سیاست های ناشیانه امریکا

هائیتی یعنی یک دولت شکست خورده. نمونه را در نظر بگیرید. قرائت معمول در ادبیات علمی و اغلب به طور مشابهی در ادبیات رسانه ای این است که مداخله نظامی دولت کلینتون
کد خبر: ۱۵۳۷۱۰
در سال 1994 برای احیای دموکراسی ، متاسفانه نه تنها به دموکراسی منتهی نشد، بلکه در عوض به هرج و مرج سیاسی ، تجدید سرکوب ها و تیرگی روابط هائیتی با ایالات متحده منجر شد.
رفتار معمول به طوری که در این مورد نیز مشاهده می شود، اجتناب از واقعیات مرتبط است بویژه آنانی که آشکار می کند مداخله کلینتون به گونه ای که ابتدا نیز پیش بینی می شد، گامی دیگر در مسیر اقدامات واشنگتن برای تضعیف دموکراسی هائیتی بود که درنهایت به سرکوب و هرج و مرج انجامید.به واژه دولت های شکست خورده طی دوران انقلاب هنجاری به کرات استناد می شد، انقلابی که در دهه 1990 در به اصطلاح دولت های روشن بین اعلام شد و آنان را مجاز ساخت که در راستای هدف ادعایی محافظت از مردم به شیوه ای که ممکن بود غیرقانونی اما مشروع باشد به زور متوسل شوند. در همان حین که درونمایه اصلی گفتمان سیاسی پس از 11 سپتامبر از مداخله بشردوستانه به جنگ با ترور تغییر یافت ، مفهوم دولت های شکست خورده نیز گستره وسیع تری یافت تا دولت هایی مانند عراق را نیز شامل شود که ادعا می شد با سلاح های کشتار جمعی و تروریسم بین المللی ، ایالات متحده را مورد تهدید قرار داده اند. در ادبیات علمی که (با حالتی تاییدآمیز) ریشه های تاریخی دکترین بوش را ردیابی می کنند ، مفهوم دولت شکست خورده نیز بسط داده شده است تا خلا قدرتی را که ایالات متحده به خاطر امنیت خود مجبور به پر کردن آن است دربرگیرد، دقیقا همان طور که امریکایی ها نیروی خود را بر وظیفه ریشه کنی درختان و بومیان و کامل کردن مرزهای طبیعی خود متمرکز کرده بودند.با کاربردی وسیع تر نیازی نیست که دولت های شکست خورده ضعیف باشند. عراق چون ضعیف بود، دولت شکست خورده ای تلقی نمی شد که امنیت ایالات متحده را تهدید کرده باشد. یک مقام حقوقی می نویسد که یک دولت پرخاشگر، استبدادی ، دیکتاتوری یا تمامیت خواه نیز حداقل براساس قواعد و معیارهای قوانین بین المللی عصر مدرن می تواند دولتی شکست خورده قلمداد شود و این حرف ، سخن خوبی به نظر می رسد. آلمان نازی و روسیه استالینیستی به هیچ وجه ضعیف نبودند ولی آنان بیشتر از هر دولت دیگری در طول تاریخ ، شایسته عنوان دولت شکست خورده هستند.حتی در تنگ نظرانه ترین تفاسیر، دولت های شکست خورده دولت هایی هستند که نمی توانند برای مردم خود امنیت ایجاد یا حقوق آنان را در داخل و خارج تضمین کنند یا این که عملکرد (نه صرفا ظاهری) نهادهای دموکراتیک را ادامه دهند. این مفهوم باید به یقین دولت های یاغی را نیز شامل شود که با بی اعتنایی تمام ، مقررات نظام بین المللی و نهادهای آن را که بدقت در طول سالیان دراز ایجاد شده است ، نادیده می گیرند. در اینجا نیز مشکلات مشابهی بروز می کند: این عنوان طیف گسترده تر از آنی که مورد قبول ارائه دهندگانش است ، در برمی گیرد.هم اکنون قدرت برتر جهان ، آگاهانه سیاست هایی را پیش گرفته که نمونه اعلایی از دولت های یاغی است ، دولت هایی که بشدت مردم خود را در معرض خطر قرار می دهند و دموکراسی حقیقی را ضعیف می کنند. از سوی دیگر، واشنگتن با افتخار تمام ، اقتباس ویژگی های دول یاغی و شکست خورده را نشان می دهد. هم اکنون دولتمردان ایالات متحده ، هیچ تلاشی انجام نمی دهند تا تنش مابین دنیایی که هنوز هم خواستار عدالت و سیستم حقوقی بین المللی واقعی است را با ابرقدرت تنهایی که به نظر می رسد هیچ اعتنایی به همردیف شدن با کشورهایی چون برمه ، چین ، عراق و کره شمالی ندارد، فرو نشاند. ابرقدرتی که درباره خود به مفهوم مطلق و قرن هفدهمی حاکمیت چسبیده ، ولی در مورد دیگران آن را به عنوان یاوه ای قدیمی زیرپا می گذارد.اسناد فراوان و سوابق تاریخی ، به حد کافی حکم هانتینگتون درباره ایجاد سوئبرداشت را تایید می کنند، گرچه این حکم براحتی ، جنون جنگ سرد، غفلت و اشتباه را به یاد می آورد. با بررسی مورد به مورد اسناد داخلی و دیگر منابع معتبر، درمی یابیم که برنامه ریزی معقولی برای ترویج منافع طبقات فرادست داخلی وجود داشته است . همان طور که مورخ امریکایی چارلز برگ کوئیست در بررسی خود در مورد توجیهات مداخله در امریکای لاتین نتیجه گیری کرده است ، برای حفظ اعتقاد به لیبرال دموکراسی ، تحلیلگران باید شواهد را تحریف کنند و تداوم عقلانی در سیاستگذاری ایالات متحده (دفاع از منافع سرمایه داران) را به غیرعقلانیت (ترس واهی از کمونیسم) تغییر شکل دهند. در موارد دیگر نیز وضعیت مشابهی حکمفرما بوده است.

تداوم عقلانی

به طور کلی بررسی های مختلف آشکار می کند که ایالات متحده ، ملی گرایی مستقل را دشمن اصلی خود می پندارد، بویژه زمانی که این ملی گرایی به نمونه واگیرداری تبدیل شود. هنری کسینجر ، سوسیال دموکراسی شیلی را ویروس واگیرداری توصیف می کرد که وی هراس داشت به دیگر کشورها و حتی اروپای جنوبی سرایت یابد ، نگرانی ای که لئونیدبرژنف نیز با وی در آن شریک بود. از این رو، منبع این بیماری مسری باید ریشه کن می شد.این کار یک بار در روز سه شنبه 11 سپتامبر 1973 که اغلب در امریکای لاتین 11 سپتامبر اول نامیده می شود انجام شد. با بررسی عواقب 2 واقعه 11 سپتامبر روی کشورهای مورد هدف و فراتر از آن و نیز مشاهده عکس العمل نسبت به آن می توان چیزهای زیادی فراگرفت . در روز 11 سپتامبر 1973 پس از سالها تلاش ، ایالات متحده برای براندازی دموکراسی در شیلی ، حمایت از ترور و تضعیف اقتصاد شیلی ، نیروهای ژنرال آگوسته پینوشه به کاخ ریاست جمهوری شیلی حمله بردند. سالوادور آلنده ، رئیس جمهور منتخب شیلی در کاخ ریاست جمهوری کشته شد و بظاهر خودکشی کرد، زیرا وی نمی خواست خود را تسلیم حمله ای کند که کهن ترین و پرتحرک ترین دموکراسی امریکای لاتین را از میان می برد و به جای آن رژیمی از شکنجه و سرکوب را تاسیس می کرد.

اثر: نوام چامسکی
مترجم : یعقوب نعمتی ورو جنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها