jamejamonline
فرهنگی معارف و اندیشه کد خبر: ۱۲۸۰۳۸۱ ۲۴ مهر ۱۳۹۹  |  ۱۰:۱۲

مأمون چون دید هر روز انوار علم و کمال و آثار رفعت و جلال آن برگزیده ملک متعال بر مردم ظاهر می شود و محبت آن حضرت در دل های ایشان جا می کند، آتش حسد در کانون سینه پر کینه اش مشتعل گردید، در مقام تدبیر دفع آن حضرت برآمد.

به گزارش جام جم آنلاین و به نقل از سایت مهدیه کرمان، به سند معتبر از حسن جهم روایت کرده است که: چون مأمون علمای امصار و فقهای اقطار را جمع کرد که با آن اخیار مباحثه کنند، آن جناب بر همه غالب آمد و همه اقرار به فضیلت آن حضرت کردند و از مجلس مأمون برخاست و به خانه هود معاودت نمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: خدا را حمد می کنم که مأمون را مطیع شما گردانیده و در اکرام شما مبالغه می نماید و غایت سعی مبذول می دارد، حضرت فرمود: ای پسر جهم، تو را فریب ندهد.
سر افرازی امام رضا از مباحثه مأمون
 
آنچه از او می بینی که مرا اکرام می نماید و سخن مرا به سمع قبول اصغا می نماید، زیرا که در این زودی مرا به زهر شهید خواهد کرد از روی ظلم و ستم و این خبری است که از پدران بزرگوارم به من رسیده است و تا زنده ام این سخن را ذکر مکن.
 
چون دید هر روز انوار علم و کمال و آثار رفعت و جلال آن برگزیده ملک متعال بر مردم ظاهر می شود و محبت آن حضرت در دل های ایشان جا می کند، آتش حسد در کانون سینه پر کینه اش مشتعل گردید، در مقام تدبیر دفع آن حضرت برآمد.
 
چنانچه ابن بابویه از احمد بن علی روایت کرده است که گفت:
از ابوالصلت هروی پرسیدم که:
چگونه مأمون راضی شد به قتل حضرت امام رضا (علیه السلام) با آن اکرام و محبتی که نسبت به او اظهار می کرد و او را ولیعهد خود گردانیده بود.
 ابوصلت گفت: مأمون به این دلیل حضرت را گرامی می داشت که حضرت را چنان بشناسند که راغب است به سوی دنیا و محبت او در دلهای مردم کم شود.
 
مأمون چون دید که این باعث زیادتی محبت و اخلاص مردم شد، علمای جمیع فِرَق را از یهود و نصارا و مجوس و صائبیان و براهمه و ملحدان و دهریان و علمای جمیع فرق مسلمان را جمع کرد که با آن حضرت مباحثه و مناظره نمایند شاید که بر او غالب شوند و در اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت فتوری به هم برسد و این تدبیر نیز بر اخلاف مقصود او نتیجه داد.
همگی آنها مغلوب آن حضرت گردیدند.
و اقرار به فضیلت و جلالت او نمودند حضرت مکرر اظهار می فرمود:
خلافت حق ماست و ما از دیگران به امامت سزاوارتریم بدگویان این سخن را به آن ملعون می رسانیدند.
به این سبب خشم و حسد بر او غالب شد، حضرت مدارا با او نمی کرد و مداهنه درحق او نمی نمود و در اکثر احوال سخنان درشت در روی او می گفت و راضی شد و به زهر غدر آن حضرت را شهید کرد.
 
منقطع شدن ابر از ماه و قطع باران
درکتاب “عیون اخباراالرضا ” مسطور است که چون مأمون، علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را ولیعهد کرد و مدّتی بر آن بگذشت فیض ابر از ماه منقطع شد و این خبر به مأمون رسید، دلگیر شد کسی به خدمت او فرستاد که اگر به طلب باران به جنگل می رفتند، بد نبود.
 
امام فرمود: بلی، امشب جدّم رسول خدا را با امیرمؤمنان به خواب دیدم، فرمودند: که روز دوشنبه به دعای استسقا بیرون روید که حق تعالی به دعای تو باران خواهد داد و چون روز دوشنبه، بیرون رفت و به منبر برآمده و ادای حمد الهی و نعمت رسالت پناهی نموده و دعا فرموده مقارن دعای آن حضرت رعد و برق و ابر و باد بهم رسید و متفرق شد.
دیگر بار آن جناب فرمود که: این ابراز فلان زمین است و همچنین ده ابر برآمد و رفت و چون ابر یازدهم رسید، فرمود که: این ابر از آن شماست اما ملازم شما خواهد بود،
تا شما را به خانه های شما برساند و بعد از آن چندانکه شما خواهید خواهد بارید.
 
پس خلق متوجه خانه های خود شدند و چون به منازل خود رسیدند، باران شروع شد چندان بارید که دشت و بیابان را سیرآب گردانید حوض ها و برکه ها را پر کرد و مردم آمدند که الحال بس است بعد از این خرابی می رسد و خانه ها خراب می شود پس دعا فرمود.
 
بعد از آن باران بند آمد و مدتی در میان مردم این گفتگو بود تا آنکه بعضی از معاندین را حسد غلبه کرده به نزد مأمون رفتند و او را ملامت کردند.
که شرف و فخری که خدای تعالی به او ارزانی داشته بود، از خاندان عباس به خاندان علی منتقل ساختی، هیچ کس باخود و با اولاد چنین نکند که تو کردی!
علی بن موسی را طلبیدی و او را مشهور و معروف ساختی، و الحال کار به جایی رسیده که از اینکه بارانی آمده، جمیع خلق از تو برگشته اند و او را “مستاجاب الدعوه” می دانند، بلکه “اعجاز”نام نهاده اند و او”ساحر”و”ساحرزاده” است و آمدن آن از اتفاقیات بوده او را در این چه دخل است؟
سر افرازی امام رضا از مباحثه مأمون
 
و یکی از ایشان که حمیدبن مهران نام داشت، گفت:
اگر خلیفه مرا رخصت دهد در میان خلق با او مباحثه و مجادله می کنم و او را الزام دهم و بر خلق ظاهر سازم که او را علمی و حالی نیست.
 
پس مأمون گفت: اگر توانی کرد بکن که به نزد من چیزی از این دوست تر نیست و مقرّر شد که در روز معینی علما و فقها و اکابر و اهالی را جمع کنند و او  با امام (علیه السلام) حرف زند.
در روز موعود، بعد از آنکه مجلس منعقد شد، مأمون کس به طلب آن حضرت فرستاد التماس قدوم حضرت نموده، پیغام فرستاد که مجلس منعقد شده، دوست می دارد که شما هم حاضر باشید!
 
چون امام (علیه السلام) آمد مأمون برخاست و استقبال نمود امام (علیه السلام) آمده و برجای خود نشست حمید مذکور از جای خود برخاسته، آمد و شروع به هذیان و لاطایل کرد، گفت:
مردمان را در باب تو عقیده فاسدرسیده و آمدن باران را به دعای تو می دانند و این از جمله اتفاقیات است؛ هر چیز را حق تعالی در وقتی مقرّر نموده که در آن وقت می شود این رفعت مقامی که تو را رسیده از امیرالمؤمنین است که پایه تو را بلند گردانید و الا تو را این حال و مرتبه نبوده و نیست.
 
چون کلامش به این مقام رسید، امام (علیه السلام) فرمود که:
اگر خلق شکر نعمت الهی می کرده باشند که ایشان را باران داده باشد، مرا نیست که منع ایشان کنم و این که می گویی صاحب تو، مرا این محل مقام داده، مرا مرتبه و مقامی است که حق تعالی به کرامت فرموده، نه این که او مرا محلی و منزتی داده باشد و مع هذا حال من با او، حال یوسف است با حاکم مصر، حمید را شور و شعف زیادشده، گفت:
باران مقرّر را ساعتی پیش و پس نتواند شد کرامتی و اعجازی نام نمی توان کرد گویا چنانچه حق تعالی مرغان را به جهت ابراهیم خلیل زنده کرد کاری کرده ای اگر در آنچه دعوی می کنی صادقی، به این دو صورت دو شیر که در این مسند است حیات ده و بر من گمار والّا در هرچه می گویی، دروغ زنی.
و اشارت کرد به دو صورت شیری که در تکیه گاه مأمون بود و آن صورت را از ابریشم و ریسمان بر آن مسند نقش کرده بودند.
 
پس امام رضا (علیه السلام) در غضب شده “هی”به آن دو صورت زده فرمود که:
«دونکما الفاجر فافترساه، ولا تبقیا له عیناً ولااثراً»
یعنی ای دو شیر این فاجر را از هم بدرید و بخورید و باید که ذرّه ای از او به جا نگذارید.
مقارن امر امام (علیه السلام) حق تعالی آن دو شیر را جان داده به جانب حمید دویدند و چنان از همش دریدند و خوردند که،نه ذره ای از او جاماند و نه قطره ای از خونش بر زمین چکید و جمیع مردم متحیّر و مبهوت مانده تماشا می کردند.
و چون شیران فارغ شدند رو به آن حضرت کرده، گفتند:
«یاولی الله فی ارضه !  ماذا تامرنا انفعل به ما فعلنا بهذا ؟!»
یعنی ای ولی خدا دیگر چه می فرمایی؟
رخصت می دهی که آنچه با فاسق کردیم با این مرد هم بکنیم؟
و اشاره به مأمون کردند مأمون را از شنیدن این سخن غش رو داده بی هوش شد و امام (علیه السلام) به ایشان امر نمود که “قفا”؛ یعنی به حال خود باشید، شیران به جای خود ایستادند.
 
امام رضا (علیه السلام) فرمود که:
گلاب و بوی خوش آورده به زحمت تمام مأمون را به حال خود آوردند و چون مأمون چشم باز کرد شیران باز کلام خود را اعاده نمودند و گفتند:
«اتأذن لنا ان نلحقه بصاحبه الذّی افنیناه»!
یعنی رخصت می دهی که او را به صاحبش که فانی اش ساختیم ملحق سازیم؟
 
فرمود که: «لا فان الله – عزّوجل – فیه تدبیرا هو محضیه»
یعنی رخصت نمی دهیم چه حق تعالی را در بودن او حکمت و تدبیری است و می باید که باشد تا آن امر را امضاء کند.
و آن حضرت از این کلامی که فرمود اشارت بود به زهر دادن مأمون آن حضرت را، پس شیران باز تکلم نمودند که «یا ولی الله ! بما ذا تامرنا»!
یعنی ای ولی خدا ما را چه امر می فرمایی در جواب فرمود:            
«عودا الی مقرّر کماءکما کنتما»!
یعنی به جا و مقام خود برگردید چنانچه بودید پس شیران رفته به همان حال تکیه گاه چسبیدند چنانچه اول بودند.
 
و چون مأمون خاطر جمع کرد، امام (علیه السلام) را مخاطب ساخته گفت:
الحمدالله که حق تعالی، شرّ حمیدبن مهران را از من دور گردانید، ای فرزند رسول خدا این امر از جدّ شما بود و الحال حق شماست، التماس دارم که در مقام خود بنشینی و بر من منت نهی.
 
امام (علیه السلام) در جواب فرمود:
که اگر مرا میل به آن می بود با شما در این مدت آنقدر مدارا نمی کردم و خدای تعالی جمیع مخلوقات خود را مطیع و منقاد من ساخته؛ چنانچه از این دو شیر دیدی الّا جهان بنی آدم که از روی حسد و حقد می کنند و می گویند آنچه می بینی و حق تعالی مرا امر نموده که اعتراض تو نکنم و در تحت حکم تو باشم، چنانچه یوسف (علیه السلام) بود با ملک مصر و بعد از این واقعه همیشه مأمون در واهمه بود تا کرد آنچه کرد.

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
پرچم افراشته بر جنازه‌ها

پرچم افراشته بر جنازه‌ها

آسمان، خاکستری است. زمین، یک دشت وسیع است پر از خانه‌های مخروبه و خرابه‌های سیمان و بتون و آجری که روزی دیوارهای خانه‌هایی بودند.

آنها که ستم را برنمی‌تابند...

آنها که ستم را برنمی‌تابند...

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا ا... عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا» در میان مؤمنان، مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند، صادقانه ایستادند. بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند. (احزاب/23)

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

آشنایی با ضرب المثل ها

حکایتی از کلیله و دمنه

پیشخوان بیشتر