره و فکر ‌می‌کنه بالاتر از سیاهی خودش دیگه رنگی نیست. می‌گی تو خونه دستکش می‌پوشی و موقع بیرون رفتن روبند ‌می‌زنی باید بگم باز هم خوبه که می‌تونی بری بیرون! یه آدمی رو فرض کن که قطع نخاع شده، فلجه و نمی‌تونه ‌راه بره ولی تو می‌تونی! می‌بینی؟ همیشه یک چیز بزرگتری هست. بروبچ دیگه مشکلات خودشون رو می‌بینن و ‌مشکل تو رو نمی‌بینن، اما تو هم داری همین کاری رو می‌کنی که اونا می‌کنن. هستن کسانی که حاضرن همه ‌چیزشون رو بدن ولی جای تو باشن! اون وقت اونا به تو می‌گن: تو خوشبختی!‌

مردی که می‌خندد اسم یه رمان از ویکتور هوگوست. اون مرد چهره‌ای زشت و اندامی ناموزون داشت اما ‌لبخند می‌زد و قلب پاک و مهربونی داشت. مهم نیست ظاهر ما زشته یا زیبا؛ مهم اینه که انسان باشیم. آینده‌ت ‌تباه شده؟ نمی‌شه گذشته رو عوض کرد ولی از همین حالا شروع کن آینده‌ای بهتر از اون قبلی بسازی. به مردم ‌هم نگاه نکن که چی می‌گن. مردم، ندونسته و نشناخته درباره همه چیز و همه کس قضاوت می‌کنن. اهمیت نده. ‌امیدوارم تونسته باشم حداقل گوشه کوچیکی از دل بزرگت رو پر کرده باشم.‌

مردی که می‌خندد

‌ای ول! برای آماندا نامه‌ها و ایمیلهای زیادی به دستم رسید اما بهترینش انگار همین بود؛ نگاه ‌منطقی‌تر و عقلانی‌تر به موضوعات را اگر تک تکمان فرا می‌گرفتیم، ای بسا خیلی از مشکلات در زندگی به ‌سراغمان نمی‌آمد.‌


برخورد نزدیک از نوع  سوم

فاصله شما رو یاد چی میندازه؟ دوری؟ غربت؟ دلتنگی؟ یا چی؟

من اولین بار مفهوم واقعی فاصله رو تو کتابای دوران دبستان درک کردم،اگه خورشید کمی به ما ‌نزدیک‌تر بود، جزغاله می‌شدیم و اگه همون قدر دورتر بود، یخ می‌زدیم. همین درک ساده از کلمه فاصله، کافی بود ‌تا متوجه بشم در روابط خودم با آدمهای دور و برم هم باید فاصله‌ای قانونی رو رعایت کنم: نه خیلی دور، نه خیلی ‌نزدیک. فاصله‌ای که بِینش با ادب و احترام پر می‌شه. فاصله‌ای که باعث می‌شه هم رفقات بیشتر دوستت داشته ‌باشن و بهت احترام بذارن، هم دشمنات بهانه‌ای ازت نداشته باشن.‌

حدیث مطالبی از ساری‌


سازمان گردشگری دلگرد!‌

بیاین با هم تو صحرای دلمون بریم هواخوری. نکنه هوای دلمون آلوده دروغ و دورنگی باشه. نکنه تو ‌صحرای دلمون به جای گل مهربونی و سبزه دوستی، خارهای بداخلاقی و کاکتوس‌های چشم و هم‌چشمی ریشه ‌کرده باشه. نکنه چشمه صداقت جاری نباشه یا در حال خشک شدن باشه. ای کاش درخت‌های سرو آزادگی تو ‌دلمون افراشته باشه. ای کاش بار درخت‌های باغ دلمون میوه‌های امید و تعقل باشند.‌

فاطمه نادری از قم‌


تولد، تولد پیوندتان مبارک!

دیدید بعضی درخت‌ها رو به همدیگه پیوند می‌زنن تا یه میوه جدید به وجود بیاد که طعم هر دو میوه رو با ‌هم داشته باشه؟ مثلا همین پرتغال‌های قرمز و خوشمزه خونی، نتیجه یه پیوند اصولیه. زندگی مشترک ‌آدم‌ها هم به نظر من، درست مثل پیوند زدن یه آدم به یه آدم دیگه است. اگه پیوند درست و عاقلانه باشه ‌نتیجه‌اش به بار نشستن میوه سعادت و خوشبختیه اما اگه پیوند اصولی نباشه نتیجه‌‌اش چندان رضایتبخش نخواهد ‌بود. مثلا تا حالا دیدید کسی شفتالو رو با هندونه پیوند بزنه؟!‌

نشمیل نوازی از بوکان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها