رضا رفیع‌

در آوردن یار در بهار

شعر تغزلی تخیلی زیر را دیروز در مراسم باشکوه «سیزده به در» و هنگام گره زدن سفت سبزه با دستگاه گره‌زنی سبزه با قدرت 900 گره در ثانیه در دامن صحرا و سبزه‌زار (علفزار سابق)‌ انشاء فرمودیم که فی‌الحال در اولین روز انتشار جراید یومیه کشور در سال جدید، شدیدا و به زور تقدیم حضور می‌نماییم.
کد خبر: ۱۶۶۲۱۶

بهار آمد، تو هم باید بیایی‌

بس است این سوز و سرمای جدایی‌

ز بالای خر شیطان ملعون‌

سزد گر این زمان پایین بیایی‌

بگیری دست پایین را پس از این‌

کمی تمرین کنی بی‌ادعایی‌

نشینی در کنارم روز روشن‌

به یاد روزهای آشنایی‌

بچینی توی سفره، توی هر عید

ز هر «سین»ی که خواهی هفت تایی‌

اگر هم سین کم آوردی، سر من‌

ببرش که سری از من سوایی‌

جهان را گر بهاری مفت باشد

تو مصداق بهار جان مایی‌

طبیعت غنچه‌ها می‌زاید از خاک‌

«تو»ی خاکی توانی بچه زایی‌

تو را از خود گدایی می‌کنم من‌

چه کس دیده است این گونه گدایی؟

تو را من چشم در راهم چو «نیما»

شباهنگام؛ بشنو هر کجایی‌

فزون از لحظه تحویل هر سال‌

تو را تحویل گیرم چون سزایی‌

اگر یک دم قدم رنجه نمایی‌

خودم دم می‌کنم بهر تو چایی‌

چنانچه آمدی، جلدی بیا تو

مواظب باش از سرما نچایی‌

از این لحظه بدوزم چشم بر در

که کی از درب (!) آسانسور درآیی‌

به استقبالت آیم تا دم در

فقط این بار؛ آن هم چون شمایی!

به شرط آن که بعدا در نسازی‌

تو قمپزهای بعضا ناروایی‌

بیا روشن کنیم آینده‌مان را

چقدر علافی و پا در هوایی؟

برایت پشت سر حرف و حدیث است‌

بیا تا من بگویم مال مایی‌

بیا تا هی نگیرم استخاره‌

که آیا تو بیایی یا نیایی؟

علف در زیر پا شد سبز، اما

چراغ سبز دادم من خدایی‌

گره افتاده در کار علف‌جات‌

ندارد سبزه بی‌رویت صفایی‌

نیایی، بعد از این باید گره زد

به جای سبزه یک سرو کذایی‌

لهذا طبق آنچه عرض کردم‌

بهار آمد تو هم باید بیایی!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها