همه چیز از دلهدزدی شروع شد. در یک میوهفروشی بزرگ در افسریه کار میکردم و حاج محمد به خاطر اعتمادی که به من داشت هر وقت از مغازه بیرون میرفت من را پشت دخل میگذاشت. اوایل تمام حواسم جمع بود که کم و کسری نیاورم و امانتدار خوبی باشم، اما کمکم وسوسه شدم از دخل بدزدم. پیش خودم گفتم این همه میوه و مشتری، حالا محمد از کجا میخواهد بفهمد چقدر دخل انداخته. به این ترتیب دلهدزدیهایم شروع شد و کار به جایی رسید که شب عید وقتی 220 هزار تومان توی دخل بود همهاش را برداشتم و فرار کردم. تمام عید را در مراغه بودم و بعد از آن وقتی دوباره به تهران برگشتم دزدیهایم را ادامه دادم. لاستیک ماشینها را باز میکردم، صندوق عقبها را خالی میکردم و... اما بالاخره من هم مثل بقیه آدمهایی که کار خلاف میکنند دستگیر شدم و 3 سال از بهترین سالهای عمرم را، از 23 تا 26 سالگی، پشت میلههای زندان ماندم.
بعد از آزادی احساس میکردم دنیا برایم به آخر رسیده است. دیگر نه آبرویی داشتم، نه کاری و نه پولی. چرخ زندگی برایم طوری چرخیده بود که راهی غیر از روی آوردن دوباره به سرقت نداشتم، اما نمیخواستم اشتباهم را تکرار کنم. همان اول که مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و از مراغه آمدم تهران، هدفم این بود که کار کنم و زندگی خوبی برای خودم بسازم، اما همان دلهدزدیها باعث شده بود تمام رویاها و آرزوهایم به باد برود.
چارهای نبود جز این که به مراغه برگردم، اما اوضاع در خانواده خودم از آنی که فکر میکردم هم بدتر بود. یادم است ساعت از 2 شب هم گذشته بود که به خانه رسیدم، زنگ زدم، پدرم همان طور که با صدای بلند غر میزد و بر مردمآزار لعنت میفرستاد در را باز کرد و همین که چشمش به چشم من افتاد، چنان سیلی محکمی زد که ناخودآگاه دوسه قدم عقب رفتم. بعد هم در را بست و از حیاط داد کشید برو همان قبرستانی که در این 3 سال آنجا بودی. دوباره زنگ زدم و دوباره فحش شنیدم. سرما تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود و احساس میکردم اگر همین الان در باز نشود و خودم را کنار علاءالدین نچپانم میمیرم، اما در نه آن شب و نه شبهای بعد، باز نشد. تا صبح جلوی خانهمان ماندم. هی چرت میزدم و هی از خواب میپریدم. دست و پاهایم یخ زده بود و حس نداشت. صبح همسایهها هر کدام که مرا میدیدند طوری سرشان را میچرخاندند که مجبور نشوند آشنایی بدهند. انگار جذام داشتم یا چیزی بدتر از آن.
تنهاتر از آنی بودم که تصورش را میکردم. من مانده بودم و یک دست لباس و یک ساک که بجز مسواک و یک جفت دمپایی چیزی در آن نبود. اگر دزدی میکردم لااقل میتوانستم شب را در یک مسافرخانه بمانم. سوز سرما، فشار گرسنگی و غم غربتی خانگی قسمی را که خورده بودم از یادم برده بود. به سمت ترمینال راه افتادم با این خیال که کیف مسافر بدبختی را بدزدم و با پولش لوبیای داغ بخرم. نزدیکی ترمینال روبهروی میدان میوه و ترهبار بود که خیرالله را دیدم. دوست برادرم بود و قبل از این که برادرم راهی شیراز شود به خانه هم زیاد رفت و آمد میکردند.
خیرالله بلافاصله من را شناخت. بالاخره یکی پیدا شد که مرا هم آدم حساب کند. سلام علیک گرمی کرد و حال و احوال خودم و کریم را پرسید. از ماجرای زندان رفتنم بیخبر بود، من هم چیزی نگفتم. فقط گفتم از تهران و آن شلوغی و دود و دم خسته شده و برگشتهام و حالا هم دنبال کار میگردم. خیرالله من را به بازار میوه وترهبار برد.
یک استکان چای دستم داد و گرمی چای خیال دزدی را از سرم پراند. انگار معجزه شده بود اگر آن لحظه او سر راهم قرار نگرفته بود حالا شاید من یک سارق مسلحی، قاتلی شده بودم. خیرالله با صاحبکارش صحبت کرد تا مرا هم در حجره مشغول کند اما آنجا هیچ کاری به جز باربری نبود. از سر ناچاری قبول کردم. باید ساعت 4 صبح خودم را میرساندم میدان و کارم را شروع میکردم ولی هنوز شبها جایی برای خواب نداشتم در آن سرمای کشنده که در آن سال بیسابقه بود، چارهای نداشتم جز این که شبها را همان حوالی ترمینال بخوابم. یک هفته بیشتر از شروع کارم نگذشته بود که پدرم به میدان آمد و با صاحب حجره صحبت کرد. به 10 دقیقه نکشید که اخراج شدم.
پدرم ماجرای دزدی و زندان را برای او تعریف کرده و گفته بود هیچ مسوولیتی در برابر من نمیپذیرد و نمیخواهد آبرویش بیش از این برود.
بعد از این که اخراج شدم دنبال پدرم دویدم. او با سرعت و عصبانیت راه میرفت و از نفس افتادم تا بهش رسیدم. به او گفتم چرا چنینکاری کرده، گفتم چرا نمیخواهد بپذیرد اصلاح شدهام، گفتم چرا حاضر نیست مرا به خانه راه دهد و... اما او هیچ جوابی نداد و بدون این که نشان دهد که لااقل صدایم را شنیده است به مسیرش ادامه داد. بعد از آن خیرالله هم با من سر سنگین شد و ترجیح دادم دیگر سراغش نروم. حالا دیگر تنها امیدم کریم بود که کیلومترها با من فاصله داشت و من حتی پول بلیت اتوبوس نداشتم تا خودم را به شیراز برسانم. کارم شده بود این که جلوی خانهمان دو زانو بنشینم تا شاید مادرم به دادم برسد اما هر روز که میگذشت میفهمیدم انتظار، بیهوده است. از میان زبالهها غذا پیدا میکردم، ساندویچ نیمخورده، نانخشک، برنجی که خودمان قبلا برای مرغهایمان میریختیم و...
چهار روز نگذشت که مریض شدم، تب داشتم، معدهام میسوخت، قلبم تیر میکشید، گلویم درد میکرد و استخوانهایم انگار از هم گسسته بود. نفهمیدم چه طور بیهوش شدم و اورژانس کی رسید، زمانی به خودم آمدم که در بیمارستان بودم و از یک سرم قطرهقطره مایعی داخل لوله میچکید. پول بیمارستان را چه کنم؟ این اولین سوالی بود که به ذهنم رسید، بیدرنگ سرم را کندم و مخفیانه و دور از چشم مسوول پذیرش از بیمارستان بیرون زدم اما هنوز 100 متر نرفته بودم که سرم گیج رفت و دوباره نقش بر زمین شدم. این بار وقتی در بیمارستان به هوش آمدم، خیرالله را جلوی تختم دیدم. بغضم ترکید و دوباره از حال رفتم.
یک هفته بستری بودم، آندوسکوپی کردم، نوار قلب و اکو از من گرفتند و بالاخره مرخص شدم. تمام هزینههای بیمارستان را خیرالله حساب کرد البته بعدا گفت پول را کریم از شیراز برایش حواله کرده است.
بعد از ترخیص دوباره به همان زندگی سگی برگشتم. آوارگی، دربهدری، بیسرپناهی و بیکسی اما اینها زیاد دوام نیاورد چون خیرالله یک حجرهدار دیگر را که اسمش قاسم بود راضی کرد به من کار بدهد. شبها را هم به خانه خیرالله در محله انزاب میرفتم. شش ماه بدون هیچ حادثهای سپری شد و من بیشتر از نصف حقوقم را بابت خورد و خوراک و سهمم از اجاره خانه به دوست صمیمی برادرم که حالا ناجی من شده بود، میدادم.
بعد از آن بود که برادرم با همسرش به مراغه برگشت وگفت در یک شرکت دولتی در تهران کار پیدا کرده و اگر بخواهم میتوانم همراهش به تهران بروم تا زندگی تازهای را شروع کنم. اول از این پیشنهاد ترسیدم. نمیدانستم در آنجا کارم دوباره به کجا خواهد کشید اما بالاخره قبول کردم و بعد از دو هفته در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شدم. نظافت راه پله آپارتمانها کاری بود که باید انجام میدادم هر چند شغل سطح پایینی به نظر میآمد اما کار برایم ننگ نبود. همین که پولی دستم میآمد خدا را هزار مرتبه شکر میکردم، اما سرسال نشده بدون هیچ دلیلی از آن شرکت اخراج شدم و بعدا فهمیدم کارگرها را اخراج میکنند تا حرفی از عیدی و سنوات و این جور چیزها نزنند.
در غم بیکاری غوطهور شده بودم که برادرم خبر داد خیرالله یک وانت خریده و به تهران آمده تا میوهفروشی کند. من هم شدم شاگرد خیرالله و کارمان را شروع کردیم. کمکم فکر تازهای به سرمان زد. صبح زود میوه میخریدیم، در جاده اندیشه بار را خالی میکردیم و بعد خیرالله دوباره به بازار میرفت، وانت را پر میکرد و در شهر میچرخید. آخر شب هم میآمد دنبال من. بخشی از پول میوهها را خودم با پس اندازی که داشتم میدادم و اینطور با خیرالله شریک شدیم. بعد از یکسال برادرم از ادارهاش وام گرفت و او هم یک وانت خرید و من دخل و خرجم را از خیرالله سوا کردم. 2 سال از آزادیام گذشته بود که خانهای برای خودم اجاره و با پادرمیانی کریم با پدرم آشتی کردم و او و مادرم یک هفتهای را در خانه من مهمان بودند.در آن یک هفته تمام سعیام را کردم تا چیزی کم و کسر نداشته باشند. پدرم موقع برگشتن به مراغه سوئیچ فیاتش را به من داد و گفت خودشان با اتوبوس برمیگردند. هر چه اصرار کردم که نیازی به ماشین ندارم، وانت کریم هست، گفت خودش از ته دل میخواهد فیات را به من بدهد. بعد از آن با همفکری کریم و خیرالله وانتها را فروختیم، پولهایمان را روی هم ریختیم و در خیابان یک مغازه کوچک اجاره کردیم و به میوهفروشی ادامه دادیم. دو سال دیگر گذشت سرم چنان به کار گرم بود که اصلا متوجه گذشت ایام نشدم.
سر دو سال کریم پیشنهاد داد خودمان مغازه بخریم اما پول کافی نداشتیم. برادرم خانهاش را که تازه با وام بانکی خریده بود فروخت. من هم با اجازه پدرم فیات را پول کردم و مبلغی هم از او قرض گرفتم، خیرالله هم دار و ندارش را حراج کرد و بالاخره شادترین روز عمرم فرا رسید. آن مغازه برایم به معنی تولدی دوباره و رهاشدن از رنج بود و اکنون یک سال است که با خیرالله در آنجا کار میکنیم و برادرم هم بعدازظهرها به کمک ما میآید. اکنون دیگر خواستهای ندارم جز این که خودم و همه اعضای خانوادهام سالم باشند و اگر خدا قسمت کرد تشکیل خانواده بدهم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم