یادی از سردار بسیجی، شهید حسین روزبهانی که در دفاع موشکی از ایران به شهادت رسید

شهیدی که تحمل فراق «آقا» را نداشت

در میان هیاهوی آسمان‌های آتشین و خبرهای لرزان جنگ، گاهی نام و یاد مردانی است که حتی در غم نیز با عزمی راسخ می‌ایستند. این نوشتار، روایتی است از زندگی و شهادت سردار حسین روزبهانی، مردی که عشق به رهبرش و تعصب بر اصول انقلاب، همسو با شجاعت لرستانی‌اش، او را به یکی از ستون‌های استوار مقاومت در روزهای سخت تبدیل کرد؛ سندی از وفاداری‌ها، از لحظه‌ای که خبر شهادت رهبری شنیده شد تا روزی که پیکر مطهرش در خاک بروجرد آرام گرفت.
در میان هیاهوی آسمان‌های آتشین و خبرهای لرزان جنگ، گاهی نام و یاد مردانی است که حتی در غم نیز با عزمی راسخ می‌ایستند. این نوشتار، روایتی است از زندگی و شهادت سردار حسین روزبهانی، مردی که عشق به رهبرش و تعصب بر اصول انقلاب، همسو با شجاعت لرستانی‌اش، او را به یکی از ستون‌های استوار مقاومت در روزهای سخت تبدیل کرد؛ سندی از وفاداری‌ها، از لحظه‌ای که خبر شهادت رهبری شنیده شد تا روزی که پیکر مطهرش در خاک بروجرد آرام گرفت.
کد خبر: ۱۵۵۱۰۹۲
نویسنده حمید بناء - گروه دفاع‌مقدس
 
باید قوی باشم
خبر شهادتش را وقتی شنیدم که جنگنده‌های دشمن روی آسمان پایتخت بودند. خبر آن‌قدر مهیب بود که صدای نزدیک اصابت‌ها به ‌گوشم نمی‌رسید. فورا تلفن‌همراهم را از جیبم بیرون کشیدم تا به برادرش زنگ بزنم.کارساده‌ای نبود؛ می‌دانستم که باید مثل کاراکتر مثبت سریال‌های تلویزیونی، قوی باشم و برادر شهید را دلداری دهم. چند قدمی این‌پا و آن‌پا کردم و بالاخره زنگ زدم. بعد از سلام‌‌علیک، بدون مقدمه بغضم ترکید. انگار نه انگار که در حال صحبت با یک داغدیده هستم. من‌ومن‌کنان چندتا جمله از ته مغزم بیرون کشیدم و تحویل آن بنده‌خدا دادم. 
   
استناد به حرف آقا

صحبتم با برادر شهید حسین روزبهانی خیلی طول نکشید. نه من توان حرف‌زدن داشتم و نه برادر شهید. فقط با او قرار گذاشتم تا بعد از افطار ببینمش. اواخر شب با چند نفر از رفقای شهید راه‌افتادیم به سمت خانه برادرش. در راه مدام به حسین فکر می‌کردم. حسین روزبهانی عاشق حضرت‌آقا بود و نسبت به ایشان تعصب داشت. از تسلط خوبی هم نسبت به بیانات و مواضع امام شهیدمان برخوردار بود، آن‌قدر که در صحبت‌هایش همیشه به حرف‌های آقا استناد می‌کرد.
   
خانه‌ای پر از غم

خلوتی پایتخت سبب خیر شد تا سریعا به منزل برادرش برسیم. از دم در تا لحظه‌ای که نشستیم روی صندلی‌های خانه‌شان، همه‌ چیز طبیعی پیش‌رفت ولی به یکباره سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. چند دقیقه به همین منوال گذشت تا بالاخره یکی از همراهان ما سر حرف را باز کرد. بعد از مقدمه احساسی رفیق ما برادر حسین هم به زبان آمد. 
نخستین جملات برادر شهید حال همه ما را به‌هم‌ریخت: «حسین بعد از جنگ ۱۲روزه که رفقایش شهید شدند، رمقی برای زندگی نداشت. اصلا با کسی حرف نمی‌زد. خبر شهادت آقا را هم که شنید رفت توی لاک خودش. البته در میان این دو جنگ ما خیلی از او خبری نداشتیم، از بس که درگیر کار و مأموریت‌های نظامی خودش بود.» انتظارش را داشتم که شهادت حضرت‌آقا برای کسی مثل حسین، قابل تحمل نباشد. حسین روزبهانی تحمل اهانت به امامش را نداشت، چه برسد به شهادت و نبودن ایشان.
   
یادگارهای شب‌ قدر

در مسیر بازگشت به خانه یاد یکی از شب‌های قدر افتادم که در صحن گوهرشاد حرم حضرت امام‌رضا(ع) نشسته بودیم و برای هم آرزوی شهادت کردیم. یادش بخیر! یکی از دلخوشی‌های سید همین فعالیت در حوزه شهدا بود. همیشه می‌گفت باید یک هیات کاملا شهدایی راه‌بیندازیم. هیاتی که محور و محتوای اصلی‌اش ترویج فرهنگ شهادت باشد. کاش من بیشتر وقت می‌گذاشتم تا ... . بگذریم! زندگی ما پر از این افسوس‌هاست. آن‌شب به رفقا گفتم که حسین اهل پاپس‌کشیدن از مواضع انقلابی‌اش نبود. من ندیدم که حسین روزبهانی در دفاع از اصول و آرمان‌های انقلاب لکنت بگیرد و کوتاه بیاید، چه در فتنه‌ها و چه در گفت‌وگوهای خودمانی. 
   
حال و هوای دخترکان حسین

آن‌شب تا سحر قد نسبتا بلند و ریش و موی بور و خنده‌های شیرین حسین مدام جلوی چشمم بود. به ما گفتند که او در حوالی شیراز به شهادت رسیده است. ما به نبودن‌های مستمر و مأموریت‌های زیاد او عادت داشتیم. از این شهر به آن شهر رفتن برای نظامی‌ها چیز عجیبی نیست، ولی جای خالی آنها برای خانواده‌های‌شان هیچ‌وقت پر نمی‌شود. جسته‌‌گریخته یک چیزهایی درباره حال دخترکان حسین بعد از شهادت بابای مهربان‌شان شنیدم. از اینجا به بعد زندگی آنها را ما اهالی حوزه حماسه و جهاد و شهادت از بر هستیم و هزاران‌بار دقایق زندگی‌شان را زندگی کرده‌ایم. خداکند که دوتا دختر شهید، این‌روزها را به سلامتی پشت‌سر بگذارند.
   
خاکسپاری در بروجرد 
حسین را در گلزار شهدای شهر بروجرد به خاک سپردند. شرایط جنگی پایتخت اجازه نداد تا من در مراسم تشییع و تدفین رفیق شهیدم شرکت کنم. شکر خدا مردم برای فرزند شهید شهرشان سنگ‌تمام گذاشتند. حسین روزبهانی به اصالت و تبار لرستانی خودش افتخار می‌کرد. شجاعت، صداقت و صمیمیت قوم لر هم به‌وضوح در رفتار و گفتارش دیده می‌شد. گفتم شجاعت؛ یادم افتاد که حسین در روزهای مبارزه با داعش بی‌قرار و بی‌تاب دفاع از حریم اسلام بود و دوست‌داشت جانش را فدای اهل‌بیت(ع) کند. درست مثل آن سرباز عزیزی که زیر گلوله مستقیم تکفیری‌ها برای نصب پرچم سرخ رفت بالای گنبد حرم حضرت عقیله(س). و حسین ما از ته دلش این شهید و امثال او را دوست داشت و تصویر شهید علی شبیب‌محمود را گذاشته بود جلوی چشمش. شاید برای تحسین شجاعت علی شبیب و شاید هم برای ارادتش به حضرت زینب(س). 
   
شوق شهادت

حالا ما مانده‌ایم و خاطرات‌مان، ما مانده‌ایم و دلتنگی‌های‌مان، ما مانده‌ایم و هزاران حرف و حسرت ناتمام، ما مانده‌ایم و ...  نمی‌دانم بعد از این چه وقت‌هایی بیشتر به یاد او می‌افتم. در گلوگاه‌های حساس سیاسی یا در هنگام زیارت مزار شهدا. بینش سیاسی درست و بازی‌نخوردن در منازعات سیاسی را هم به ویژگی‌های برجسته حسین اضافه کنید. با این‌همه شوق او به شهادت را همه اطرافیانش دیده‌بودند. 

خدا خریدار زندگی‌اش شد
یک‌بار که برای او آرزوی شهادت کردم، به من گفت دوست دارم چیزی از پیکرم برنگردد. حسین در خط مقدم جنگ تحمیلی سوم شهید شد. او هم مثل خیلی‌های دیگر پیش از شهادت، انتقامش را از اسرائیل و آمریکا گرفته بود ولی دیر یا زود ما حساب پدر امت و برادران شهیدمان را از دشمن پس می‌گیریم. پایان این بازی یا شهادت ماست و یا نابودی آنها؛ ما به حالت سومی فکر نمی‌کنیم. داستان زندگی حسین ۴۳‌ساله ما گفتنی‌های فراوانی دارد که باید نویسنده‌ها و راویان سیره شهدا به آن بپردازند. فعلا همین چند خط را نوشتم به یاد رفیق و برادر عزیزم، پاسدار و بسیجی شهید، سردار حسین روزبهانی. همان مرد دلاوری که به گواه سنگ مزار سفیدش، خدا خریدار زندگی‌اش شد ... .
newsQrCode
برچسب ها: دفاع مقدس
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها