
او به پرچم کشورش افتخار میکرد. به مسئولیتی که بر دوش داشت. روایت پدر و همسرش، دو زاویه از یک حقیقت است؛ حقیقت زندگی مردی که میان ماموریت و خانه، میان دلشوره و ایمان، انتخابش را کرده بود. روایتی از پدری که لباس نظامی را به خانه میآورد و پسری که با همان لباس، راه آسمان را انتخاب میکند؛ و همسری که میان افتخار و دلتنگی ایستاده است. گفتوگوی پیش رو، روایت دو صدایی یک خانواده است؛ از خانهای در جنوب تا بیمارستان جم، از دلشوره تا ایمان.
تولد یک مسیر
پدر شهید، سرهنگ بازنشسته سپاه، روایت را از آغاز شروع میکند؛ از تولد فرزندی در آذر ۱۳۶۹ در روستای درودگاه از توابع دشتستان برازجان. از سالهایی که محسن دوران دبستان و راهنمایی را در زادگاهش گذراند و برای ادامه تحصیل، به دلیل نبود دبیرستان در روستا، راهی شهر سعدآباد شد و رشته کامپیوتر را برگزید. سپس دانشگاه آزاد برازجان و بعد، انتخابی که مسیر زندگیاش را روشنتر کرد؛ ثبت نام در گزینش نیروی انتظامی استان.
پدر با دقت و ترتیب از این مراحل میگوید؛ از پوشیدن لباس خدمت، اعزام به آموزش، پنج سال حضور در یگان ویژه تهران و سپس انتقال به استان بوشهر. کلماتش، نه شتاب دارد و نه اغراق؛ روایت یک مسیر طبیعی است که آرام آرام به نقطهای سرنوشتساز میرسد.
همسر شهید، فرزانه زرنگار، روایت خود را از نقطهای دیگر آغاز میکند؛ از یک آشنایی سنتی. میگوید خانوادهاش به خانه آنها آمدند و زندگی مشترکشان شکل گرفت. نزدیک به ده سال در کنار هم زندگی کردند؛ سالهایی که به گفته او، همیشه با استرس همراه بود. چه در مراسمهای شادی و چه در ایام غم، همسرش اغلب در ماموریت بود.
علاقهای که از کودکی جوانه زد
پدر به سالهای کودکی محسن برمیگردد. خودش نظامی بوده و میگوید وقتی با لباس نظامی به خانه بازمیگشت، محسن با شوق کلاه را از سرش برمیداشت و احترام نظامی میگذاشت. در اتاق راه میرفت و به مادر و برادرانش هم احترام میگذاشت. پدر برایش از خاطرات کار تعریف میکرد و محسن با دقت گوش میداد.
رابطهای صمیمی میانشان حاکم بوده است. میگوید در موضوعات مربوط به شغل، از او مشورت میگرفت. پیش از ثبت نام در نظام، خود محسن علاقه داشت و وقتی از حراست از انقلاب و دستاوردهای آن برایش صحبت میکردند، این علاقه بیشتر میشد.
او را گوش به فرمان، امانتدار و رازنگهدار توصیف میکند. حتی میگوید گاهی خودش هم موضوعی را میپرسید و محسن با احتیاط پاسخ میداد.
زندگی مشترک، میان دلشوره و امید
فرزانه زرنگار از مردی میگوید که بسیار مهربان، خوشرو و مردمدار بود. از لحظههای سادهای که حالا برایش به خاطرههای ماندگار تبدیل شدهاند؛ قهوهسازی که روشن میشد و صدایی که میگفت بیا با هم قهوه بخوریم.
زندگی آنها با تولد فرزندشان در ۸ دی ۱۳۹۷ رنگ تازهای گرفت. محمد، مهمترین یادگاری این زندگی است. همسر شهید میگوید وقتی به پسرش نگاه میکند، امید میگیرد. محمد از پدرش با تحسین یاد میکند و میگوید بابا خیلی خوب و قوی بود، شبیه سوپرمن.
او اعتراف میکند که همیشه احتمال چنین روزی را میداد. محسن گاهی از اتفاقات خطرناک ماموریتها برای دوستانش میگفت و همین باعث میشد همسرش به این احتمال فکر کند. با این حال، پذیرش ذهنی با مواجهه واقعی فاصله دارد.
صبحی که همه چیز تغییر کرد
پدر، صبح حادثه را با جزئیات روایت میکند. ساعت پنج صبح، پس از نماز، تلفنش زنگ میخورد. شماره ناشناس. میگوید همان لحظه دلش تکان خورد. آن سوی خط، فردی که خود را همکار محسن معرفی میکرد، گفت در اغتشاشات شهر جم، سنگی به پایش خورده و برای عمل به رضایت پدر نیاز دارند.
پدر همان جا فهمید که موضوع فراتر از یک شکستگی ساده است. فاصله ۸۰ کیلومتری روستا تا بوشهر را با شتاب طی کرد. پیش از آن هم میدانست که شب قبل در شهرهای مختلف ناآرامیهایی رخ داده است.
همسر شهید از همان روز چنین میگوید: مادرشوهرم گفت شنیدی در ماموریت به پای محسن سنگ خورده؟ نفس کشیدن برایم سخت شد. او فقط تصویر همسرش را روی تخت بیمارستان در حال درد کشیدن تصور میکرد.
روایت پدر ادامه مییابد؛ اصابت ساچمه تفنگ به شریان اصلی پا، خونریزی شدید، بیهوشی در صحنه. انتقال به بیمارستان جم، عمل جراحی اول با ضریب هوشی امیدوارکننده، و سپس عمل دوم در ۲۲ دی ۱۴۰۴ که به عروج آسمانی او انجامید.
همسر، لحظه دیدار را چنین توصیف میکند: با دیدنش مطمئن بودم که دیگر به خانه برنمیگردد.
میان ایمان و اندوه
پدر از سوخت اولاد میگوید؛ از سختی تحمل آن. اما راه آرامش را در رجوع به قرآن میداند؛ اینکه ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم، و تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد. همچنین یاد مصیبتهای اهل بیت و سیدالشهدا را تسلایی برای دل میخواند.
او شهادت را انتخاب و گلچین شدن از سوی خداوند توصیف میکند؛ عزتی که اجر و جایگاهش را جز باری تعالی کسی نمیداند. میگوید وقتی شهیدی آسمانی میشود، همشهریها و هم استانیهای مومن غبطه میخورند و در برگزاری مراسمها چنان با عشق تلاش میکنند که بار سنگین فقدان سبکتر میشود.
همسر اما از روزهای فراق میگوید؛ از سردرگمی، دلشوره، اضطراب و دلتنگی. میگوید همان روز اول مسئله را پذیرفت، اما دلتنگی بسیار سخت است. نگاهش به زندگی همان نگاه پیشین است؛ معتقد است زندگی هم غم دارد و هم شادی و باید هر دو را پذیرفت.
وفاداری به یک باور
فرزانه زرنگار از باور همسرش به دوستانش یاد میکند؛ اینکه میگفت دوستانم یکی از دیگری بهترند. در این روزها، به گفته او، عیار همه مشخص شد و به آن باور رسید.
او میگوید همسرش همیشه میخواست او و پسرشان در آسایش باشند. به پرچم ایران افتخار میکرد و از ایثار و از خودگذشتگی سخن میگفت. مهمترین یادگارش برای او، محمد است.
در میان این جملات، خواهشی ساده هم دارد: فکر میکنم همین که زخم زبان نزنند کفایت میکند.
و در پایان، رو به همسر شهید میگوید: دوستت دارم، بیشتر از همیشه، میدانم که همه چیز را میبینی و همراهم هستی.
ادامه یک راه
پدر، مسئولیت را ادامه راه شهدا میداند؛ میگوید همه ما در حراست از دین و میهن عزیزانمان را تقدیم کردهایم و وظیفه ما ادامه مسیر آنان است. جوانان را به آشنایی با خصوصیات اخلاقی و خانوادگی شهدا، خواندن وصیتنامهها و مرور خاطرات دعوت میکند؛ راهی که به گفته او، سعادت را نشان میدهد.
در کنار این نگاه، روایت همسر، تصویری انسانی و نزدیک از زندگی یک خانواده است؛ خانهای با صدای قهوهساز، کودکی که پدر را سوپرمن میداند، و زنی که میان افتخار و دلتنگی ایستاده است.
دو صدا، از دو جایگاه متفاوت، اما در یک نقطه مشترک میشوند؛ ایمان به معنای آنچه رخ داده و امید به آنچه باید ادامه یابد.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد
در گفتوگوی جام جم آنلاین با حجتالاسلام دکتر قاسم خانجانی بررسی شد