این روایتها فرصتی تازه فراهم کرده تا از زوایای پنهان، شخصیت این شهید بزرگ را به دیگران نشان دهد. بگذارید معرفی کتاب حوالی احمد و شهید کاظمی را اینطور شروع کنم: احمد کاظمی، فاتح واقعی خرمشهر و طراح عملیاتهای کلیدی، بیش از آنکه یک استراتژیست نظامی باشد، نمادی از انسانیت در اوج سختیها بود.
مقدمه دلچسب
آثاری که تاکنون از غفارحدادی منتشر شده، بیانگر این موضوع است که هم کارش را خوب بلد است و هم روش خاص خودش را دارد. مثلا مقدمههایش آنقدر دلچسب است که باعث میشود مخاطب را به دل کتاب بکشاند. مثل مقدمه جذاب همین کتاب: «احمد کاظمی که بود؟»
چه کسی جواب این سؤال را میداند؟ راستش را بگویم هیچکس! اما خوشبهحال شما که همین اولش این حقیقت را فهمیدید. من بعد از یک سال تحقیق به این نتیجه رسیدم؛ بعد از خواندن ۱۲-۱۰ کتاب کوچک و بزرگی که دربارهاش وجود داشت. بعد از دیدن چند ده کلیپ و مستند و خواندن کلی مصاحبه. درست وقتی که فکر میکردم خودم جواب سؤال را میدانم و دیگر شناخت کاملی از شهید احمد کاظمی پیدا کردهام اما چه خوب که نادانیام دوام پیدا نکرد. روزی حین مصاحبه درباره موضوعی دیگر، متوجه شدم که راویام با احمد کاظمی همکاری داشته. مشتاقانه ازش خواستم از خاطرههای مشترکش با او بگوید و راوی خوشصحبت انگار که سالها دنبال چنین فرصتی باشد، شروع کرد به گفتن از حاجاحمد.
هوش ذاتی احمد در جنگ
هوش ذاتی احمد در سالهای جنگ،جوانی بودکه از نجفآباد برخاست و بهسرعت به یکی ازستونهای اصلی جبههها تبدیل شد. روایتهای کتاب نشان میدهد که اونه با مدارک آکادمیک، بلکه با هوش ذاتی، تدبیر و توکل، بزرگترین صحنههای نبرد را مدیریت میکرد. در عملیات ثامنالائمه، ایستادگیاش مانع سقوط آبادان شد. در فتحالمبین، دشمن را در دشتعباس غافلگیر کرد. اما اوج هنر او در بیتالمقدس بود؛ جایی که با نیروهای کم، مقابل ۲۰ هزارعراقی تا دندان مسلح ایستاد و خرمشهر را آزاد کرد. آنچه احمد را متمایز میکرد، ترکیب جمیع اضداد در شخصیتش بود. فرماندهای سختگیر که انضباط را در لشکر ۸ نجف به اوج رساند: چکلیست برای تانکهای غنیمتی، خاکریزهای استاندارد، غذای گرم برای خطمقدم اما همزمان رئوفی بینظیر.روایتهای کتاب پراستازلحظاتی که برای یکسرباز،یک جانبازیاحتی یک حیوان دل میسوزاند.
همهچیز با مردها بود
اما احمد تنها در جبهه نبود؛ در خانه نیز انسانی کامل بود. روایت همسرش، پس از ۲۰ سال سکوت، شنیدن دارد. حرفهایی که برای اولینبار در دل این کتاب میخوانید:
با همه سلاموعلیک داشتیم ولی بیشتر با خانواده حاجقاسم و آقای قالیباف عیاق بودیم. با آنها گردش و مسافرت هم میرفتیم. خیلی خوش میگذشت. مخصوصا اینکه خانمها توی سفر هیچکاری نمیکردند و همهچیز با مردها بود. احمد مخصوص ظرف شستن بود. بقیه به اینکه با دستکش ظرف میشست، میخندیدند.
همیشه ماشین ما ماشین آخری بود که در جاده حرکت میکردواتاق ماکوچکترین اتاقی که موجودبود. هرچه بچهها میگفتند «بابا جلو بزنیم ازشون»، میگفت: «نه بابا! میدونی اونا چقدر تو جنگ زحمت کشیدن؟ الانم باید جلوتر از ما باشن.»
نقش خودش در جنگ را همیشه طوری بیاهمیت وکوچک جلوه میداد که بچهها واقعافکرمیکردند پدرشان آن پشتمشتها بوده و بهاندازه بقیه فرماندهان نقش نداشته. احمدی که رفقایش بعد از شهادت از ابهت و هیبتش بین نیروهایش و بیشتر از آن پیش چشم دشمن تعریف میکردند، درمقابل نفس خودش کوچک بود.غرور و خودبینی راهی به روح پاکش نداشت.
منش و رفتار احمد
راویان این کتاب تنها از خاطرات رزم و بزم احمد نمیگویند. آنها از شخصیت و منش و رفتار احمد و تاثیری که این شخصیت در خودشان و زندگیشان داشته میگویند. علاوهبر آن، همه خاطرات این کتاب در مدح قهرمان نیست و گاهی نقدهای تندی به او شده است. خواننده این کتاب همه چیز را میخواند و دست آخر خودش درباره درستی و نادرستی کارهای قهرمان تصمیم میگیرد. قضاوت در این کتاب با خواننده است. او همچنان میتواند برداشتهای جانبی مفیدی هم داشته باشد. میتواند در خلال درک و دریافتی که از شخصیت واقعی احمد کاظمی پیدا میکند با هجده نفر از اطرافیان دور و نزدیک احمد هم آشنا شود. با آدمهایی که گاه ساعاتی، گاه ایامی و گاه عمری را با قهرمان کتاب بودهاند و حالا بعد از بیست سال، فرصت حلاجی و موشکافی رابطهشان را یافتهاند. آدمهایی که هرکدام بهطور جداگانه میتوانند سوژه یک کتاب مفید دیگر باشند. آدمهای امیدبخش و بیادعا. این کتاب کولهبار تجربه است. تجربه مردمانی که روزی حوالی احمد زیسته و از او آموختهاند و حالا حوالی ما زندگی میکنند. ما توی این کتاب از هجده دوربین متفاوت، با شهید احمد کاظمی آشنا میشویم. پرترهای انسانی از کسی که در ۱۹ دی ۱۳۸۴ آسمانی شد و به آرزوی همیشگیاش رسید. «حوالی احمد» را بخوانید تا با یکی از اسطورههای ایرانزمین آشنا شوید.
صحبتهای همسر شهید کاظمی فقط در این کتاب
گستردگی کار نویسنده برای مصاحبه و دریافت روایتهای دستاول تا جایی پیش رفته که شما میتوانید حتی صحبتهای همسر شهید کاظمی را هم که طی این ۲۰ سال با هیچ رسانه و کتابی گفتوگو نداشته، در کتاب حوالی احمد بخوانید: «ویژگی دیگر این کتاب که آن را از آثار پیشین برجستهتر میکند این است که راویان جدیدی به خواننده معرفی شده. بعضی از این راویان پیشازاین با کسی یا جایی درباره شهید احمد کاظمی صحبت نکرده بودند و اولینبار است که مکنونات قلبی، خاطرات و برداشتهای خودشان را با خواننده به اشتراک میگذارند. مهمترین این راویهای جدید، همسر حاجاحمد است که در طی این بیست سال با هیچ رسانه و کتابی گفتوگو نکرده بودند.»
حالوهوای روایتهای دستبهدست نشده
«دوست داشتم مخاطب هم با من بیاید خودش به نتیجه برسد.» فائضه غفارحدادی در توضیح این جملهاش میگوید: «این کتاب حاصل مصاحبههایی است که شخصا با افراد انجام دادم. البته پیشازاین مصاحبههای بسیاری هم بهصورت مکتوب از افراد دیگری داشتم و یک سبقهای که در ذهنم از این شخصیت وجود داشته از نظر خودم خیلی صحنه شفافی بوده است. ولی ترجیح دادم که این جستوجو را خودم پیبگیرم و به این نتیجههایی که در مصاحبههای قبلی بوده برسم. دوست داشتم که مخاطب هم با من بیاید و خودش کشف کند؛ برای همین قبل و بعد از هر روایتی که از راوی نوشتم احساسات، پیشبینیها و حالوهوای مکان و شرایط آن مصاحبه را قبل از روایت و احساس ثانویهای که بعد از آن مصاحبه و روایت در من ایجاد شده و یا نتیجه جدیدی که به برداشتهای قبلی اضافه شده یا نقض کرده را هم بهعنوان نویسنده و محقق بعد از هر روایت نوشتهام. اطلاعات و روایتها کاملا مستند است و هرچه قبل و بعد از هر روایت خودم اضافه کردهام، حال و احوال نویسنده و دریافت خود اوست.» نوزدهم دیماه بیستمین سالگرد شهادت حاج احمد کاظمی بود و کتاب حوالی احمد، در همان حوالی سالگرد از انتشارات شهید کاظمی منتشر شده است. لحظههایتان در حوالی احمد پر بهره باد!
چند خط برای کتاب «حاجاحمد»
کتاب «حاجاحمد» روایتی مستند از زندگی و خاطرات سردار شهید حاجاحمد کاظمی به قلم محمدحسین علی جانزاده است. چگونگی عزیمت به خوزستان و تشکیل تیپ ۸ نجفاشرف، حضور در عملیاتهای مختلف و در نهایت اتفاقات بعد از جنگ روایتهایی بسیار نفسگیر و جذاب از کتاب است که با قلمی شیوا وروان به تحریر درآمده است. یکی از ویژگیهای اصلی این کتاب اما ارتباطگیری بسیار خوب با نسل جوان است، نسلی که شاید تنها نامی از شهید احمد کاظمی شنیده است ولی میتواند با خواندن این کتاب با ابعاد شخصیتی این شهید بزرگوار آشنا شود و آن را سرلوحه زندگی خویش قرار دهد. از دیگر نقاط برجسته کتاب میتوان به فضاسازی مناسب، شخصیتپردازی درست، نثر دلنشین، گفتوگوهای جذاب و روایت پرکشش اشاره کرد که باعث میشود نسل جوان با در دست گرفتن کتاب، علاوه بر آشنایی با ابعاد شخصیتی شهید کاظمی، بخشهای مهمی از تاریخ معاصر را نیز مطالعه و شناخت خوبی از حوادث انقلاب اسلامی بهدستاورد.
مردی که مراقب همه چیز بود
به مناسبت بیستمین سالگردشهادت سردارشهیدحاجاحمد کاظمی،کتاب«مردی که مراقب همه چیز بود»؛مجموعهای از قصههای واقعی و خواندنی از زندگی این شهید بزرگوار، توسط نوشکا(واحدکودک و نوجوان)انتشارات شهید کاظمی منتشر میشود. غفارحدادی که «حوالی احمد» را در همین نشر در قالب روایتهایی مستند از زندگی و زمانه شهید کاظمی نوشته و درهمین ایام به چاپ میرسداینبارشخصیت ویکی ازویژگیهای بارز این فرمانده شجاع را برای کودکان روایت میکند.
درخواستهای حاجاحمد از رهبری
احمد کاظمی، اول تیر ۱۳۳۸درنجفآباد بهدنیاآمد و۱۹دی ۱۳۸۴ درارومیه به شهادت رسید.او یکی ازشخصیتهای نظامی کشورمان بود که در طول جنگ تحمیلی، فرماندهی لشکر ۸ نجف را بر عهده داشت. وی از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶ فرمانده قرارگاه حمزه بود و از ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۹ فرماندهی لشکر ۱۴ امامحسین(ع) را برعهده داشت. حاجاحمد کاظمی در فاصله سالهای ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۴ بهعنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه پاسداران فعالیت میکرد و سال ۱۳۸۴ به فرماندهی نیروی زمینی سپاه پاسداران منصوب شد. وی دیماه ۱۳۸۴ در سانحه سقوط هواپیمای داسو فالکن ۲۰ در نزدیکی ارومیه، همراه شماری از فرماندهان سپاه شهید شد. رهبر معظم انقلاب در مراسم تشییع پیکرهای فرماندهان سپاه در ۲۱ دیماه ۱۳۸۴ درباره این شهید عزیز میفرمایند: «دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى اینکه دعا کنید من روسفید شوم. دوم هم اینکه دعا کنیدمن شهیدشوم.گفتم شماهاواقعا حیف است بمیرید؛شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همهتان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد شایسته شهادت بود، حقش بود، حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشمهاى شهید کاظمى پر از اشک شد، گفت: انشاءالله خبر من را هم به شما بدهند! فاصله بین مرگ و زندگى، فاصله بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءالله دارند. همه خدا را ملاقات مىکنند؛ هرکسى یکطور؛ بعضىها واقعا روسفید خدا را ملاقات مىکنند، که احمد کاظمى و این برادران حتما از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند. ما باید سعىمان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه دیگر، اصلا نمىدانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبت به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم انشاءالله مایه روسفیدى ما باشد. انشاءالله خدا شماها را حفظ کند.»