چهار تصویر از زندگی شهری

سکانس اول عصرهنگام. یکی از خیابان های غربی شهر خیابان نسبتا پرترددی است و مردم هر کدام به سویی درگذرند.
کد خبر: ۱۴۱۵۷۸
آقای فارسی ، دبیر بازنشسته میانسال که بیشتر اوقاتش را در خانه و به مطالعه یا رسیدگی به کارهای خانه می گذراند، به قصد خرید وسیله ای از خانه خارج شده است که منظره ای نظرش را جلب می کند.
مردی که او نیز میانسال به نظر می رسد، در گوشه پیاده رو دراز به دراز افتاده و ظاهرا غش کرده و از گوشه دهانش کف سفیدی خارج شده است و هرازگاهی هم می لرزد. عابران پولهای ریز و درشتی در کنار او پرت کرده و رفته اند.
آقای فارسی به نزدیک او می رسد. پولها را جمع می کند. مجموعه سکه ها و چند اسکناس صدتومانی و یک 200 تومانی ، به هزار تومان هم نمی رسد. پولها را درون یکی از جیبهای مرد گذاشته ، لحظاتی به او خیره می شود و بعد به اطراف نظر می اندازد. در چهره آقای فارسی نگرانی مشهود است. ظاهرا مستاصل مانده که چه کند!عابرانی که می گذرند، فقط با نیم نگاهی به مرد افتاده بر کف خیابان ، به دنبال کارشان می روند.
آقای فارسی سرش را به گوشهای مرد نزدیک می کند و به آرامی می پرسد چی شده؛ مرد چشمهای قی زده اش را کمی باز کرده و به او نگاه می کند و با ادای کلمات نامفهومی ، دوباره چشمانش را می بندد. در پرسشهای بعدی مشخص می شود که به علت تمام شدن قرصهایش غش کرده و اینجا افتاده است.
آقای فارسی کمک می کند تا او نیم خیز شده و بنشیند... کاغذ ویزیت (نسخه) کهنه و دستمالی شده قرصهایش را گرفته و بی اعتنا به خرید وسیله ای که برای یافتن آن از خانه خارج شده بود، از عابران نشانی نزدیک ترین داروخانه را می پرسد. بالاخره پس از جستجو، داروخانه ای را می یابد و قرصهای مورد نظر را البته با اکراه فروشنده! تحویل می گیرد و با یک لیوان آب میوه به مرد می رساند. وقتی مرد 2 عدد از قرصها را خورد، به کمک آقای فارسی برمی خیزد و شرح می دهد که بی پول مانده و اگر فقط 5 هزار تومان پول داشته باشد، به ترمینال می رود و به شهر خودش بازمی گردد. آقای فارسی 5 هزار تومان به او می دهد. مرد برخاسته ، لنگان لنگان دور شده و در خیل جمعیت شلوغ پیاده رو گم می شود.

سکانس دوم
یک ساعت بعد، خیابانی دیگر در همان منطقه
آقای فارسی در حال جستجو برای یافتن وسیله ای است که هنوز پیدا نکرده است.
جلوی یک پاساژ و در گوشه پیاده رو، همان مرد بیمار دراز به دراز افتاده و کف از دهانش بیرون زده. زن و مرد جوانی در کنار او ایستاده اند و با ناراحتی به او خیره شده اند. آقای فارسی با تعجب به آنها نگاه می کند و سپس آرام آرام نزدیک تر می رود و منتظر می ماند ببیند چه شده است و زن و شوهر جوان چه خواهند کرد!لحظه ای بعد مرد جوان کمک می کند او نیم خیز شود و بنشیند... مرد جوان نسخه پزشک را می گیرد و از همسرش می خواهد همانجا بایستد تا او برگردد. پس از رفتن مرد جوان ، زن از مردک گدا می پرسد که چه شده است؛ مردک می گوید: برای کاری به تهران آمده است و پولش تمام شده و اگر فقط 5 هزار تومان داشته باشد، همین امشب سوار اتوبوس شده و به مشهد نزد خانواده اش می رود. زن جوان با چهره ای غم گرفته به او خیره مانده است.
در همین اثنا، 2 مرد مسن از کنار آنها می گذرند. یکی از آنها با اشاره به مردک گدا از دوستش می پرسد:
مرد: آقا مرتضی! یارو رو شناختی؛
آقا مرتضی: کی؛
مرد رهگذر: همین بابایی که چمباتمه زده و کنار اون دیوار نشسته.
آقا مرتضی: نه! کیه؛
مرد رهگذر: اسمال پاشنه!
آقا مرتضی: اوه ، اوه! عجب حقه بازیه. حالا دیگه داره سر کی رو کلاه می ذاره؛
آقای فارسی دلشکسته و بهت زده ، بی آن که خریدی کرده باشد، به خانه بازمی گردد!

سکانس سوم
عصرهنگام ؛ یکی از میادین مرکزی شهر
پس از مدتها فرصتی پیش آمده بود تا در خیابان قدم بزنم و ویترین مغازه ها را دید بزنم!
در پیاده روی پرازدحام ، مرد جوان نابینایی به همراه دختربچه ای کم سن و سال که مانتوی چرک و مندرسی به تن و یک جفت دمپایی پاره به پا داشت و دم به دم آب بینی اش را بالا می کشید، آرام آرام از میان جمعیت در حال گذر عبور می کردند و با ذکر مداوم «آقا، خانم ، به من عیالوار مستحق کمک کنین ، آقا، خانم...» مشغول تکدی بود.
هرازگاهی یکی از عابران می ایستاد و اسکناسی به او می داد. هنوز تا شروع سئانس تئاتر 2 ساعت مانده بود و من هیچ کاری نداشتم. لذا باید به نحوی خودم را تا آن هنگام سرگرم می کردم. با خود اندیشیدم آیا این کار صحیح است که بعضی شهروندان انجام می دهند؛ آیا اساسا به گدا باید پول داد؛ آیا چاره درد این است؛ بعد از خودم پرسیدم یعنی این گداها از صبح که از خانه بیرون می آیند، تا شب که کار و کاسبی شان! تمام می شود، چقدر درآمد دارند؛ این کنجکاوی مرا واداشت تا برای پاسخ به این پرسش چند دقیقه تعقیبشان کنم! از آن لحظه شروع به شمارش اسکناس هایی کردم که عابران به آنها می دادند.
مدت 20 دقیقه آنها را در مسافت کوتاهی که می رفتند و بازمی گشتند، همراهی کردم و زاغ سیاهشان را چوب می زدم و به احوال مردمی که اسکناس هایشان را نثار می کردند، تاسف می خوردم. جیبهای پرشمار جلو، عقب ، کناری و زانویی مردک گدا آنچنان از اسکناس های اهدایی انباشته شده بود که دیگر گنجایش اسکناس های بعدی را نداشت. یکی از عابران ظاهرا سکه ای به مردک گدا داد؛ اما او بی شرمانه و با غرولند آن را پرت کرد. سکه چرخی زد و به درون جوی آب کنار پیاده رو افتاد. حالم از دیدن این اوضاع منقلب بود و بشدت عصبانی شده بودم. در 20 دقیقه ، اسکناس های اهدایی را شمردم. بی اغراق فقط در همین مدت کوتاه ، او مبلغی حدود 12 تا 13 هزار تومان از مردم پول دریافت کرده بود. حالا با این جیبهای پر چه می خواهد بکند؛
خیره به این گدای گستاخ چشم دوخته بودم که او پاسخ این پرسش مرا داد. با رسیدن به یکی از خیابان های کم عرض منشعب از خیابان اصلی ، وارد آن شدند و در طول خیابان به راه افتاده و تا انتها رفتند.

سکانس چهارم
دقایقی بعد؛ همان خیابان
شاید حدود ربع ساعت بعد که مسیر قبلی را بازمی گشتم ، دوباره در همان محل آنها را دیدم. مردک باز هم همان التماس دعای قبلی را تکرار می کرد. «آقایون ، خانمها به من عیالوار کمک کنین!» اما این بار جیبهایش خالی خالی بود.
با خود حساب کردم ، 20 دقیقه 13 هزار تومان. یک ساعت 40 هزار تومان. اگر فقط 6 ساعت هم کار کنند، ببخشید! گدایی کنند، می شود 240 هزار تومان. یعنی حقوق یک ماه کارمند در نصف روز!
راستی اگر....؛ ببخشید! فراموش کنید، فراموش کنید.


علی پاکاریان
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها