روایت

استاد از یادرفته تئاتر

شاید بسیاری از جوانان امروز معزالدیوان فکری را نشناسند یا درباره‌اش چیز زیادی ندانند، اما او در تئاتر ایران بسیار موثر بوده است. نوه‌اش می‌گوید: حداقل کاری که ایشان انجام داد، کشف و پرورش بازیگران شاخصی چون مجید محسنی، شهلا ریاحی، داریوش اسدزاده، احمد قدکچیان، حمیده خیرآبادی، ایران دفتری، پرخیده و بسیاری دیگر که می‌توان نام آنها را فهرست کرد. این افراد بعدها تئاتر و سینمای ایران را پیش بردند و هنوز هم نیروهای کیفی سینما از تئاتر می‌آیند.
کد خبر: ۱۲۳۰۳۳۲

هنر، کسب و کار خانوادگی
مهرماه فکری تمایل پدربزرگش به هنر را یک گرایش و عادت خانوادگی می‌داند و می‌گوید: پدر ایشان در کار موسیقی بود و برادرشان به نام مؤیدالممالک هم بسیار عالی ساز می‌زد. پدربزرگم عالی ویولن می‌زد و یادم هست همیشه قبل از سال تحویل، همه ما را جمع می‌کرد و ساز می‌زد و ما بچه‌ها هم کف می‌زدیم و شادی می‌کردیم.
نوه معزالدیوان فکری ارشاد درباره آثار پدربزرگش این‌طور تعریف می‌کند: موقعی که مرا به تئاتر می‌بردند، خیلی کوچک بودم و فقط مرا روی صندلی می‌نشاندند که ایشان را تماشا کنم، چون خیلی دوستشان داشتم، وگرنه تئاترهای اصلی و پرآوازه ایشان را ندیده‌ام. این را هم بگویم که در اوایل کار، ایشان به شکل خانوادگی کار را آغاز کردند؛ یعنی پدر، مادر، عمه‌ها، عموهایم و اقوام در تئاترهای کوچک ایشان بازی می‌کردند. بعدها بازیگرها آمدند. من هم که کوچک بودم و بازی‌ام نمی‌دادند!
گاهی دعوتمان می‌کردند که برویم فیلمی از پدر بزرگ ببینیم. چند ماه پیش هم یکی از فیلم‌هایش را که با برخی شاگردانش بازی کرده بود، یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای نشان داد، ولی من زیاد سینما نمی‌رفتم. یک‌بار عمویم آمد و به زور مرا برد که فیلم پدربزرگم را ببینم. این خاطره بیشتر در ذهنم برجسته است.
تئاتر «شاه عباس» براساس اظهارات مهرماه فکری یکی از مهم‌ترین کارهای معزالدیوان بود و تئاتر عظیمی محسوب می‌شد که همه چیزش درست و سر جای خودش بود. معزالدیوان در این تئاتر ایفای نقش هم کرده بود و همیشه از آن به عنوان یکی از بهترین خاطراتش یاد می‌کرد.
خداحافظی تلخ
مهرماه درباره آخرین کار حرفه‌ای پدربزرگش می‌گوید: آخرین فیلمی که ایشان بازی کردند با کارگردانی اسماعیل ریاحی (همسر شهلا ریاحی) بود، با نام «دل‌های بی‌آرام». این در زمانی بود که ایشان کلا تئاتر را کنار گذاشته بود و البته از فضای سینما هم چندان خوشش نمی‌آمد. بازی در این‌گونه فیلم‌ها هم با روحیات ایشان نمی‌خواند. وقتی بعد از آن سراغ ایشان هم آمدند، گفت: دیگر به تئاتر و سینما برنمی‌گردم!
نمی‌دانم چرا. اوایل دهه 50 بود. فقط یادم هست یک روز کسی آمد و گفت: می‌خواهیم شما را برای بازی در فیلمی ببریم. وقتی آن آقا رفت، من از پدربزرگم پرسیدم: چرا نمی‌روید؟ گفت: دیگر اصلا دوست ندارم در این فیلم‌ها بازی کنم!
نوه معزالدیوان فکری معتقد است پدر بزرگش از چیزی دلگیر بوده اما نمی‌داند چه چیزی یا چه کسی اسباب این دلگیری شده بود؛ فقط به یاد می‌آورد که او در هفت هشت سال آخر عمرش، با کسی حرف نمی‌زد و آن‌قدر تمارض کرد تا به راستی بیمار شد. مهرماه فکری تعریف می‌کند: کم‌کم مریضی سراغش آمد. وقتی آدم در شرایطی ناخوشایند قرار بگیرد و از علایقش دور بماند، کم‌کم افکار منفی‌اش تبدیل به واقعیت و مریضی می‌شود! در این سال‌های آخر، اصلا دوست نداشت با کسی حرف بزند!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها