بچهها فقط یک چیز را خوب میشناسند و دوست دارند و آن بازی است و شادی. حالا دیگر سالهاست که آدم بزرگا به این نتیجه رسیدهاند که اگر میخواهند بچهها حرفشان را بشنوند و بفهمند باید در قالبی متفاوت و با بازی و خنده و شادی به آنها گفت.
بچهها میتوانند سختترین مفاهیم آموزشی را در قالب بازی درک کنند و آن چیزی که شاد و موزیکال به بچهها گفته میشود چنان در ضمیر ناخودآگاه آنها نقش میبندد که بعید میدانم به راحتی پاک شود.
این اصل را برنامهسازان تلویزیونی ما هم سالهاست کشف کردهاند و سعی میکنند تا مفاهیم موردنظرشان را در قالبی شاد و موزیکال به بچهها منتقل کنند. آنها هم درک کردهاند که بچهها با ابزار آموزشیای به نام شادی بهتر درک میکنند و عمیقا میفهمند، اما حالا این شادی چگونه است.
یک نوزاد به اولین چیزی که عکسالعمل نشان میدهد صداست، او طی روزهای بعد به وضوح به صداها علاقهمند میشود، او یاد میگیرد با صدای لالایی مادرش بخواند، اولین موسیقیای که در دل و جانش حک میشود، صدای موزیکال و پرانحنای لالایی مادر... او ناخودآگاه به موسیقی دل میبندد، او حتی تا سالهای بعد نمیتواند مرزهای ما را در تعریف موسیقی بفهمد، اما خوب میفهمد که این صداهای شاد و موزیکال را دوست دارد، او با این صداها میرقصد، دست میزند و هورا میکشد و همین برای سرخوشی او کافی است و شاید همین سرخوشی است که میتواند بهترین وسیله کمک آموزشی او هم باشد.
در برنامههای تلویزیونی هم این دلبستگی به وضوح مشخص است، برنامههای شاد و موزیکال طی چند سال اخیر مخاطب بیشتری داشتند، بچهها بیشتر با آنها ارتباط برقرار کردهاند و آنرا دوست دارند. بچهها عمو پورنگ را دوست دارند چون از قالب خشک مجریان سالهای گذشته خارج شده او برای بچهها آواز میخواند، دست میزند و هورا میکشد، بچهها فتیلهایها را هم به طور عجیبی دوست دارند، چون آنها هم با بچهها آمرانه حرف نمیزنند، آنها تمام حرفهایشان را در قالب شعر و ترانه و تئاتر به بچهها میگویند. بچهها میخندند اما در عین خنده، فکر هم میکنند که راست میگویندها ... اگر مسواک نزنی ... اگر حرف گوش نکنی ... اگر و اگرهایی که تفهیم آنها به بچهها تمام دغدغهها بزرگتر است.
بچهها به تجربه ثابت کردهاند که برنامههای شاد را دوست دارند، اما این شاد بودن هم اصول و چارچوبی دارد، اینکه صرفا دکوری ساخته شود بر از رنگهای تند و بیربط به هم و مجریای که تمام تلاشش خندان بچهها باشد و مدام خندهای خشک و به اجبار تحویل بچهها دهد و چند تایی عروسک، قطعا نمیتوانند ضامن موفقیت یک برنامه شوند. بچهها بیشتر از هر روانشناسی میتوانند شرایط پیرامون خود را تجزیه و تحلیل کنند و برای آنها این اصلی نانوشتهای است که «هر چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند».
ساخت برنامهای شاد و موزیکال با حفظ خط قرمزهای موجود، کار سختی است. سخت و ظریف اما ضروری، اینکه بچهها را در هر شرایطی با روحیه و شاداب حفظ کرد.
حمیده طاهری