جامجمآنلاین: با خود گفتم: چه حرف قشنگی. چه ساده و چه زیبا.
گوشم را تیز کردم. حرفهایش، چون مرهمی بر زخمهای روزهای سخت نشست. میگفت: «در این شرایط جنگی که بسیاری از کسبوکارها رونق سابق را ندارند و هر لحظه قیمتها نجومی بالا میرود، مردم هوای هم را داشته باشند. صاحبخانهها اگر میتوانند به مستأجرها مهلت بدهند. مغازهدارها اگر جنسی از خرید قدیم مانده، به همان قیمت دیروز بفروشند...»
چشم به صفحه تلویزیون دوخته بودم و از ته دل برای این مرد آرزوی خیر میکردم. دلم میخواست مهربانی، همانقدر که از قاب جادویی تلویزیون بیرون میریخت، در کوچه و خیابان هم پخش میشد. با خود گفتم: «مردم که بد نیستند... اگر اینقدر مراعات نمیکردند، در این روزگارِ سنگ روی سنگ بند نمیشد.»
خوشحال بودم. انگار نه انگار که صدای پدافند اینقدر نزدیک است. غرق در افکار شیرینم بودم که ناگهان... صدای کوتاه پیامک موبایل، فضا را شکست.
همان صدای آشنا که همیشه مزاحم خلوت آدمهاست، این بار با فاصلهای نهچندان طولانی، تمام آرامش چنددقیقهایام را برهم زد. با بیحوصلگی گوشی را برداشتم. گفتم شاید خبر خوبی باشد... شاید کسی یادش آمده حال مرا بپرسد. شاید...
پیامک را باز کردم.
نگاهم روی خط اول قفل کرد. دوباره خواندم. سومین بار. چهارمین بار. انگار کلمات را باور نمیکردم. حالم دگرگون شد. لبخندم خشکید. صدای تلویزیون در گوشم پیچید: «مهربان باشید...»، اما انگار این جمله دیگر به این پیامک مربوط نبود.
لحظهای سکوت کردم. نه سکوتی از جنس فکر کردن، که سکوتی از جنس فروپاشی چیزی که تازه ساخته بودم.
همسر و دخترم نگاهم کردند. همیشه چهرهام را خوب میخوانند.
«چی شد؟ چه خبره؟ کی پیامک داده؟»
گفتم: «هیچی.».
اما انگار خودِ «هیچ» هم در آن اتاق جا نمیشد. همسرم گفت: «آخه چرا اینطوری شدی؟ دستت میلرزه...»
گفتند: «هیچ که نمیشه!» «بگو ببینیم مگه چی شده؟»
من همان «هیچ» را تکرار میکردم و آنها مصرانه گوشی را میخواستند. سرانجام دیدم راهی جز تسلیم نیست. با دستی که دیگر در اختیار خودم نبود، گوشی را به سویشان گرفتم.
همسرم نگاه کرد. دخترم هم که با هزار بدبختی شهریه دانشگاهش را چند روز قبل پرداخت کرده بودیم کنارش ایستاد. خواندند و سکوت کردند.
همان سکوت تلخی که بعد از خبرهای بد میآید. همان سکوت که میگوید حرفی برای گفتن نداریم. حتی صدای نفسها پایین آمد. کسی چیزی نگفت. انگار همه با خواندنِ آن چند خط، یکباره پیرتر شده بودند.
بعد از چند لحظه، به خودم آمدم. سرم را بالا کردم و با بغضی که ته حنجرهام گیر کرده بود، گفتم: «کاش... کاش تلویزیون یه برنامهای هم برای این متن پیامک میگذاشت.»
همه نگاهم کردند.
با صدایی که لرزشش را نمیتوانستم پنهان کنم، ادامه دادم: «کاش تلویزیون بهجای اینکه مدام از صاحبخانهها بخواهد به مستأجر فرصت بدهند... یک برنامه هم میگذاشت، از بانکها میخواست. میگفت: آقای بانک، شما هم هوای مردم را داشته باش. به وامگیرندهها که هر ماه دستشان به سقف میرسد، فرصت بده. مهلت بده... مهربانی فقط توی اجارهخانه و مغازه خلاصه نمیشود. نمیشود؟»
هیچکس جوابم را نداد.
چون جواب همان «هیچ» بود. همان سکوت تلخی که بعد از خواندن آن پیامک ما را در خود فرو برده بود.
آن پیامک... اخطار تسویه اقساط وام همان خانهای بود که الان در آن نشسته بودیم و به مهربانیها گوش میدادیم.