غیر از کوه بدبو و متعفن زباله و بازی باد و پلاستیک، چیز دیگری هم است که توجهمان را جلب کند؛ چند تخته سنگ، پتو و تختههای چوبی که ظاهرا سرپناهی برای زندگی ایجاد کردهاند. نزدیکتر که میشویم سر و کله مردی میانسال با لباس مشکی پیدا میشود.
نامش قادر براهویی است و میگوید: بلوچ است، اما نه بلوچی استان سیستان و بلوچستان، بلکه بلوچی از استان گلستان. هفت سال در میان زبالهها زندگی کرده و تنها صحنهای که روزها دیده، زباله بوده و تنها صدایی که شبها شنیده، صدای زوزههای باد در میان زبالهها بوده. پنج فرزند دارد، سه پسر و دو دختر و برای اینکه آذوقه خانواده را تأمین کند در میان این تختهسنگ زندگی میکند. تعارف میکند و پا به درون سرپناهش میگذاریم؛ جایی که هفت سال مامن او بوده و چند دقیقه هم برای ما قابل تحمل نیست؛ مکانی تنگ و کوچک که چند وجب آن را هم موتورش گرفته است. خانهاش پشهبند داشت، ولی مگر حریف آن همه پشه و مگس میشد.
میگویند به دلیل اینکه مواد عفونی در اینجا دفع میشود باید خیلی خیلی مراقب مگسها و بهخصوص زنبورها بود، که نیشهایشان بیش از هر زهری شما را به مرگ نزدیکتر میکند.
از براهویی میزان حقوقش را میپرسیم و میگوید: «ما کارگر پیمانکار هستیم و هر چه بگوید، نمیتوانیم به آن نه بگوییم. پیمانکار قبلی خوب بود و حدود یک میلیون و ۶۰۰ هزار تومان به من حقوق میداد، اما پیمانکار فعلی میگوید از میان زبالهها ضایعات و وسایل بهدرد بخور را جمع کن.»
وقتی میخواهیم عکسی از او بگیریم، روی مبل شکسته پارچهای که در میان شکافهای دو سنگ قرار داده شده، مینشیند، تا غرورش همچنان حفظ شود؛ غروری که بحق است و ماحصل کسب روزی سخت، اما حلال.
تصور کنید که من و شما برای کسب روزی حلال چقدر میتوانیم چنین زندگی سختی را به جان بخریم؛ جای اینکه یک جا بنشینیم برای بیکاری و بیپولی فقط نق بزنیم؟!
محمد جلالی
ایران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم