سقف بالای سرم چشم دارد

سقف بالای سرم چشم دارد؛ دیوارهای اطرافم گوش دارند؛ در اضطراب و سرآسیمه‌ چند کلمه شکسته بسته روی کاغذ می‌ریزم. باید «چیزی را اعتراف کنم»؛ هرچند سخت به نظر می‌رسد. من کتاب‌های بنجلم را که بدجور روی دستم مانده بود و وبال شده بود، به کتابخانه‌ای اهدا کردم. در واقع آنها را به کتابخانه انداختم. به نزدیک‌ترین کتابخانه. تمام طول راه از منزل تا کتابخانه که مجبور بودم سنگینی ده بیست جلد کتاب‌ نسبتا حجیم را تحمل کنم، هراسان بودم که مبادا کتابدار آن‌ها را قبول نکند و پس دهد و بگوید کتابخانه جای کتاب‌های بنجل، جای ترجمه‌های بد، داستان‌های ضعیف و نخواندنی نیست. کتابخانه، انبار کتاب‌های بد نیست. مخزن کتاب‌های خوب است.
کد خبر: ۱۶۷۲۲۰

توی فکرم بود که اگر قبولشان نکرد، جایی بگذارمشان و بگریزم. گوشه‌ای، پشت و پسله‌ای و شاید دم در خانه‌ای یا توی یکی از پاکت‌های بازیافت کاغذ.

اعتراف می‌کنم جلوی در کتابخانه هم مردد ایستادم. اما دل یک دله کردم و با ترس و لرز، پله‌های کتابخانه را بالا رفتم. دوست نداشتم جواب نه بشنوم و کتابدار دست رد به سینه من و کتاب‌های مانده روی دستم بزند.

کتابخانه بیشتر شبیه تالار مطالعه بود و پر از جوانانی که پشت میزهای چوبی نشسته بودند و سرشان توی کتاب بود. تقریبا همگی در سکوتی سرشار از ناگفته‌ها، مشغول درس‌ ‌خواندن بودند و کمابیش پشت داده بودند به چند قفسه چوبی و محقر کتابخانه. از میان میز و صندلی‌های سالن  کتابخانه رد شدم تا به کتابدار رسیدم. خیلی سریع کتاب‌ها را درآوردم و به کتابدار دادم. آخر عقیده دارم سرعت عمل، جلوی تفکر را می‌گیرد. کتابدار هم سرسری کتاب‌ها را ورق زد، نگاهی بهشان کرد بعد هم خیلی خیلی تشکر کرد و گفت که اسمم را هم روی تمام کتاب‌ها بنویسم. قبول نکردم. کتابدار فکر کرد که من چه آدم افتاده‌ای(!) هستم.

می‌خواهم اعتراف کنم که شرم داشتم بگویم این کتاب‌ها را من به این کتابخانه اهدا کرده‌ام و برای همین هم اسمم را پشت هیچ‌کدام از کتاب‌ها ننوشتم.

من می‌خواهم اعتراف کنم که کتاب‌های باد کرده روی دستم را به کتابخانه‌ دادم. فضای کتابخانه را که می‌توانست جایی برای کتاب‌های خوب باشد با کتاب‌هایی که به کار هیچ کس نمی‌آیند و احتمالا سال تا سال هم کسی سری به این کتاب‌ها نمی‌زند پرکردم. (البته به او نگفتم که من از جنس آدم‌هایی هستم که کتاب‌های به دردخورم را به کتابخانه اهدا نمی‌کنم.

اما بعد از این جنایت در حق فضای محدود کتاب‌خانه‌ها، به فکر فرو رفتم. راستی چرا کتابدار آن کتاب‌های بنجل را پس نزد؟ چرا نگفت که اینها مزخرفند؟ یعنی می‌خواست مرا امیدوار کند؟ یا آن‌که اصلا نمی‌دانست کتاب‌ها به دردبخور نیستند؟ یعنی اینقدر کم‌سواد بود؟

اغلب اوقات کتابخانه‌ها کتاب‌هایی را هدیه می‌گیرند که بنجل، زیادی، تکراری یا کهنه هستند. این اتفاق، اگر چه نشان از بی‌تعهدی اهداکننده وارد، اما نمایش مسخره‌ای است از غیرکارشناس بودن اغلب کتابداران؛ کتابدارانی که به کارشان شوق ندارند، اهل کتاب نیستند، کتاب‌ها را نمی‌شناسند و بنابراین هر چیزی را به عنوان هدیه می‌پذیرند. به این مساله اضافه کنید نداشتن خط فکری کتابخانه‌ها را که با این وضع، هر کتابی را با هر موضوعی و با هر مختصاتی در خود جای می‌دهند.

آیا تعریف یا برنامه‌ای وجود دارد تا تعیین کند در کتابخانه‌ها‌ -که مسلما از لحاظ فضا محدود هستند- وجود چه نوع کتاب‌هایی ارجحیت دارد؟ آیا قدر همین فضای محدود کتابخانه را می‌دانند و از آن استفاده بهینه می‌کنند؟ به نظر می‌رسد که به هیچ وجه همچو تفکری در کتابخانه‌ها وجود ندارد. بیشتر کتابدارها شناخت چندانی از کتاب ندارند یا اگر شناختی دارند؛ توجه‌ای به این موضوع ندارند.

به هر حال، اگر این جنایتی باشد در حق فضای محدود کتابخانه‌ها، جنایتی که به قول ژان ژاک روسو «بتوان با کفاره دادن جبرانش کرد» امیدوارم با نوشتن این ستون جبران شده باشد. حالا باید دید که مسوولان کتابخانه‌ها چطور کفاره گناهشان را می‌پردازند! و مهم‌تر از آن و خیلی مهم‌تر از همه این کارها؛ کار کسانی است که پول می‌دهند و از همین کتاب‌ها برای کتابخانه‌ها، کتاب می‌خرند. یعنی کتابی که اهداکردنش شرم‌آور است، پولی هم بابتش پرداخت می‌کنند.

علی چنگیزی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها