در بخش نخست از گفتگوی انجام شده با ریچارد فریمن نویسنده مقالات اقتصادی در هفته نامه آمریکایی مرور اطلاعات اجرایی
کد خبر: ۱۶۳۱۸
به بررسی وضعیت اقتصادی و دشواری های مالی مردم در جامعه امریکا پرداخته شد که مبنای آن نیز توجه بیشتر مردم به امور اقتصادی است تا سیاسی . در این بخش نیز از دیدگاه این اقتصاددان نگاهی خواهیم داشت به بحران های پولی در امریکا و چشم انداز انتخابات دوره بعدی ریاست جمهوری که تحت تاثیر بحران های اقتصادی برای بوش چندان درخشان نخواهد بود.
حال که توجه عمده مردم به اقتصاد معطوف شده است و از طرفی مقامات سعی می کنند که توجه و حمایت آنها را به سیاست و عملیات نظامی جلب کنند، مردم امریکا چه عکس العملی نشان می دهند و نظرشان درخصوص رسوایی های مالی در امریکا چیست؛
آنها به رسوایی های مالی فکر می کنند، به آمار و ارقامی که توسط شرکتهای مخابراتی و شرکتهای فعال در زمینه انرژی به صورت ساختگی در اختیار آنها قرار می گرفت ، فکر می کنند. رئیس ورلدکام به اشتباه گزارش هایی را در خصوص درآمد و هزینه های خود ارائه کرد و بودجه خود را 9/3 میلیارد دلار بیش از مبلغ واقعی ذکر کرد. این افراد واقعا باید به زندان بروند. نکته دیگر این که تنها یک یا 2شرکت نبودند که از لحاظ مالی رسوا شدند، بلکه دهها شرکت هستند که تنها نام چندین شرکت برده شده است . این حبابی که هم اکنون در اقتصاد کشور ایجاد شده است بیشتر و بیشتر رشد می کند تا روزی منفجر شود و این کار با اطلاع و دانش وال استریت انجام شده است . بیشتر از همه دمکرات ها و جمهوریخواهان در کنگره جان مک کین و جوزف لیبرمن بیش از همه ستون قوانینی هستند که اجازه می دهند این حباب بزرگتر شود و رسوایی های مالی رخ دهند. آنها هستند که سیاست های بد را از بین نمی برند. چرا دلار امریکا ارزش خود را در برابر یورو از دست داده است؛
پرسش بسیار خوبی است . بین سالهای 1933تا 1945، فرانکلین روزولت ، امریکا را از یک رکود شدید اقتصادی رها کرد، جمهوریخواهان را نجات داد و تمدن جهانی را احیا کرد. او سیاست های جدیدی را اتخاذ کرد، گرچه با مشکلات زیادی روبه رو بود؛ اما اقتصاد شروع به رشد کرد. تا اواسط دهه 1960اقتصاد شکوفا بود، اما با ترور جان اف کندی در سال 1963، سیاست جدیدی روی کار آمد و به نام سیاست جوامع پس از انقلاب صنعتی معروف شد که وضعیت امریکا را تغییر داد. آنها می گفتند امریکا از لحاظ صنعتی و کشاورزی آنقدر رشد کرده است که دیگر نیازی به آنها ندارد. سیاست هایی را روی کار آوردند و تولید محصولات کشاورزی و محصولات دیگر و... را کاهش دادند. یکی از دلایل عمده کاهش ارزش دلار و برهم خوردن سیاست پولی امریکا، خارج شدن دلار از پشتوانه استاندارد طلا در مارس 1971بود که توسط ریچارد نیکسون صورت گرفت . این یک تصمیم بسیار احمقانه ای بود که اتخاذ شد و جریانات مالی را از جریانات فیزیکی جدا کرد. یک سیاست احمقانه دیگری که اتخاذ شد، توسط پل وولکر، رئیس هیات بانک مرکزی در اکتبر 1971بود که نرخ بهره را به میزان بسیار زیادی بالا برد، به گونه ای که در دسامبر 1980، نرخ بهره به 5/20درصد رسید. از آن زمان به بعد، تولید به میزان بسیار زیادی پایین آمد. ما دیگر کالایی تولید نمی کردیم یعنی ما دیگر قادر نبودیم کالایی تولیدی کنیم ، ماشین های تولید امریکا هم اکنون نسبت به 20سال گذشته 64درصد کمتر کالا تولید می کنند. بنابراین ما شروع به واردات کالا کردیم . واردات کالا در سال گذشته نسبت به صادرات آن ، 417میلیارد دلار بیشتر بوده است . بنابراین ما چگونه می توانیم آن را پرداخت کنیم . با جذب و جلب توجه مردم تا دلار را از کشورهای دیگر به امریکا بیاورند. آنها حبابی را تشکیل دادند و با خواستن از مردم که سهام و... را خریداری کنند، این حباب را بزرگتر و بزرگتر کردند. بنابراین امریکا به واردات خود تکیه کرد و بر واردات خود سرمایه گذاری کرد، که این کار از طریق جریان سرمایه خارجی و خرید سهام ها انجام می شد. اکنون مردم نمی خواهند که در بخش سهام بازارهای بورس سرمایه گذاری کنند و سهامهای آنها را خریداری کنند و همچنین سرمایه گذاران خارجی که در بازار بورس سرمایه گذاری می کردند، وقتی می بینند که ارزش سهامهای این بازار از مارس 2000به میزان 76درصد سقوط پیدا کرده است ، دیگر سهام آن را نمی خرند و سرمایه گذاری نمی کنند. و همچنین دیگر کسی مایل نخواهد بود که اوراق بهادار خریداری کند؛ چرا که می ترسند متضرر شوند بنابراین انتقال سرمایه به داخل امریکا به مرور کم و کمتر می شود و بدین ترتیب میزان سرمایه گذاری خارجی در امریکا بسیار پایین می آید و در نهایت سرمایه گذاری دلار کاهش می یابد. بدین ترتیب امریکا در چنین وضعیتی قرار می گیرد که بازارها به انتقال سرمایه خارجی به داخل امریکا وابسته می شوند و با متوقف شدن آن ، ارزش دلار پایین می آید. میزان بدهیهای دولت امریکا چقدر است و آیا دولت قادر خواهد بود بدهیهای خود را پرداخت کند یا خیر؛
پرسش بسیار جالبی است . طبق تحقیقات و مطالعاتی که موسسه ما انجام داده است و در مجله مرور اطلاعات اجرایی در پنجم ژولای منتشر شد، بدهی کل امریکا 1/31 تریلیون دلار است که 7/7تریلیون دلار آن مربوط به بدهی دولتهای محلی و کارتهای اعتباری است و 2/7 تریلیون دلار بدهی امریکا از بدهی کل آن مربوط به بخش تجارت و صنعت می شود. علاوه بر بدهی های کل امریکا، دولت مجبور است بهره پولهایی را که به عنوان وام دریافت کرده است ، پرداخت کند. ما با 12تا 15اقتصاددان برجسته وارد شده در بانک مرکزی مشورت کردیم و متوجه شدیم که میزان بهره بدهیهای امریکا 36/7 تریلیون دلار است و این میزان معادل 72درصد از میزان کل تولیدات ناخالص داخلی امریکاست . معنی این جمله این است که امریکا مجبور است حدود سه چهارم از دارایی های خود را که از طریق تولیدات ناخالص داخلی به دست می آورد برای بهره بدهیهای خود بپردازد. همان بانکهایی که امریکا به آنها بدهکار است مثل وال استریت و یا بانک لندن که خود طرفدار حمله به عراق و نابودی ایران و حامی آریل شارون هستند، سعی می کنند که امریکا را تحت فشار قرار دهند و برنامه های صرفه جویانه اتخاذ کنند تا قادر باشند بهره بدهیهای خود را پرداخت کنند؛ اما امریکا نمی تواند. ممکن است مردم در سراسر دنیا بگویند که ترکیه 135میلیارد دلار بدهی دارد و یا برزیل حدودا 150میلیارد دلار بدهکار است . درست است که آنها نسبت به وضعیت اقتصادی و مالی خود مبلغ هنگفتی را بدهکار هستند؛ اما امریکا 1/31تریلیون دلار بدهکار است و ما بدهکارترین کشور دنیا هستیم ، چرا که قادر به پرداخت این بدهی نیستیم . لیبرمن نیز که از طرفداران پروپا قرص جنگ علیه کشورهای آسیایی و از طرفداران شارون است ، هنگامی که در مبارزات انتخاباتی سنا در ایالت کانتیکات شرکت کرد، کمبود پول داشت و بدین ترتیب متوسل به گروههای بسیار فاسد در ایالت میامی شد که کارهای خلاف و غیرقانونی و اطلاعاتی انجام می دادند. آنها پول کلانی در اختیار لیبرمن قرار دادند و او توانست به سنا راه پیدا کند و در آنجا بماند. اقتصاد امریکا در حال افول است و امریکا نمی تواند با عملیات نظامی خود آن را مجبور کند، بلکه در جهت عکس آن حرکت می کند. در حالی که مردم امریکا از بیکاری ، تورم ، بدهی بالا و کمبود بودجه رنج می برند به نظر می رسد که دولت همان طوری که شما گفتید توجه چندانی به این بحران ها و مشکلات مردم نمی کند و به فکر انجام عملیات نظامی خود است . فکر نمی کنید که بهتر است دولت به جای صرف بودجه کلان در جنگهای خود، به فکر این باشد که این بودجه را در بخش آموزش مراقبت های پزشکی ، ایجاد فرصتهای شغلی و... هزینه کند؛
در سال مالی 2001کمبود بودجه واقعی امریکا 519میلیارد دلار بوده است و در سال مالی 2002که تقریبا رو به پایان است ، کمبود بودجه دولت خیلی بیشتر از سالهای قبل و میزان آن بسیار وحشتناک است . ما باید به تعهدات بین المللی عمل کنیم . به فصل 11قانون ورشکستگی رجوع کنیم . کاری که در این فصل توصیه می شود محافظت از شرکتهاست و اگر به این فصل روی بیاوریم می توانیم از عهده بخشی از بدهیهای خود برآییم . یعنی به ازای هر دلار بدهی ، مثلا 50سنت پرداخت کند و این بدین معناست که اگر به عنوان مثال 10میلیون دلار بدهی دارید، می توانید 5میلیون دلار پرداخت کنید و 5میلیون بقیه را رقیب شما پرداخت خواهد کرد و این قانون موسسات و شرکتها را نابود نمی کند، بلکه به آنها کمک می کند. ما باید همچنین به کشورهایی شبیه ایران که کمک زیادی به توسعه دیگر کشورها می کند و همچنین به کشورهای در حال توسعه دیگر روی بیاورد، به جای این که به فرانسه . انگلیس ، هلند، آلمان ، سوئیس و... روی بیاورد. قوانین کشورها کمک می کند تا توسعه بیابند و اگر این کار را بکند سفارش هایی با ارزش دهها تریلیون دلار برای ماشین آلات ، تراکتور، الکتریسیته و... دریافت خواهد کرد و با تولید این کالاها می تواند اقتصاد خود را احیا کند. اگر امریکا این کار را بکند می تواند ساختار سیستم آبرسانی ، جاده ها، مدارس و بخش پزشکی و بسیاری چیزهای دیگر را احیاء کند و 7تا 9تریلیون دلار کسری بودجه را که در قسمت زیرساختاری دارد، جبران کند و 6تا 8میلیون فرصت شغلی در بخش تولید ایجاد کند. اگر وضعیت اقتصادی امریکا همچنان با بحران روبه رو باشد آیا جورج بوش می تواند در انتخابات ریاست جمهوری 2004مجددا حمایت مردم را جلب کند و برای دومین بار دوره 4ساله ریاست جمهوری را به عهده بگیرد، یا همچون پدرش بازنده خواهد بود؛
ممکن است به خاطر بیاورید که در اوایل 1990پس از آن که جورج بوش پدر جنگ علیه عراق را به راه انداخت ، محبوبیت او بیش از 90درصد بود در آن زمان مردم فکر می کردند که وی می تواند در انتخابات ریاست جمهوری 1992برنده شود؛ اما چنین چیزی اتفاق نیفتاد و دلیل آن جنگ نبود؛ بلکه اقتصاد دلیل عمده آن بود که شروع به تنزل کرده بود. گرچه دلایل دیگری هم دخیل بودند؛ اما مطمئنا دلیل عمده آن بحران اقتصادی بود. پس از یازدهم سپتامبر نیز محبوبیت بوش تا 80درصد نیز رسید؛ اما این گونه اتفاق ها در زمانهای خاصی رخ می دهند. با بحران اقتصادی ای که جورج بوش با آن مواجه است با سیاست محور شرارت که درپیش رو گرفته است ، وی نمی تواند محبوبیت خود را حفظ کند و همچون پدرش ، در انتخابات آتی برای دومین بار بازنده خواهد بود. اما مساله مهم بازنده و یا برنده شدن جورج بوش نیست ؛ بلکه این است که چه کسی رهبری این کشور را به عهده خواهد گرفت؛
چه کسی این بحران ها را حل خواهد کرد؛ چه کسی به مردم کمک خواهد کرد تا از عهده این همه مشکلات برآیند؛چه کسی اقتصاد را احیا خواهد کرد؛
راه حل جورج بوش ، اطرافیان وی ، لیبرمن و... جنگ است ، اما راه حل واقعی جنگ نیست بلکه ساختار مجدد اقتصاد و تغییر عمده در سیستم اقتصادی و مالی امریکاست .