واکاوی علل فروپاشی رژیم شاهنشاهی در مصاحبه با دکتر حسین خطیبی، نائب‌رئیس مجلس شورای ملی‌

شاه، مشورت را نمی‌پسندید!

تاکنون افراد بسیاری به بیان علل سقوط پهلوی پرداخته‌اند و این موضوع را از زوایای مختلف مورد بررسی قرار داده‌اند، لکن بیان این مساله از زبان یکی از دست‌اندرکاران آن رژیم که خود از نزدیک در جریان بسیاری از وقایع قرار داشته، خواندنی‌تر است. دکتر حسین خطیبی، نایب‌رئیس مجلس شورای ملی که پس از انقلاب در تهران زندگی می‌کرد در گفتگویی مفصل با موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران به طرح خاطرات و دیدگاه‌های خود پیرامون شخصیت‌ها و وقایع دوران پهلوی پرداخت که در زیر گزیده‌ای از آن را می‌خوانیم:
کد خبر: ۱۵۷۸۷۷

در دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی، در زمان طرح لایحه مصونیت قضایی مستشاران امریکایی جناب‌عالی به عنوان نایب‌رئیس، جلسه مجلس را اداره کردید. برای روشن شدن اذهان و ثبت در تاریخ، خاطرات خود را از آن روز بیان کنید و بفرمایید چرا رئیس مجلس (عبدالله ریاضی) در جلسه حاضر نشد؟

با تشکیل مجلس بیست و یکم، و پس از انتخاب هیات رئیسه مجلس، من به نیابت ریاست مجلس انتخاب شدم و به سفر خارج از کشور رفتم. پس از مراجعت از سفر، یک شب مهندس عبدالله ریاضی به من تلفن کرد و گفت که فردا جلسه مجلس را باید شما اداره کنید. فکر می‌کنم مهندس ریاضی که از جریان امور اطلاع داشت شاید نمی‌خواست خود، جلسه را اداره کند، از این رو تمارض کرده بود. این استنباط من است. به هر صورت جلسه آن روز تشکیل شد و یکباره دیدم منصور و تقریبا کلیه وزیران کابینه در جلسه مجلس حضور یافتند. تعجب کردم زیرا لوایح موجود اهمیتی نداشت که همه کابینه در جلسه حاضر شوند. بی‌مقدمه دکتر ناصر یگانه که وزیر مشاور در امور پارلمانی بود برخاست و با قید دو یا سه فوریت تقاضا کرد این لایحه در دستور قرار گیرد. رای گرفتم، اکثریت موافقت کردند (چون اکثر نمایندگان عضو حزب ایران نوین بودند) و به این ترتیب لایحه مطرح شد.

ظاهرا تعداد زیادی از نمایندگان مجلس با این لایحه مخالفت کردند...

بله، پس از آن که کلیات لایحه مطرح شد مخالفین که تعدادشان زیاد بود یکایک پشت تریبون آمدند و به تفصیل بر ضد این لایحه صحبت کردند در اینجا بود که من به اهمیت این لایحه پی بردم و خودم هم مخالف شدم. 

محیط مجلس در آن روز چگونه بود و دولت با چه استدلالی از این لایحه دفاع می‌کرد؟

محیط مجلس بسیار متشنج بود و پیدا بود که اکثریت نمایندگان با این لایحه مخالفند. تعداد موافقان، اندک و سخنانشان هم کوتاه و بی‌محتوی بود. دفاع از این لایحه را احمد میرفندرسکی، معاون وزارت خارجه بر عهده داشت 

احمد میرفندرسکی بعدها در قسمتی از خاطرات خود اعتراف می‌کند که دفاعش مهمترین دفاعی بود که ممکن است یک نفر از لایحه‌ای بکند و بعد تصریح می‌کند که اصلا به آن عقیده نداشته چون کار خطرناکی بوده و تصویب آن لزومی هم نداشته است... .

به هر حال بنا به پیشنهاد اکثریت، جلسه را تمدید کردم و بازهم مخالفان به تفصیل در رد لایحه سخن گفتند. البته یک نکته گفتنی است که در میان مخالفان، مهندس بهبودی بود که پدرش رئیس تشریفات دربار بود و کلا چنین می‌پنداشتند که چون او مخالفت می‌کند با وابستگی که به دربار دارد شاید این مخالفت به اشاره شخص شاه باشد.
به هر حال در این باب مخفی‌کاری به حدی بود که من هم جریان را نمی‌دانستم. شاه هم در اولین مراسم سلامی که پس از این جلسه برقرار شد، به نمایندگان سخت پرخاش کرد. پس ازانقلا‌ب، با خواندن اسناد لانه جاسوسی پی بردم که چقدر امریکایی‌ها برای تصویب لایحه فشار می‌آوردند.

سرانجام، این لایحه چگونه تصویب شد؟

این جلسه هشت نه ساعت طول کشید زیرا دولت برای این که لایحه فی‌المجلس در همان روز تصویب شود اصرار داشت و تقاضای دو یا سه فوریت هم کرده بود. پس از رای‌گیری، هنگامی که آراء خوانده شد تفاوت آرای مخالف و موافق چند رای بیشتر نبود. به این ترتیب لایحه با اکثریت بسیار ضعیفی به تصویب رسید و این بسیار موجبات خشم رئیس دولت شد.

نکته مهم دیگری که در اینجا سوال‌برانگیز است تصویب این لایحه در مجلس سناست که قبل از مطرح شدن لایحه در مجلس شورا صورت گرفت. علی‌الرسم، لوایح دولت ابتدا در مجلس شورا مطرح و تصویب می‌شد و آن‌طور که مشخص است تصویب لایحه مزبور در سنا نیز در یک شرایط نامساعد صورت گرفت به طوری که اکثر نمایندگان سنا موقع رای‌گیری خواب بودند.

بله رسم بر این بود که دولت، لوایح را برحسب تشخیص خود، ابتدا به مجلس شورا می‌فرستاد به‌خصوص لوایح مالی را که تصویب آن از مختصات مجلس بود ولی این لایحه را اول به مجلس سنا فرستاد شاید به این دلیل که در آن مجلس با بودن مهندس شریف امامی ممکن بود به آسانی به تصویب برسد چنان که رسید و چون لایحه در مجلس سنا به تصویب رسیده بود احتمال می‌رفت وقتی به مجلس شورا بیاید با مخالفت کمتری روبه‌رو شود و چنان که دیدیم نشد.

شریف امامی این لایحه را پس از تصویب چند لایحه معمولی در ساعتی بعد از نیمه شب در  حالی که بیشتر نمایندگان پیرمرد چرت می‌زدند مطرح ساخت و این‌طور عنوان کرد که این لایحه مختصری است که دولت آورده و تصویب آن اشکالی ندارد. سناتورها هم اگرچه یکی دو نفر مخالفت مختصری ‌کردند ولی به آسانی آن را به تصویب رساندند و سپس لایحه مصوب مجلس سنا به مجلس شورا آمد که با این جریانات روبه‌رو شد.

استحضار دارید که پس از مشروطیت، دوره نخست‌وزیری هیچ‌کس به اندازه هویدا طولانی نبود. بسیاری از صاحب‌نظران بر این باورند که اشتباهات صورت گرفته در این دوران 13 ساله موجبات اصلی سقوط حکومت پهلوی را فراهم آورد. از آنجا که جنابعالی، هویدا را از نزدیک می‌شناختید ممکن است سوال کنم برداشت شما از او چه بود؟

البته بین من و هویدا باطنا رابطه خوبی وجود نداشت ولی هر دو ظاهر را حفظ می‌کردیم. او دستگاه شیر و خورشید سرخ سابق را که من اداره آن را به عهده داشتم رقیب وزارت بهداری می‌دانست که خودش مسوولیت آن را به عهده داشت. دستگاه‌های دولتی مطیع محض او بودند به استثنای یکی دو وزیر که تک‌روی‌هایی می‌کردند و او آنها را در ترمیم کابینه خود دست به سر می‌کرد مثل نهاوندی یا عالیخانی که هر دو، رئیس دانشگاه شدند. آموزگار را هم جانشین بالقوه خود می‌دید که همین‌طور هم شد. هوشنگ انصاری هم باطنا داوطلب نخست‌وزیری بود و این چندان برای هویدا دلچسب نبود. بقیه وزرا از رفقای او بودند و همه بی‌چون و چرا از او اطاعت می‌کردند. او هم بی‌چون و چرا مطیع محض شاه بود و خود را مجری اوامر او می‌دانست و این سلسله مراتب تا پایین‌ترین رده به همین صورت بود. هر مادونی خود را تنها، مجری دستور مافوق می‌دانست و ابتکار عمل کمتر به کار می‌برد. همان‌طور که شاه دوست داشت نخست‌وزیر تنها مجری دستورات او باشد و از خود عقیده ابراز نکند، نخست‌وزیر هم در مورد وزیران همین‌طور فکر می‌کرد و وزیران هم در مورد معاونین خود و قس علیهذا...

هویدا این اواخر، گاهی پیش دوستان یکدل، از این شیوه شاه که می‌خواست در مقابل او هیچ‌کس ابراز عقیده نکند اظهار دلتنگی می‌کرد. 

نظر شاه در مورد هویدا چه بود؟

چند سال بعد یک روز از مهندس ریاضی شنیدم که شاه در مراسمی گفته بود چه خوب کسی را برای نخست‌وزیری انتخاب کردم. او پس از آن همه نخست‌وزیرانی که بخصوص در دهه 1320 داشت و چندان به گفته‌های او اعتنا نمی‌کردند هویدا را در قالب همان کسی می‌دید که می‌خواست. اول هم که نخست‌وزیر شد کسی فکر نمی‌کرد دوران نخست‌وزیری او طول بکشد، ولی کشید.

چه ویژگی‌‌هایی در هویدا وجود داشت که باعث شد 13 سال در آن مقام باقی بماند؟

این سرسپردگی محض هویدا بود که او را 13 سال در مقام خود نگه داشت. هویدا هرچند دل و زبانش یکی نبود ولی مبادی آداب بود. به رفقا و اطرافیان خود خیلی می‌پرداخت. خیلی رفیق باز بود. دیگران را هم زیر نظر داشت و در مواقع حساس دل آنها  را به دست می‌آورد. دست و دلباز بود، البته از خزانه دولت. جز در مورد پست و مقام خود تنگ‌نظر نبود. رفیق‌باز و در دشمنی، تا حدی کینه‌توز بود. از جمشید آموزگار که او را رقیب خود می‌دانست بدش می‌آمد. تنها یک وزیر را دیدم که با او مشاجره می‌کرد. او هم عبدالعظیم ولیان بود که مردی بی‌ریشه و بددهن بود. در یک جلسه خودم شاهد مشاجره بین او و هویدا بودم و دیدم که هویدا کوتاه آمد. ولیان برگزیده ساواک بود و شاید هم به همین پشت‌گرمی چنین رفتارهایی می‌کرد.

رابطه هویدا با ساواک چگونه بود؟

بیچاره هویدا در عین این که رئیس ساواک رسما معاون نخست‌وزیر بود خودش از ساواک می‌ترسید و هیچ‌گونه نفوذی در این دستگاه نداشت. رئیس ساواک همه چیز را از او مکتوم می‌داشت و مستقیما به شاه گزارش می‌داد. فکر می‌کنم هویدا هم علاقه‌ای نداشت از این قبیل امور آگاهی داشته باشد چون کاری از او ساخته نبود. دیگران و حتی وزیران هم از نصیری  و یکه‌تازی‌های او بیم داشتند.

شاه دستگاه‌های اطلاعاتی خود را گاهی به جان هم می‌انداخت. ساواک، بازرسی شاهنشاهی، سرای نظامی، دفتر ویژه، شهربانی و اداره دوم چون جداگانه و به طور محرمانه کار می‌کردند، هیچ‌کدام از کار هم خبر نداشتند و مقصود شاه این بود که اخبار محرمانه را از مجاری مختلف به دست آورد. این مراکز هرچند از کار هم سردرنمی‌آوردند ولی همه در یک نکته متفق بودندکه نباید چیزی را به شاه گزارش کنند که موجب ملال خاطر او شود. در این 13 سال نخست‌وزیری هویدا خیلی کار می‌شد کرد ولی در نتیجه یکه‌تازی و خودبزرگ‌بینی شاه و سهل انگاری و بی‌توجهی مسوولان و از جمله هویدا از این دوران ممتد سکون و آرامش، با امکانات مالی فراوان که فراهم بود نتیجه دلخواه فراهم نیامد.

صرف نظر از سهل‌انگاری و بی‌توجهی صاحب‌منصبان و مسوولان گذشته، پاره‌ای از صاحب نظران یکی از عوامل ظهور انقلاب اسلامی را غرور کاذب در شخصیت محمدرضا پهلوی می‌دانند. خاطرات و برداشت شما از شاه چیست؟

دوران زندگی من از کودکی تا 62 سالگی در زمان حکومت پهلوی سپری شده است. از نظر خودم، ایام زندگی شاه را به سه قسمت تقسیم می‌کنم. دوره ولیعهدی، دوره سلطنت تا سال 1332 و دوران بعد از سال 1332 تا بهمن 1357.

در دوره ولیعهدی، رضاشاه او را برای تحصیل به سوئیس فرستاد اما دوره تحصیل او کوتاه بود و فرصت نیافت تا به درجات علمی بالا برسد. رضاشاه چون مایل بود او را با خوی سربازی به شیوه خودش تربیت کند، محمدرضا را فراخواند و به دانشکده افسری فرستاد تا به فنون نظامی آشنا شود. شاه هم بخصوص در این اواخر می‌کوشید از پدرش تقلید کند، اما هیچ‌گاه نتوانست یک نظامی خشن همانند پدرش باشد.

اولین برخورد شما با محمدرضا پهلوی کی و کجا بود؟

اولین بار که او را در 1316 دیدم برای بازدید به دانشسرای عالی آمده بود، در این بازدید او را جوانی خجول و تازه‌کار دیدم.

در شهریور 1320 دوره دوم زندگی او آغاز می‌شود و در حالی که هنوز آمادگی قبول مسوولیت نداشت به سلطنت رسید. در این دوره سیاستمداران کهنه‌کار که در دوره رضاشاه یا به خارج تبعید شده بودند یا در داخل در کنج انزوا به سر می‌بردند از جمله قوام‌السلطنه، حکیم‌الملک و مستشارالدوله صادق، داوطلب پست‌های وزارت و نخست‌وزیری شدند، این افراد با کینه‌ای که از رضاشاه داشتند، در باطن شاه را می‌رنجاندند.

علاوه بر این وقتی کنفرانس تهران تشکیل شد روزولت و چرچیل به دیدن شاه نرفتند و شاه از این بابت خیلی سرخورده شد. بی‌اعتنایی سیاستمداران قدیمی، یکه‌تازی مجلس و اشغال کشور از سوی قوای بیگانه و قحطی و کمبود آذوقه و بی‌نظمی و هرج و مرج و جنجال مطبوعاتی که گاهی کار را به فحاشی و هتاکی می‌کشاندند موجب شد که شاه با یک حالت بلاتکلیفی و بی‌تصمیمی از هر کس کمک بخواهد.

برخورد تحقیرآمیز قوام‌السلطنه پس از بازگشت به ایران در اولین ملاقات با محمدرضا بتدریج یک عقده حقارتی در او به وجود آورد و موجب شد تا شاه به همه نوع افراد برای مشورت مراجعه کند. هرکس مطابق سلیقه و برداشت خود هر مطلبی که می‌خواست می‌گفت که گاهی موجب ترس و بی‌اعتمادی و گمراهی او می‌شد و به عقیده من همین امر و وقایع دیگر، او را سرخورده کرد چنان که عقده‌ای در وی پیدا شد که در سال‌های پایانی حکومتش او را از هرگونه مشورت بیزار کرد و به خودکامگی کشاند. به عبارت دیگر، عقده حقارتی که در این دوره در او به وجود آمد، بعدها به عقده خودبزرگ‌بینی تبدیل شد.

در دوره نخست‌وزیری دکتر مصدق، شاه می‌خواست خود را در موضوع ملی شدن نفت، سهیم جلوه دهد، در حالی که توانایی مذهبی آیت‌الله کاشانی و نیروی ملی دکتر مصدق با همکاری هم، جریان ملی شدن نفت را به نتیجه رساند.

در این که شاه اقدامات زیادی علیه مصدق می‌کرد، تردید نیست. تحریکات او در مجلس و قضیه ربودن افشار طوس، رئیس‌ شهربانی، به تحریک شاه صورت گرفت.  شاه باطنا با دکتر مصدق خوب نبود و برای شکستن وجهه او از هیچ گونه تلاشی دریغ نداشت و اطرافیان او را یکایک از او جدا کرد. شاه در پایان این دوره از سلطنتش چند درس آموخت.که دوره سوم را با آموخته‌های آن کرده کرد. در این دوره ابتدا این عقیده در او رسوخ پیدا کرد که باید رجال قدیمی بازمانده از دوران پدرش را کنار بزند و در کارها بدون مشورت، خودش تصمیم بگیرد و کسانی را روی کار بیاورد که برگزیده خود او باشند. بعد هم با عقده حقارتی که در او به وجود آمده بود، زمام همه کارها را خود به دست گیرد و بالاخره این که به فکر آینده خود هم باشد و به مال‌اندوزی بپردازد. از این پس ممر درآمد او تصور می‌کنم همان بنیاد پهلوی بود که نخست عنوان موسسه خیریه را داشت؛ ولی بعدا به اغوای کارگردانان، به صورت یک موسسه انتفاعی درآمد. عواید حاصل از هتل‌ها، کازینوها و شرکت‌های مختلف و نظیر آن، بعدها در این بنیاد، متمرکز و منبع عایدی سرشاری شد. شنیدم که سهمی هم از خرید اسلحه داشت.

فکر نمی‌کنید اطرافیان شاه و اشخاصی مثل دکتر اقبال، هویدا و هوشنگ نهاوندی و دیگران با تملق و گزافه‌گویی، به این غرور کاذب شاه بیشتر دامن زدند؟

درست می‌فرمایید. اطرافیان او نیز بی‌تقصیر نبودند. فقط اسدالله علم با نزدیکی‌ای که به شاه داشت، گاه نصایحی می‌کرد و کمبودها را می‌گفت که بی‌تاثیر بود. دیگران، این طور هم نبودند. شاه کارها را به دست جوانان تازه‌کار و تکنوکرات بی‌تجربه سپرده بود و دست افراد باتجربه و کاردیده نسل پیش را کوتاه کرده بود. این جوانان تکنوکرات هم به سلیقه خود و بدون تجربه و مشورت و با غرور باطنی برای جلب توجه شاه، خود را به آب و آتش می‌زدند تا کارنمایی کنند. هیچ کس جرات نداشت برخلاف میل شاه سخنی بگوید. دستورهای او را بی‌چون و چرا اجرا می‌کردند و سخنی نمی‌گفتند که خوشایند او نباشد. بیشتر به فکر مقام خود و مال‌اندوزی بودند. حتی به دیگران هم توصیه می‌کردند در ملاقات با شاه چیزی نگویند که به اصطلاح خاطر مبارک آزرده شود.

شاه تنها به فکر خود متکی بود و مشورت را نمی‌پسندید. وقتی خواست آن به اصطلاح 6 ماده نخست انقلاب شاه و ملت را به همه‌پرسی بگذارد، چند نفر از سرشناسان از جمله عبدالله انتظام، سپهبد یزدان‌پناه و حسین علا را برای مشورت احضار کرد و چون آنها نظر موافق ندادند، مطرود شدند. سوال می‌کرد؛ ولی انتظار داشت همه نظر و تصمیم او را تایید کنند. می‌گفت موفقیت‌های من بدان جهت است که خودم تصمیم گرفتم و اجرا کردم و با کسی مشورت نکردم. وزیران را خودش انتخاب می‌کرد و هر کس به آنها بد می‌گفت، این گونه تلقی می‌شد که به شاه بد گفته است. اصول 19 گانه انقلاب شاه و ملت را یکی پس از دیگری به ابتکار خود ابداع می‌کرد و بدون این که کسی خبر داشته باشد، اعلام می‌نمود.

آیا این اصول به ابتکار او ابداع می‌شد یا دست‌های دیگر هم در کار بود؟

در مورد 6 اصل اول که به رفراندوم گذاشته شد، شاید بتوان گفت ابداع او نبود و دست‌های دیگری که بخوبی اطلاع کامل از آن ندارم، نقش داشتند. این را هم می‌دانم که اصل مربوط به سپاه دانش را دکتر خانلری به او پیشنهاد کرده بود؛ ولی بقیه اصول به نظر شخص شاه بود و بیشتر رجال هم تا جایی که می‌دانم اظهار می‌داشتند که قبلا اطلاعی از این مواد یا اصول نداشتند. به همین جهت بود که بعضی از آنها قابل اجرا نبود و بعضی دیگر هم در مرحله اجرا فساد بار می‌آورد، مثل اصل تغذیه رایگان در مدارس که تنها وسیله‌ای برای ریخت و پاش و برد و خورد عده‌ای شد.

 سرانجام معلوم شد دزدی‌های زیادی در این کار صورت گرفته است. پس از مدتی که ایرادها جسته گریخته به گوش شاه رسید تصمیم گرفت انجمنی به ریاست دکتر نهاوندی به نام اندیشمندان تشکیل دهد که بنشینند و کاستی‌های این اصول را مطالعه و بررسی کنند. این به اصطلاح اندیشمندان هم جلساتی تشکیل دادند و بحث کردند و سرانجام به این نتیجه رسیدند که همه این اصول، درست و صحیح است و هر چند وقت یکبار شرفیاب می‌شدند و ضمن خطابه‌هایی غرا که دکتر نهاوندی می‌خواند آن را به عرض می‌رساندند و شاه هم چون مطابق میل خودش بود آن را می‌پذیرفت. این انجمن در واقع یک سرگرمی بود و کار را سرسری و تشریفاتی تلقی می‌‌کردند و به همین قانع بودند که هر چند وقت یکبار به دیدار شاه بروند و سخنی مطابق میل او بگویند. اینها برای حفظ مقام خود خطر نمی‌کردند و جرات نداشتند، ایرادی بگیرند یا نظری ابراز کنند.

آیا تاسیس حزب رستاخیز هم از همین قاعده و فرآیند پیروی می‌کرد؟

در مورد حزب رستاخیز هم همین‌طور شد. یک روز به ما خبر دادند که شاه هیات‌رئیسه دو مجلس و هیات مرکزی حزب «ایران‌نوین» و «مردم» را احضار کرده است. بدون این‌که بدانیم موضوع چیست،‌ رفتیم. حتی هویدا هم که نخست‌وزیر بود از دستور جلسه اطلاعی نداشت. شاه آمد و بی‌‌مقدمه گفت: این‌که ما دو حزب داشته باشیم چه فایده دارد. بهتر است یک حزب داشته باشیم به نام حزب «رستاخیز ملت ایران» که همه با قبول سه اصل نظام شاهنشاهی، قانونی اساسی، انقلاب شاه و ملت در آن عضو باشند. اگر کسی این سه اصل را قبول ندارد، گذرنامه خود را بگیرد و برود. به این ترتیب حزب رستاخیز تشکیل شد. یکی در آن جلسه، حتی خود من بلند نشدیم بگوییم که این تصمیم اشتباه است که در حالی که همه بیخ‌گوشی ایراد می‌گرفتیم که این تصمیم درستی نیست. بدیهی بود که شاه هم این طور برداشت می‌کرد که تصمیم درستی گرفته است. اشتباه پشت اشتباه بود که صورت گرفت. در کارها هیچ هماهنگی نبود.

وقتی رضا قطبی به علت خویشاوندی و قرابتی که با [فرح پهلوی] داشت به ریاست رادیو و تلویزیون انتخاب شد، همین نوخاسته‌ها دور و بر او را گرفتند و افتضاح جشن هنر شیراز را راه انداختند. این افراد از عمق فرهنگ جامعه خود بی‌خبر بودند، جعفر‌خان‌های از فرنگ‌آمده‌ای بودند که با الهام از جنبه‌های مبتذل فرهنگ غربی کار را به ابتذال کشانیدند.

من با وجود تمام گرفتاری‌هایی که بعد از انقلاب پیدا کردم وقتی به یاد ناراحتی‌هایی که از دست این خانواده کشیدم می‌افتم از این‌که خاندان پهلوی از کشور رفتند، خوشحال می‌شوم.

آیا خاطره‌ای از شاه که به ماه‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی مربوط باشد دارید؟

بله. در روزهای بحرانی انقلاب اطلاع دادند که ساعت 9 صبح اعضای هیات‌رئیسه مجلسین برای شرفیابی در کاخ سعدآباد حاضر باشند. راس ساعت مقرر، اعضای هیات رئیسه طبق برنامه‌ای منظم برای ملاقات با شاه عازم کاخ شدیم. در این روزهای آخر سلطنت خود از همه‌کس چاره می‌خواست و با همه مشورت می‌کرد. در حالی که تا یک سال پیش از آن فقط با عده‌ای خاص از رجال معاشرت داشت و به‌طور کلی از مردم بریده بود. دکتر محمد سجادی رئیس مجلس سنا و دکتر جواد سعید رئیس مجلس شورا و اعضای هیات‌رئیسه دو مجلس در دو طرف میز نشستند.

هیچ برنامه‌ای در کار نبود و من یادم است که شاه با حالت بسیار گرفته و ناراحت آمد و نشست و بی‌مقدمه گفت: نظر شما چیست؟ شب قبل، ازهاری کابینه خود را معرفی کرده بود. دکتر سجادی تقریبا با تندی به شاه گفت: دیروز که کابینه معرفی شد باز هم اظهارنظر کردید! قرار بود دیگر در کارهای مملکتی دخالتی نکنید. شاه گفت:‌آقای دکتر سجادی، من که چوب نیستم، وقتی می‌گویند این شخص وزیر کار است، من نگویم ان‌شاء‌الله موفق باشید؟!

بعد از دکتر سجادی، یکی از سناتورهای انتصابی به نام فاضل سرجویی خطاب به شاه گفت: چرا شما از این مملکت نمی‌روید؟ شاه پاسخ داد: به نظر شما بدون این‌که تکلیف مملکت را معین کنم، همین‌طور کارها را رها کنم و بروم؟ سپس یکی دیگر از سناتورها به نام حسین دها خیلی تند با شاه صحبت کرد. از سوی مجلس شورای ملی هم دکتر مصطفی الموتی صحبت کرد، حرف‌های او کاملا یادم نیست. دیگران از جمله من هیچ حرفی نزدیم. آن روز مصادف بود با روزی که در مشهد کشتار و خونریزی شده بود. وقتی برای شاه خبر آوردند خیلی نگران شد و بعد هم رفت. این آخرین جلسه‌ای بود که اعضای هیات‌رئیسه دو مجلس با شاه ملاقات داشتند. جلسه‌ای که در آن از تفرعن گذشته و نگاه‌های کاملا مصنوعی که افراد را ورانداز می‌کرد، خبری نبود.

گفت و گو: مرتضی رسولی‌پور

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها