من اما در این مقدمه در جایگاه پاسخ به این پرسش نیستم. لیکن از آنجا که هر چه طلب شود، وجود مابهازای واقعیاش محتمل میشود باید گفت همانگونه که بهترین تفسیر از روزگار جنگ روسیه با ناپلئون را «جنگوصلح» تولستوی و گویاترین بیان از سنت ایرانی را «شوهر آهوخانم» علیمحمد افغانی و فصیحترین جملات در توضیح ساختارهای بروکراتیک اداری ایران را میتوان در «مدیر مدرسه» جلال آلاحمد ببیند، ذهن چنانچه اقرار به ضرورت شناخت جامعه از راه ادبیات نکند، دست کم بهعنوان یک شاهراه حیاتی ملاحظهاش خواهد نمود.
مضاف بر اینکه در پی شناخت یک جامعه متأثر از مدرنیته هم باشیم. در این جریده نسبتا کوتاه نگارنده قصد دارد نگاهی داشته باشد بر واکنش و کنش روشنفکران اهل ادبیات یا ادیبان روشنفکر در نسبت با امر مدرن یا امور مدرن یا اساسا مدرنیته ایرانی.
طبیعی است این گزارش یک گزارش کلی روایی است که نمیتواند عهدهدار جزئیات فراوان تاریخی باشد اما سعی میکند در عین کلیت بیمایه سخن نراند. در پایان نیز سعی میشود با نگاهی دقیقتر به آثار هدایت و فروغ، فروغی ایجاد کنیم تا ما را در شناخت سبک و روش و نگاه این هر دو ادیب معاصر به سرمنزلی درست در وادی معرفت ادبی هدایت کند.
در پایان این مقدمه نیز ذکر یک نکته واجب است که نگارنده تنها در پی کشفی ناچیز از تاثیر و تاثرات ادبیات جدید ایران در مواجهه با مدرنیته بوده و این متن درخصوص نسبت ادب متجدد ایرانی با سنت و گذشته ایران سکوت اختیار کرده چراکه خود سوژهای مستقل برای نگارش متنی مستوفی است. امید که این چند خط با رضایت اهل فن نیز قرین افتد.
اوایل بود
همیشه اولین بارها خوب یاد آدم میماند؛ اولین بار که به مدرسه میرویم، اولین بار که زبانی بیگانه را میخوانیم یا اولین بار که دوچرخه را بدون دوچرخ کناریاش میرانیم. اینها همه به یادماندنی است اما حتما خیلی زیاد بهیادماندنی بوده اولین لحظاتی که آن اولین نفر مهاجر ایرانی حین مسافرت به فرنگ گذراندهاست.
نمیدانم نامش چیست اما اولین نفری که به فرمان دولت قاجاری وقت رفت تا علوم و فنون اروپا را بیاموزد و سر از کار این ملت مدرن دربیاورد حتما حال غریبی داشته؛ او و چندین نفر آدم شبیه او که مقدمه شدند برای دارالفنون سال ۱۲۳۰ خورشیدی. دارالفنونی که اولین ساختمان آکادمیک این مملکت میدانیمش. رفته رفته ایران شد یک کمد پر از چیزهای عجیب و غریبی که از غرب آمدهاند. تنها هم نیامدهاند بلکه با حامل آمدهاند. شما شاید اسم میرزا جعفر قراچهداغی و میرزا آقا تبریزی و نویسندگانی همچون عبدالرحیم طالبوف و زینالعابدین مراغهای به گوشتان خورده باشد؛ آقایانی که اولین بار میوه نوبرانه نمایشنامه را آوردند و گذاشتند روی طاقچه ادب فارسی. البته ماجرا فقط به کمد و میوههای نوبرانه ختم نمیشود.
اهل ادبیات در این سرزمین تا آن روزها بیشتر عادت داشت شعر و نثر بنویسد و تقدیم شاه کند. یا اینکه در عزلت ، کاغذی سیاه کند هرچند فاخر و ارزشمند. یا در وضعیت دیگری بشود منشی و دبیر مخصوص دربار. بهقول خارجکیاش «اَکت» ادیب چیزی از این فراتر نمیرفت اما وقتی تاریخ به اوایل قرن بیستم نزدیک میشود، بسیاری از شاعران و نویسندگان، پیوندهای خود با سنت قدیمی حمایت از دربار را گسستند و بهعنوان هنرمندانی مستقل و آرمانخواه، به دل ناآرامیها وارد شدند. عارف قزوینی و محمدتقی بهار از جمله این شاعران و نویسندگان بودند که به شکل مستقیم، مردم حاضر در قیام مشروطه ایران را خطاب قرار میدادند. در این برهه، یک نشریه سیاسی جدید، ستونهای خود را به نویسندگان و شاعران متنهای تحولطلبانه اختصاص داد. علیاکبر دهخدا، چهرهای بسیار برجسته در این دوران بود که مشارکتهای زیادی در مدرن کردن نثر فارسی داشت. «چرند و پرند» او خوشنمایندهای برای نثر نوین فارسی است.
عصر شعر نو
شفیعی کدکنی مینویسند: «احتمالا نیما یوشیج شعر «با غروبش» را بعد از خواندن شعر خانلری سروده؛ چنانکه تردیدی ندارم «حرفهای همسایه» را_ با هر تاریخی که در زیر آنها نهاده_ با تاثیر از «چند نامه به شاعری جوان» ریلکه و ترجمه خانلری که در سال ۱۳۲۰ انتشار یافته نوشته است... بهنظر من بخشهای اصلی و محوری «ارزش احساسات» هم ترجمه آزاد و «بفهمینفهمی» از یک کتاب فرانسوی است که مطالبی از کتابی نظیر دائرهالمعارف اسلام (چاپ اول)، درباره شعر معاصر ترک و عرب بر آن افزوده شده است». بنابراین نیما نخستین اشعار خود که از رمانتیسیسم و سمبلیسم فرانسوی تأثیر گرفته بود، در دهه ۱۹۲۰ ارائه کرد. در پی اولینهایی چون شعر افسانه نیما، بر کاغذ شعر فارسی نام احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوانثالث و نادر نادرپور نقشبست. آنها جنبههایی متفاوت از مدرنسازی را در آثار خود به نمایش گذاشتند و از بسیاری جهات، از راه و روشهای سنتی و کلاسیک فاصله گرفتند.
تولد نثر جدید
«... شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، بهعنوان ولیمه یک مهمانی دستهجمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوشجان نموده، به عمر و عزتش دعا کنند. زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورا مسأله مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که بهتازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت ندادهای و باید در این موقع درست جلویشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای ۱۲ نفر بیشتر نداریم یا باید باز یکدست دیگر خرید کرد یا باید عده مهمان بیشتر از ۱۱ نفر نباشد که با خودت بشود ۱۲ نفر.
گفتم خودت بهتر میدانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدا اجازه خریدن خرتوپرت تازه نمیدهد و دوستان هم از ۴ الی ۲۳ نفر کمتر نمیشوند.
گفت تنها همان رتبههای بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدا خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم خدا را خوش نمیآید. این بدبختها چند سال آزگار یکبار برایشان چنین پایی میافتد و شکمها را مدتی است صابون زدهاند که کباب غاز بخورند و ساعتشماری میکنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یکدست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم.
با اوقات تلخ گفت این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در مهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود. مگر نمیدانی که شگون ندارد و بچه اول میمیرد؟ گفتم پس چارهای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته دیگر. عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز دسته اول و روز سوم دسته دوم بیایند. اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب بره ممتاز و دو رنگ پلو و چندجور خورشت با تمام مخلفات روبهراه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازهای که ازجمله اسباب جهاز خانم است لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایتهای بینظیر صادق هدایت بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت جوان دیلاقی مصطفینام آمده میگوید پسرعموی تنی توست و برای عید مبارکی شرفیاب شده است... .»
طبعا توقع ندارید که کل قصه را اینجا طابقا نعلبهنعل نقل کنم! این چند خط که خواندید اوایل قصه مشهور «کباب غاز» بود. راستش را بخواهید در نثر فارسی آنچه مشهور است حول یک نام میچرخد: محمدعلی جمالزاده
ظاهرا او اولینبار سبک واقعگرایی را در نثر ورود داد تا نثر روایی واقعگرا در ادب فارسی ماندگار شود. داستان کوتاه نیز با مجموعه «یکی بود یکی نبود» او رنگ و بویی ایرانی به خود گرفت. البته مثل هر موسس دیگری تمام سهم تاسیس را نمیتوان به مرحوم جمالزاده داد. او را بهخوبی میشود وامدار و خلف صالح پیشینیانش که البته با او فاصله چندانی نیز ندارند دانست. پیشینیان بزرگی چون دهخدا و بهار.
در کنار پیشینیان، لاجرم باید نسبت «بعد از جمالزاده» با جمالزاده سنجیده شود. در جایی میخواندم که: «صادق هدایت با پیروی از مسیر جمالزاده، قالب داستان کوتاه را به کار گرفت تا هم زندگی روزمره مردم عادی، و هم سردرگمیهای روشنفکران نوگرا را به تصویر بکشد.» چنانچه میدانیم او (سیدمحمدعلی جمالزاده) که بزرگترین فرزند در میان پنج فرزند خانواده خود محسوب میشود در سال ۱۲۷۱ در استان اصفهان چشم به جهان گشود؛ پدر او سیدجمالالدین واعظ که یک روحانی معروف در زمان خود بود. صادق هدایت منتها متولد ۱۲۸۱ است. بنابراین نمیتوان بهراحتی گفت که صادق هدایت یا امثال او (مانند باستانی پاریزی و اسلامی ندوشن متولد ۱۳۰۴ هستند) دقیقا پا جای پای سیدمحمدعلی گذاشتهاند اما بههرحال فضل تقدم تا حد زیادی با اوست. هرچند که بسیار بحث باشد که تقدم فضل با کدامشان است؟ اجازه دهید حال کمی بیشتر در مورد غیرجمالزاده بدانیم. بزرگ علوی در داستانها و رمانهایش، هم به دلایل عمیقتر مشکلات روانشناختی پرداخت و هم به تجارب روشنفکران چپگرا و مسائل آنان. بهعنوان نمونه، رمان برجسته او، کتاب «چشمهایش»، داستان یک تراژدی شخصی را در میان گروهی از فعالان سیاسی روایت میکند. البته او به گرتهبرداری از آثار فرانسویها نیز بعدها شهره شد.
جلال، هوشنگ و چند نفر دیگر!
تا میگوییم جلال آلاحمد قبل از هر چیزی نام همسرش پررنگ میشود. همسری که بزرگی نام جلال در ادبیات هرگز سایه بر بزرگیاش نینداخت. جلال خود میگوید: «هیچ کاری به این قلم، منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد.» به راستی سیمین دانشور، با رمان برجستهاش، کتاب «سووشون» در تاریخ ماندگار شد. اثری که به توصیف مشکلات زندگی در جامعه سنتی ایران، در زمان اشغال کشور هنگام جنگ جهانی دوم میپردازد.
از خود جلال اما گفتنی کم نیست. او گرچه عمر کمی داشت اما نثرش تاریخ انقضا ندارد. او طی سالها به داستان و مقالهنویسی، پژوهشهای مردمشناسی، سفرنامه و ترجمههای متعدد پرداخت. وی تأثیر زیادی در جریان روشنفکری و نویسندگی ایران داشت و با ترجمه آثار نویسندگان بزرگی چون آلبر کامو، آندره ژید، اوژن یونسکو و داستایفسکی نقش مهمی در پیشرفت ادبیات ایران ایفا کرد. جلال ادامهدهنده راه محمدعلی جمالزاده در سادهنویسی و استفاده از زبان و لحن محاوره بود. نثر او، فشرده و موجز و عصبی و پرخاشگر بود. تعداد و عناوین آثارش شهرت بسیار دارند. در میان نویسندگان فعال در اواخر قرن بیستم، تأثیر تکنیکهای روایی مدرن برگرفته از آثار نویسندگانی همچون جیمز جویس و ویلیام فاکنر کاملا آشکار بود، بهخصوص در آثار هوشنگ گلشیری. ترکیب و همزیستی هنرهای مختلف، در آثار غلامحسین ساعدی نیز وجود دارد؛ نویسندهای تأثیرگذار که هم به خلق داستان میپرداخت و هم نمایشنامه و فیلمنامه. پیشنهاد میکنم از ساعدی دو اثر معروفش یعنی «گاو» و «آی با کلاه، آی بیکلاه» را بخوانید.
در نیمه دوم قرن بیستم و اواخر آن دو سبک رئالیسم جادویی و رئالیسم اجتماعی در ایران ما دستکم نمایندگان مهمی دارد. در مقابل آن سبک، روایت زندگی عشایر در دشتهای خراسان (زادگاه محمود دولتآبادی) یک واقعگرایی اجتماعی میطلبد. چیزی که بهخوبی در کتاب «کلیدر» محسوس است. دولتآبادی راوی ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ دوران ﮔﺬار، دوراﻧﯽ مهم از ﺗﺎرﯾﺦ اﯾﺮان اﺳﺖ؛ ﮔﺬار از روﺳﺘﺎ ﺑﻪ شهرهایی ﮐﻪ هنوز شهر بودنشان ﻗﻮام ﻧﯿﺎﻓﺘﻪ؛ ﮔﺬار از ﺳﻨﺖهایی، ﮐﻪ دﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺧﻮاهیم ﯾﺎ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ، ارزشهای ﺗﺎزهای ﮐﻪ هنوز ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ و ﻧﻤﯽﺧﻮاهیم ﺑﺎ آنها ﺧﻮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ.
اﯾﻦ دوران ﮔﺬار، دوران ﺗﻌﻠﯿﻖ هم هست و زﯾﺴﺘﻦ اﯾﻦ ﺗﻌﻠﯿﻖ و مهمتر؛ درک آن، آدﻣﯽ را ﭘﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻧﮕﺎهش را ﺗﻠﺦ. اﻣﺎ در ﻣﺘﻦ اﯾﻦ ﺗﻠﺨﯽ، هنوز چهره زﯾﺒﺎی ﻋﺸﻖ ﭘﯿﺪا ﻣﯽﺷﻮد و اﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﮐﻪ اﻣﯿﺪ ﻣﯽزاﯾﺪ، در ﻧﺜﺮی ﮐﻪ ﺑﻪ بهترﯾﻦ ﻧﻤﻮﻧﻪهای ﻧﺜﺮ ﻓﺎرﺳﯽ ﺑﺎ ﺗﺎرﯾﺦ ﺑﻠﻨﺪ و ﭘﺮشکوهش پهلو ﻣﯽزﻧﺪ، ﺑﻪ ﺷﮑﻠﯽ اﺳﻄﻮرهای ﺗﺠﻠﯽ ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ؛ هر ﭼﻨﺪ ﺣﮑﺎﯾﺖ، ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺷﮑﺴﺘﻦ زوال اﺳﻄﻮرههای ﻋﺼﺮ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﺪ.
سخن پایانی
ادبیات مدرن ایران، در سیر تحولات خود از دارالفنون تا کلیدر، نهتنها بازتابی از بحرانها، تردیدها و آرزوهای جامعه ایرانی در گذار به مدرنیته بوده، بلکه خود نقشی فعال در شکلدهی به این تجربه ایفا کرده است. آنچه در این روایت تحلیلی بهوضوح میتوان دید، آن است که نویسندگان و شاعران ایرانی، با تکیه بر امکانات زبان، روایت و تجربه زیسته، توانستهاند تصویرهای متکثر، متضاد و در عین حال پیوستهای از جامعهای ترسیم کنند که در برابر امر نو، هم شیفته است و هم بیمناک؛ هم پیشرو و هم درگیر با ریشههای سنت.
از این منظر، ادبیات مدرن ایران را باید نه صرفا ابزار بازتاب واقعیت، بلکه ابزار کنش و آفرینش واقعیت دانست. در اینگذار پیچیده و تعلیقزده میان سنت و مدرنیته، ادبیات معاصر ما، با همه رنجها و شکوههایش، همچنان صدای اصلی زمانهای است که میکوشد خود را بشناسد، معنا دهد و اگر بتواند، نجاتیابد.