یک چیزهایی حرص آدم را در‌می‌آورد. یک چیزهایی اعصاب آدم را خرد می‌کند. یک چیزهایی چنان روی مغزت رژه می‌رود که دوست داری گوشی موبایل یا هر چیزی که دم دستت است را بکوبی توی آینه و بعد بایستی به چهره هزار تکه شده خودت نگاه کنی؛ شاید یک کم آرام شوی شاید هم نشوی. تازه این برای وقتی است که «یک» چیزهایی باشد نه «خیلی» چیزها.
کد خبر: ۱۲۴۲۳۶۳

ویلموتس آمد و قرارداد بست و باخت و فسخ کرد و پول گرفت و رفت. طی هفت ماه به اندازه تمام عمر من و شما درآمد کسب کرد. درآمدش هم از پولی بود که به من و شما مربوط می‌شود اما این وسط مدیران فدراسیون فوتبال اصرار دارند که این پول به کسی ربطی نداشته و درآمد فدراسیون بوده. انگار که فدراسیون توی بیابان‌های گبی مغولستان مشغول فعالیت است. حواس شان نیست ( مثلا ) که آخر عنوان آنجایی که دارند کار می کنند نوشته «ایران». این که شعور ما را دست کم می گیرند و خودشان را عقل کل نشان می‌دهند و هی برای ما هزینه می‌تراشند حرص آدم را درمی‌آورد.
از هفته پیش همه می‌دانستند که این هفته برف و باران و باد نخواهیم داشت. شرایط تلاش و فعالیت مسؤولان که تغییری نخواهد کرد. راهکار دیگری غیر از تعطیلی هم که نیست. منتها از اول هفته دائم به شکل قطره چکانی تعطیلات را اعلام می کنند. یک جوری که کسی نتواند برای فردا و پس فردایش برنامه‌ریزی کند. این حرص آدم را در‌می‌آورد. البته حرف نزدن آنهایی که مسؤولیت این شرایط به گردن آنهاست بیشتر آدم را عصبی می کند.
هزار سال است که شهرهای ما مشکل فاضلاب دارند. هنوز در تهران هر روز کوچه و خیابان‌ها را برای اصلاح شبکه فاضلاب می کنند و آسفالت را تکه و پاره رها می‌کنند و می‌روند. این که خوب است! در خوزستان هزار سال است که به شیوه ده هزار سال قبل با فاضلاب برخورد می شود. هنوز فاضلاب روی زمین و توی رودخانه و هر سوراخ و سنبه‌ای که فکرش را بکنید رها می شود. مردم کوت عبدا... دارند توی فاضلاب دست و پا می زنند. لندن اما 150 سال است که شبکه فاضلاب دارد. آن شبکه عجیب و خارق‌العاده پیشکش، این‌که در پایان سال 2019 میلادی هنوز شبکه جمع‌آوری فاضلاب نداریم حرص ما را درمی‌آورد.
آخر شب توی مترو، بیش از همه چیز، حضور بچه های خردسال دستفروش و متکدی با کیسه‌های بزرگ، لباس‌های مندرس و چرک و دست و پا و صورت‌هایی که روزها از آخرین باری که شسته شده‌اند می گذرد جلب توجه می کند. کودکانی که از صبح تا شب در مترو می‌لولند و لای دست و پای مسافران زندگی می کنند. بچه‌هایی که حرف زدنشان طوری است که که هیچ کس نمی‌فهمد اهل کجا هستند. بچه‌هایی که غذایشان را کف واگن‌ها می خورند و پس‌مانده‌هایش را همان جا رها می کنند. کودکانی که اصول اولیه اخلاق و ادب و زندگی را بلد نیستند. بچه هایی که هیچ کس به فکر آنها نیست و هیچ کس آنها را نمی بیند. مسؤولان، داخل اتاق‌های کار و خودروهای شیشه دودی و پشت دیوارهای بلند خانه‌هایشان زندگی می کنند. خیلی واضح است که از دور و برشان خبری نداشته باشند. این بی‌خبری شان و بعد، نمایش همدردی و تلاش‌شان حرص آدم را در می آورد. این حرص خوردن ها بالاخره یک جایی ما را از پا می اندازد...

محمدتقی حاجی‌موسی

عضو شورای سردبیری

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها