مروری بر کتاب «مطلقا تقریبا» که بهتر است بچه‌دارها و آنها که می‌خواهند بچه‌دار شوند بخوانند

خواندن این کتاب اجباری است

گرچه این کتاب را باید در قفسه‌های کودک و نوجوان کتابفروشی‌ها پیدا کنید، ولی دلم می‌خواهد کلی از کسانی را که می‌خواهند بچه‌دار شوند یا بچه دارند، مجبور کنم این کتاب را بخوانند.
کد خبر: ۱۲۱۶۲۸۸

موضوع کتاب جدید نیست. پسر بچه‌ای که از لحاظ ذهنی عقب‌تر از همسن و سال‌هایش است و پرستار جدیدش کمک می‌کند تا اوضاع بهتر شود.
راوی داستان یک پسر ده ساله است به نام آلبی که حتی از همسن و سال‌هایش هم ساده‌تر فکر می‌کند و ساده‌تر دنیا را می‌بیند. از دید آلبی دنیا و آدم‌هایش را دیدن لذتبخش است. بیشتر مواقع آدم‌ها و کارهایشان را نمی‌فهمد و تفسیر خودش را از دنیا دارد و یک جاهایی تفسیر‌های معصومانه‌‌‌اش از رفتار دیگران من را به فکر وا می‌داشت که گاهی چقدر متوجه نمی‌شویم کوچک‌ترین حرف‌ها و کارهایمان چه اثر بزرگی می‌تواند روی دیگران داشته باشد و چقدر گاهی به اندازه کافی وقت نمی‌گذاریم تا این موضوع را متوجه شویم و زمانی که دو طرف این رابطه والدین و فرزندان باشند فاجعه خیلی عمیق‌تر می‌شود.
به عنوان مخاطب تا یک جای خوبی از داستان دوست داشتم پدر و مادر آلبی را بکشم! آن‌قدر که بلد نبودند پدر و مادر باشند. (حالا خودتان بعد از خواندن داستان به من حق خواهید داد!) تا جایی که بالاخره خود مادر آلبی از حفاظش بیرون آمد و اعتراف کرد بلد نیست، ولی تمام تلاشش را می‌کند.
و نگاه ساده آلبی را ببینید:
قبلا هیچ‌وقت فکر نکردم مادر بودن چیزی است که باید برایش سعی کنی مثل ریاضی یا دیکته. مادر بودن فقط چیزی بود که آدم بود.
شاید مسأله‌ای که در پدر و مادر آلبی باعث شده است این قدر در برابر فهمیدن مقاومت کنند، بر‌می‌گردد به چیزی به نام پیش‌انگاره‌ها! با یک جست‌و‌جوی ساده در اینترنت، تعریفی که از پیش‌انگاره‌ها پیدا می‌کنیم این است که پیش‌انگاره‌ها، اصول و بدیهیات بسیار نامحسوس و پنهانی هستند که در جملات یا باورها یا به‌صورت کلی در فضای ذهنی شما نهادینه شده‌اند.
مثلا این که شاید در ته ذهن ما یک شغل‌هایی ارزش بیشتری داشته باشند و دلیل چندان منطقی هم نداشته باشیم و اصلا شاید یادمان نیاید از کی این طرز تفکر را داریم. (و اصلا عمیق‌تر این که چه چیز‌هایی در ذهنمان منطق محسوب می‌شوند) و هرچه هم تلاش کنیم که با دلایل منطقی خودمان را قانع کنیم و این ارزشگذاری را تغییر دهیم، باز هم در لحظاتی در خودمان می‌یابیم که به آن شغل‌ها احساس بهتری داریم و همه ما پر هستیم از این پیش‌انگاره‌های بعضا بدون دلایل منطقی.
یکی از مهم‌ترین دلایلی که مادر و پدر آلبی، نمی‌توانند فرزندشان را همان‌طوری که هست بپذیرند، بر‌می‌گردد به پیش‌انگاره غلطی که درباره چیزی شدن در ذهن آنهاست و در نتیجه نمی‌توانند قبول کنند آلبی در هیچ‌کدام از مسائلی که برایشان اهمیت دارد، خیلی خوب نیست و فقط تقریبا خوب است و با تقریبا خوب بودن نمی‌تواند چیزی بشود!
و شاید مهم‌ترین دلیل جذابیت کتاب برای من همین موضوع بود که چقدر این مشکل را در خودم و اطرافیانم هم می‌بینیم. آن دید منفی‌ای است که به کسانی داریم که در حیطه‌های با ارزش در ذهن اکثریت جامعه، خیلی خوب نیستند. مثلا کسانی که رتبه کنکورشان خیلی خوب نمی‌شود یا کسانی که ریاضی‌شان در مدرسه خیلی خوب نیست.
(اصلا قرار است همه در یک چیزی خیلی خوب و عالی باشند؟ شاید هم حرف آلبی درست باشد:
بعضی آدم‌ها تو هیچی خیلی عالی نیستند. بعضی آدم‌ها فقط خیلی دونات دوست دارند.)
و همان حرف کلیشه‌ای و درست که ماهی‌ها را مجبور نکنیم از درخت بالا بروند.
این کتاب همان‌طور که قبل‌تر گفتم به درد پدر و مادر‌ها می‌خورد و احتمالا معلم‌ها و علاوه بر آن به درد کسانی که پیدا کردن کاری که می‌خواهند تمام عمرشان انجام دهند (برایش خلق شده‌اند)، هنوز دغدغه‌شان است و کسانی که می‌خواهند بهتر بقیه آدم‌ها را بفهمند و کسانی که می‌خواهند کشف کنند، چرا این‌قدر داستان‌های نوجوانان ما از آن‌ور آبی‌ها ضعیف‌تر است.
رمان «مطلقا تقریبا»، نوشته لیزا گراف را نشر پیدایش منتشر کرده است.

سارا مستغاثی

روزنامه‌نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها