جنگ تحمیلی سوم که در مرحله اول، حدود ۴۰روز طول کشید، درسی بزرگ به جهان داد: ملتی که ایمان دارد، شکستناپذیر است. حالا که بیش از ۴۰روز از دفاعمقدس سوم میگذرد، بار دیگر آسمان ایران شهادت میدهد که گرچه جنگندهها و موشکهای بیگانه بر سر شهرهای ما فرود میآمدهاند اما ملت همچنان ایستاده است. در این میان، زنانی پا به میدان گذاشتهاند؛ مادرانی که فرزندانشان را در راه دفاع از میهن تقدیم کردهاند و دخترانی جوان که عاشقانه پای آرمانهایشان ایستادند. این داستان، روایتی است از عشق و ایثار، از صبر و استقامت، از مادران و دخترانی که الگوی مقاومت شدند. در این سطور، نامهایی میخوانیم که فراموش نخواهیم کرد... .
طاهره خانم؛ مادری که عاشق شهادت بود
طاهره خانم خودش دخترکی پنج ساله بوده است که پدرش در جریان ترورهای کور سال ۱۳۶۱ به شهادت میرسد. ایشان متولد سال ۱۳۵۶ است و چهار دختر دارد. از ۱۷سالگی بسیجی بوده و بیش از ۲۰سال است که هرکس به میدان تیر رفته باشد، ایشان را در سمت افسر میدان تیر به خاطر میآورد. خانم نصرآبادی بهصورت تخصصی آموزش سلاح میداد و ازجمله بسیجیان باسابقه و دغدغهمندی بود که ۱۵سال زحمت کشید تا گردان شهید علمدار تشکیل و تجهیز شود و برایش بسیار مهم بود که همیشه گردان در سطح بالایی از آمادگی باشد. این خادمه امام رضا(ع) اولین آرزویش شهادت بود و به همه میگفت برای شهادت من دعا کنید.
ویدئویی برای بعد از شهادت
آنقدر آماده و منتظر شهادت بود که کلیپی برای بعد شهادت خودش درست کرده بود و میگفت: «اون موقع شما وقت ندارین و ناراحتین. خودم درست کردم که دم دستتون باشه.»
نگاه خانواده به این فداکاری
خانواده ایشان اذعان دارند که خانم نصرآبادی خود، فرزندان و زندگیاش را وقف این نظام و انقلاب کرده بود و شهادت را مزد سالها خدمت خالصانه این مادر و همسر مهربان میدانند. دختران ایشان با تأسی به بزرگ بانوی مقاومت، صبوری پیشه کردهاند و میگویند: «درست است که غم ما خیلی بزرگ است اما بزرگتر از مصائب حضرت زینب کبری(س) که نیست.»این خانواده شهدای خود را فداییان اسلام و انقلاب میدانند.
آخرین مکالمه مادر و دختر
طاهره خانم وقتی ساعت ۶ صبح روز ۱۰ اسفند با دخترش زهرا خانم تلفنی صحبت میکند به او میگوید: «کاش دیروز بیشتر میبوسیدمت دخترم.» و این میشود آخرین مکالمه مادر ــ دختری...؛ دختری که هم به سوگ خواهر تازه عروسش نشسته و هم در سوگ مادر جوانش.
عطیه؛ دختری که عاشق حرم بود
اما بخوانید از عطیه خانم ۲۱ساله که دانشجوی ترم ۷ دانشگاه شهرری؛ رشته علوم و قرآن و حدیث است. او مربی حلقه صالحین پایگاه است و فقط دوسه ماه از نامزدیاش میگذرد. عطیه عاشق بیتوته کردن در حرم شاه عبدالعظیم حسنی(ع) است و حتی روزهایی که کلاس ندارد به هوای آرامش حرم، برای درس خواندن به آنجا میرود. صیغه محرمیتشان را هم بهتازگی در حرم حضرت عبدالعظیم(ع) خواندهاند. شهیده عطیه اصلاحی خیلی پای کار فعالیتهای بسیج بوده و گاهی رفقایش او را به شوخی «شهید زنده» صدا میکردند.
روزی که بمب زدند
خواهر دوقلویش انسیه خانم میگوید: «عطیه جان مدتی بود که برای خادمی بیت رهبری اقدام کرده بود و مدتها منتظر تماس بود. تا اینکه با او تماس میگیرند و برای روز ۹ اسفند با او قرار مصاحبه میگذارند. آن روز چون مدارکش ناقص بود، او را فرستاده بودند تا در خیابان جمهوری از مدارکش پرینت بگیرد. درست همان ساعتی که بیت را میزنند. عطیه فقط صدا و دود و خاک میبیند و خیلی حال روحیاش به هم میریزد و خودش را بیتوفیق میداند. پدرم وقتی خبر بمباران در آن محدوده را شنید خیلی هول کرد و تا عطیه تلفن را جواب بدهد، آرام و قرار نگرفت. آن شب عطیه خیلی به هم ریخته بود. مدام به پدرم میگفت: «بابا من لیاقت نداشتم که شهید بشوم. حتما شما از من راضی نبودید.» حتی یادم هست که دست پدرم را بوسید و گفت: «بابا از من راضی باش!»
اشکهای پای سجاده
سحرگاه روز یکشنبه وقتی خبر شهادت حضرت آقا را دادند، عطیه خیلی بیتابی کرد و آنقدر پای سجاده گریه کرد که بالاخره ساعت ۸ صبح همانجا خوابش برد. یادم هست ساعت حدود ۹ صبح بود. عطیه هنوز خواب بود. مادرم داشت برای جلسهای به حوزه ۱۰۴ رضوان میرفت. من نمیدانم چه حکمتی بود که ناگهان عطیه بیدار شد و گفت مامان منم میام! هرچه مادرم گفت: عطیه دوست من جلوی در منتظر است. تو هنوز حاضر هم نیستی. نیا، عطیه اصرار کرد و فوری حاضر شد. میخواست بعد از جلسه با مادرم به میدان انقلاب برود. باورتان نمیشود که من فقط دیدم که خواهر دوقلویم مثل یک پرنده از جلوی چشمان من پر کشید و پرواز کرد و رفت... رفت که رفت.»
اما بخوانید از عطیه خانم ۲۱ ساله
همان دوستی که ۹صبح خانم نصرآبادی و دخترش را به حوزه میرساند، موقع بازگشت و دقایقی قبل از حمله، به آنها تعارف میکند و میگوید: بیایید سر راه شما را هم به منزل برسانم اما خانم نصرآبادی میگوید: من و عطیه جان میمانیم که نماز اول وقتمان را همینجا بخوانیم! شما بروید... . دقیقا سر اذان ظهر، حوزه ۱۰۴ رضوان مورد اصابت بمبهای رژیم آمریکایی ــ صهیونی قرار میگیرد و تا اذان ظهر فردا پیکر این مادر جوان و دختر تازهعروسش پیدا نمیشود!
دعایی که خیلی زود مستجاب شده بود و این مادر و دختری که به قدر فاصله یک اذان صبح تا ظهر، دوری از قائد شهید خود را دوام آورده بودند را به لقای محبوبشان رساند.
۲۴ ساعت با بغض و یقین
خانواده نصرآبادی تا لحظه آخر امیدوار بودند که عزیزانشان زنده باشند چون شنیده بودند که دو نفر مجروح را با آمبولانس به بیمارستان فرهیختگان بردهاند اما این هم فقط یک شایعه بوده و همه ۱۳ بانویی که در این حوزه بودند در صحنه به شهادت رسیدهاند. همسر عطیه جان؛ تازهداماد این خانواده در تمام مدت این ۲۴ ساعت با بغض و یقین میگوید: «من مطمئنم که عطیه شهید شده است. خودم در لحظهای که خطبه محرمیت خوانده میشد برای او آرزوی شهادت کردم. اصلا عطیه خودش شرط گذاشته بود که در حق هم چنین دعایی بکنیم... .»