jamejamonline
ورزشی فوتبال کد خبر: ۱۳۰۹۹۴۵   ۱۹ فروردين ۱۴۰۰  |  ۱۴:۴۱

خاطرات جالب علی موسوی از حضور در بوندسلیگا

یک دقیقه دیر رسیدم، اتوبوس تیم رفت

علی موسوی یکی از مهاجم‌های گلزن استقلال بود که به لیگ آلمان رفت و در تیم‌های فورتنا کلن و بایر‌لورکوزن بازی کرد.

به گزارش جام جم آنلاین به نقل از روزنامه جام جم؛ دیروز مهدی پاشازاده در شبکه سه خاطره جالبی از ماجرای خواب ماندن موسوی در فورتنا کلن تعریف کرد. او گفت: «هر چه به فصل سرما نزدیک‌تر می‌شدیم علی بیشتر می‌خوابید. یک بار خواب مانده بود. با ساعت به تمرین آمد و به مربی ساعت را نشان می‌داد و ادای خوابیدن را در‌می‌آورد که ساعت خواب مانده و به خاطر همین او دیر آمده. مربی هم ساعت را گرفت و از ورزشگاه پرت کرد به خیابان!» حالا علی موسوی در گفت‌و‌گو با جام‌جم در این‌باره چیزهای جالب‌تری تعریف می‌کند.

 

خاطره‌ای که مهدی پاشازاده تعریف کرد درست است؟

کامل تعریف نکرده. من روز اولی که به فورتنا کلن رفتم، همه چیز عالی بود. هر بازی هم انجام می‌دادم، گل می‌زدم. در ۶ بازی متوالی برای تیم گل زدم. مدیرعامل فورتنا کلن اینقدر ذوق زده شده بود که گفت اگر همین‌طور به گلزنی ادامه دهی بلیت سفر به دور دنیا را برایت می‌گیرم که بروی همه‌جا ‌را ببینی.

بعد چه اتفاقی افتاد؟

بعد از بازی ششم دیگر از من شناخت پیدا کرده بودند. یک بازی می‌خواستم به زمین بروم. حریف بازیکنی داشت از من سیاه‌تر. دیدم چپ چپ نگاه می‌کند. چند دقیقه بعد هم با شش استوک رفت روی پای من و نزدیک به یک ماه و نیم از میادین دور بودم. بعد هم که سوز و سرما آمد و باعث شد من دیگر علی سابق نشوم. در نیم‌فصل دوم سه گل بیشتر نزدم. در کل تعداد گل‌هایی که در لیگ و حذفی زدم ۱۱ گل بود. مهدی سرما را تعریف کرد ولی مصدومیتم را نگفت.

ماجرای ساعت بردن سر تمرین چه بود؟

می‌دانید که آنجا یک دقیقه دیر بروید یعنی فاجعه اتفاق افتاده. همه نیم ساعت قبل تمرین می‌آمدند من یک روز نیم ساعت بعد از تمرین رفتم! دیدم بازیکنان تمرین می‌کنند. مربی تیم هم نشسته بود روی توپ و وقتی من را دید، صورتش از عصبانیت قرمز شد. گفتم چکار کنم چکار نکنم ساعتم را نشانش دادم که یعنی این خواب مانده. ساعت را گرفت و طوری پرت کرد که رفت افتاد خیابان بغل ورزشگاه. گفت می‌دانی نیم ساعت دیر آمده‌ای یعنی چه؟ بنده خدا من را می‌شناخت. آخرش خندید.

خاطره دیگری هم درباره دیر رفتن داری؟

یک بار می‌خواستیم به اردو برویم. آنجا یک دقیقه دیر هم می‌رفتی یعنی فاجعه رخ داده. من یک دقیقه دیرتر رسیدم. دیدم هیچکس نیست. گفتم خب خداراشکر هنوز هیچکس نیامده و من نفر اول هستم. کلی منتظر ماندم گفتم ای بابا چرا نمی‌آیند؟ خیلی هم شاکی بودم که همه دیر کرده‌اند نگو یک دقیقه قبل از این‌که من برسم اتوبوس تیم رفته بود! من آخرین نفر بودم. دیدم خیلی وضع خراب است گفتم سرما خورده‌ام و نتوانستم بیایم!

یعنی می‌گفتی سرماخورده‌ای ایراد نمی‌گرفتند؟

اگر پایت در گچ هم بود باید سر تمرین می‌رفتی و فقط اگر سرما می‌خوردی می‌گفتند مشکلی نیست و در خانه بمان. من هم یکی دو بار گفتم سرما خوردم و در خانه استراحت کردم! آخر خیلی زود باید به باشگاه می‌رفتیم. راس ساعت هفت و نیم صبح باید می‌رسیدیم و صبحانه می‌خوردیم. یادم هست یک روز برف آمده بود. تراس خانه من پر از برف بود. در را باز کردم و گفتم خب خداراشکر با این وضعیت تمرین تعطیل است. فکر کردم مثل مدارس خودمان است! خلاصه با تاخیر رفتم سر تمرین دیدم همه با شورت و تی‌شرت دارند تمرین می‌کنند و تکل می‌زنند. آن وقت من دو تا گرمکن و دو تا شلوار پوشیده بودم. از سرما یخ زده بودم و نمی‌توانستم تکان بخورم!

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
وداع تلخ با «آقا نادر»؛ مرد شماره یک اخلاق

وداع تلخ با «آقا نادر»؛ مرد شماره یک اخلاق

 نادر دست‌نشان متولد ۱۳۳۹‌ از نامداران فوتبال مازندران و پرافتخارترین بازیکن تیم نساجی مازندران بود که هم در دوران اوج و هم در دوران مربی‌گری، نزد همه کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند، مرد اخلاق بود.

فوتبال، بازتابی از زندگی

فوتبال، بازتابی از زندگی

برای ما فوتبالی‌ها که از بچگی تا پیرانه‌سری با فوتبال زندگی کرده‌ایم، طبیعی است که فوتبال آمیخته با زندگی است و در تک‌تک سلول‌های بدن ما تنیده شده است.

بله! ما هم در این ورزشگاه بازی کردیم

بله! ما هم در این ورزشگاه بازی کردیم

 نیم قرن از عمر ورزشگاه آزادی می‌گذرد. اولین خاطره‌های من از این ورزشگاه به سال ۱۳۵۳ برمی‌گردد که برای تماشای بازی ایران و کره‌شمالی در مقدماتی جام‌جهانی ۱۹۷۴

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر