همه مخاطبان تلویزیون دوست دارند آنچه در این رسانه میبینند، به زندگی واقعی آنها شبیه باشد. این واقعیتی است که هر فیلمسازی به آن اعتراف دارد. حتی اگر این نکته را بپذیریم که برخی مخاطبان برای فرار از مشکلات و واقعیت تلخ روزمره سراغ تلویزیون میروند؛ باز هم نباید این نکته را نادیده بگیریم که یکی از عوامل مهم همذاتپنداری مخاطبان با یک برنامه نمایشی ـ فیلم یا سریال ـ شباهتی است که میان زندگی واقعی خود و ماجراهایی که در آن قصه رخ میدهد، حس میکند.
کد خبر: ۱۵۷۸۰۰
حالا با این تعریف، شاید یکی از سادهترین راههای ساخت برنامههای نمایشی این باشد که برنامهسازان سراغ زندگی روزمره مردم بروند و با الهام از واقعیتهای زندگی عادی قصههای خود را روایت کنند؛ اما زندگی واقعی بسیاری از مردم همیشه جذاب و پرحادثه نیست. به عبارت سادهتر، این هنر فیلمنامهنویس است که با تزریق داستان به زندگی واقعی، جریان روایت یک داستان را جذابتر و شیرینتر میکند. زندگی یک پلیس، یک پزشک، یک مامور بلند پایه دولتی و... میتواند سرشار از ماجرا و حادثه باشد. برای اغلب ما، حتی شنیدن خاطرات افراد این چنینی شیرین و جذاب است، اما آیا همه قشرهای جامعه به همین چند گروه محدود میشوند؟
در سالهای اخیر، گرایش شدیدی در میان سریالهای تلویزیونی در پرداختن به زندگی پزشکان، ماموران پلیس و چند قشر محدود دیگر به وجود آمده است. ناگهان در چند سریال تلویزیونی به صورت همزمان زندگی پزشکان دستمایه کار قرار میگیرد. به این مجموعه، میتوان آدمهای مرفه را هم اضافه کرد. شاید همه این شخصیتها یک ویژگی مشترک داشته باشند که هیچ یک از آنها «غم نان» ندارند و نیازی نیست تا یک سریال تلویزیونی، مشکلات پیشپاافتاده آنها را به تصویر بکشد. برای همین هم اغلب با سریالهایی شیک و اتوکشیده روبهرو میشویم که گاهی هیچ شباهتی به زندگی عادی ندارد.
البته گاهی سریالهایی هم نمایش داده میشود که زندگی آدمهایی از طبقات پایین اجتماع را دستمایه کار خود قرار میدهند. ترش و شیرین و زیر تیغ دو نمونه دمدستی از این نوع آثار هستند که در آن، زندگی افرادی از طبقه پایین جامعه دستمایه کار قرار میگیرد، اما اگر به سالهای دور برویم، در بسیاری از آثار نمایشی، میتوان زندگی شخصیتهایی همچون: کشاورزان، معلمان، کارگران و... را مشاهده کرد که در قالب داستانهایی جذاب به تصویر کشیده میشود. سالها قبل در سریالی به نام «خاله سارا» زندگی یک معلم نهضت سواد آموزی به تصویر کشیده شد و نتیجه کار بسیار مورد توجه مخاطبان قرار گرفت. حتی میتوان به سریال دیگری اشاره کرد که در آن جمشید مشایخی در نقش یک رفتگر شهرداری زندگی و مشکلات این قشر را به تصویر میکشید. نمونه دیگر همین سریال، پدر سالار بود که با دستمایه قرار دادن زندگی رانندگان تاکسی، قصهای جذاب را به تصویر کشید. بیتوجهی به قشرهای گوناگون در سریالها و فیلمهای جنگی هم حکایت جالبی دارد. تا سالهای طولانی زندگی خلبانها یکی از موضوعهای مورد علاقه فیلمسازان جنگی بود، اما شاید برای شما جالب باشد که در سینمای جنگ هیچ فیلم یا سریالی درباره زندگی «خدمه تانک» ساخته نشده است. شاید به این دلیل که زندگی و کار این شخصیتها برخلاف خلبانها چندان شیک و با رنگ و لعاب نیست.
به نظر میرسد برای تغییر این وضعیت نیاز به یک بازنگری در بخش تصویب و سفارش فیلمنامههای تلویزیونی داریم. این نگاه باید در بخش چینش برنامههای تلویزیونی ـ به اصطلاح چیدن کنداکتور ـ هم لحاظ شود. به عنوان نمونه وقتی در ماه رمضان امسال سریال «اغما» با موضوع زندگی پزشکان از شبکه یک پخش میشود، دلیلی ندارد تا به فاصلهای کوتاه سریال «حلقه سبز» که از نظر موضوعی، شباهت زیادی به این سریال دارد از شبکهای دیگر پخش شود. شاید فاصله میان این دو سریال میتوانست وضعیت بهتری را برای سریال حلقه سبز به وجود بیاورد. به هر حال همه مخاطبان به یک اندازه سهم دارند تا از برنامههای تلویزیونی بهره ببرند. به همان اندازه که سهم پزشکان در رسانه محفوظ است باید سهم نخبگان، استادان دانشگاه، دانشجویان و... هم در برنامههای نمایشی این رسانه محفوظ باشد، بنابراین نباید به این موضوعها به شکل فصلی نگاه کرد و میتوان تناسبی میان این موضوعها برقرار کرد تا همیشه با یک جدول پخش متنوع در برنامههای تلویزیونی مواجه باشیم.