روزگار جوانی او مصادف بود با فرمانروایی سامانیان؛ آنگاه که پارسی را عزتی تمام بود و شاهان خراسان به این زبان دلدادگی داشتند اما چندان نپایید که سامانیان برفتند و سلطان محمود غزنوی بر تخت سلطنت نشست. آن پادشاه تندخو را با پارسی چندان الفتی نبود و تازی را برتری مینهاد. فردوسی در دل گفت: «اگر من این گنجینه داستانهای پهلوانان را به نظم نکشم، نهال زبان پارسی خشک میشود و نسل آینده جز افسانهای از رستم و کاوه نشنود».
پس عزمی کرد استوار و دست در کار شاهنامه زد. ۳۰ سال تمام، شب و روز ننشست. از هر دهقان و موبدی که به توس میرسید داستانی میپرسید و آن را در خاطر نگار میکرد. آنگاه به کلبه خود میرفت و با چراغی که تا سحر میافروخت، ابیات را چون مروارید به رشته میکشید. گویند دیوان او به ۵۰هزار بیت رسید اما برخی ۶۰هزار
نیز گفتهاند. اکنون اگر خواهی بدانی که در این دیوان چه قصههاست، بشنو و شگفت مدار:
نخست داستان ضحاک و کاوه آهنگر
آوردهاند که ضحاک آن تازینژاد ستمکار هزاران سال بر ایران چیره شد. دو مار بر شانه داشت که هر روز مغز دو جوان را میبایست تا سیراب شوند. تا اینکه کاوه آهنگر، مردی دلاور از اصفهان طوماری ساخت از چرم دباغی شده و آن را بر سر نیزه کرد و فریاد برآورد: «ای مردم! اینک زمان رهایی است!» سپاهی گردش جمع شدند و ضحاک را به قله کوه دماوند بستند.
دیگر داستان رستم و سهراب که رستم به توران میرود و با دختر سام افراسیاب فرزندی آید نامش سهراب. روزگار میگذرد و پسر ندانسته پدر را به پیکار میطلبد. در دشت دو ناشناس به هم برمیخورند، یکی پیر و کارآزموده دیگری جوان و نادان. رستم، سهراب را چنان میزند که از اسب فرو میافتد. سهراب در حال جان دادن میگوید: «اگر بدانستی پدرم کیست، هرگز این کار نمیکردی. پدرم رستم است». رستم فریاد برمیکشد که «منم پدر!» اما دیر شده. این داستان را عطار اگر در تذکره میآورد، شاید میگفت: «ای دل! زنهار که نادانی و تکبر، فرزند را از پدر جدا کند و غم ابدی به بار آرد».
دیگر داستان سیاوش که پسر کاووس کیانی بود. نامادریاش سودابه، عشق ناروا به او برد. چون سیاوش پاکدامنی کرد، سودابه تهمت زد که مرا آزرده. شاه فرمان به آتش آزمودن سیاوش داد. سیاوش از میان آتش بیگزند بیرون آمد اما همچنان از غم تهمت ایران را ترک کرد و به توران پناه برد. افراسیاب به او امان داد اما مکر گرسیوز، وی را به قتل رساند. خونش ناحق ریخته شد و پس از سالها، کیخسرو (پسر سیاوش) انتظار خون پدر را از افراسیاب کشید. فردوسی این قصه را به عشق و وفا و خیانت چنان آراسته که گویی آینه اخلاق آدمیان است.
دیگر داستان بیژن و منیژه که بیژن از پهلوانان ایران، در شکارگاه به دام عشق منیژه (دختر افراسیاب) میافتد. افراسیاب او را به چاهی عمیق در بیابان میکشد. منیژه هر شب نزد چاه میرود و او را خوراک میدهد. تا اینکه رستم به توران میتازد و بیژن را از چاه بیرون میکشد. این حکایت نشان وفاداری یار و چارهگری رستماست.
دیگر داستان هفتخوان رستم، آنگاه که کیخسرو به جنگ افراسیاب میرود، راه با دیو و شیر و کوه و بیابان پرموانع است. رستم هر خوان را با یاری خدا و بازوی پولادین میگذراند. در خوان نخست شیری را میکشد. در خوان دوم تشنه در بیابان راه مییابد. در خوان سوم اژدهایی عظیم او را میطلبد. در خوان چهارم زنی جادوگر به شکل ماه میآید. در خوان پنجم اولاد دیو را اسیر میکند. در خوان ششم کوهی از برف و دیوان را پشت سر میگذارد. در خوان هفتم ارژنگ دیو را از پا درمیآورد. این داستان را عارفان به سلوک خود حمل کردهاند که راه خدا پر از موانع است و تنها رستمان جان به پایان میرسانند.
پس این شد که فردوسی دریایی از حکایت را در شاهنامه گرد آورد؛ از کیومرث نخستین پادشاه تا یزدگرد سوم که آخرین ساسانی بود. سه بخش است: اساطیری، پهلوانی و تاریخی. گفتهاند که فردوسی پس از ۳۰سال رنج، کتاب را تمام کرد و برای سلطان محمود غزنوی فرستاد. سلطان وعده داده بود بیتها را به دینار سنجند اما چون نامه و دیوان را دیدند، دربار پر از حاسدان بود. وزیران گفتند: «این شاعر نام ما را نبرده و تنها از رستم و افراسیاب سروده است!» سلطان خشمگین شد و کمتر از وعده بخشید. گویند ۴۰هزار دینار وعده بود یا ۶۰هزار اما به ۶۰هزار درهم کاهش یافت که برابر ۵۰۰۰دینار بود. شاعر پیر از این بیحرمتی دلتنگ شد و از غزنی بیرون رفت.
چون به نیشابور رسید، هجو سلطان را بر کاغذی نوشت و به دوستش سپرد که هر زمان سلطان پشیمان شد، بخواند. بعدها سلطان پشیمان شد و بار شتر زر و خلعت به توس فرستاد اما فردوسی را دیگر در میان زندگان نبود. گفتند میان در و دکان، هدیه از دروازه وارد شد و جنازه از در دیگر خارج. دخترش هدیه را نپذیرفت و گفت: «پدرم جز نام نیک چیزی نخواست». سال درگذشتش به روایتی ۴۱۶هجری و به روایتی ۴۲۵. در توس، در باغی که خود نشانده بود به خاک سپرده شد. اکنون آرامگاهش زیارتگاه دوستداران زبان پارسی است. چنین گفت فردوسی در آغاز کتاب:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نخواهم که جز نام نیکم بود
که نام آورد مرد را بخرد
و نیز گوید: جهان بر بد و نیک ما بگذرد
فدای تن خویشتن نشمرم
و این بیت از او معروف است:
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
اکنون ای برادر، این ذکر را به پایان برم. فردوسی بهراستی احیاگر نام ایران است. هرکه این سخنان را بخواند و در آنها بیندیشد ببیند که صبر و مردانگی و آزادگی راست چه معنی دارد. والحمدلله رب العالمین. ذکرش پاینده و راهش پررهرو باد.