در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ممدآقا، تیپیکال، یک املاکی است. قد بلندی دارد، شکم برآمدهای دارد که حجمش را از زیر پیراهن بهخوبی میتوان دریافت. کلاه کپ سر میگذارد و شلوار پارچهای تن میزند. عاقلهمردی است، حد فاصل 40 تا 45 سالگی. بداخم نیست، اما مجال نمیدهد به او نزدیک شوی. فرصت دوستی مهیا نمیکند. با مشتریهایش گرم و گیراست، اما با همسایههایش نه. من هیچوقت در املاکی ممدآقا نرفتهام، اما سالهاست هر روز صبح او را در دکانش میبینم.
ممدآقا از دوران کودکی من تا همین
ده، دوازده سال پیش در محله ما زندگی میکرد. در خانه پدریاش بود. ازدواج که کرد، طبقه بالای خانه پدری را مهیای زندگی کرد و آنجا کنار زنش زندگی تازهاش را شروع کرد. ازدواج ارتباطش را با همسایهها عوض نکرد. او همان بود که بود؛ یک کاسب محلی که با همسایهها رفیق نبود و با مشتریهایش گرم میگرفت و با همه آدمها حد و حریم کاسبی را رعایت میکرد. خانهاش، دیوار به دیوار دکان املاکیاش بود.
هر روز ظهر در دکان را میبست و ناهار را در خانه میخورد. شبها تا دیروقت در دکان میماند و مشتریهایی را که فقط آخر شبها میتوانستند به دکان او مراجعه کنند را راه میانداخت.
ممدآقا ده، دوازده سال پیش از خانه پدری رفت. نمیدانم در کدام محله دیگر ساکن شد، اما دیگر در خانه پدری نبود. من هر روز صبح، راس ساعت 10 صبح او را میدیدم که در دکان نشسته و مشغول کار است. ولی هرگز ممکن نبود تا آخر شب هم در مغازه بماند. غروبها مغازهاش را تعطیل میکرد و برمیگشت خانه و باز همان بود که بود. آدم بنگاهداری که با همسایههای قدیمی خانه پدریاش سلام و علیکی ندارد و تنها با مشتریهایش گرم میگیرد.
ممدآقا برادری دارد که همکلاسی و رفیق برادر کوچک من است. هرچه ممدآقا با همسایهها سرد رفتار میکند، برادرش برعکس اوست. دیشب، برادر ممدآقا را در پارک پشت خانه دیدم. از زندگی حرف زد. از اینکه با دختری نامزد کرده و دختره قالش گذاشته. بعد، بیآنکه ارادهای داشته باشد، از زندگی برادرش گفت. گفت ممدآقا شش سال است که از زنش جدا شده و زنش نمیگذارد بچهشان پدرش را ببیند. گفت ممدآقا برای اینکه روحیات بچهاش آسیب نبیند، مزاحم زن سابق و بچهاش نمیشود. گفت که هر ماه، مبلغی به حساب بچهاش میریزد و با عکسهای او دلخوش است. گفت که حال ممدآقا چند سال است خوب نیست. گفت زندگی روی خوشش را خیلی وقت است که به ممدآقا نشان نداده است. قرار نبود اینها را بگوید. قرار بود از نامزدی ناتمام و ناکامش بگوید که استخوان خودش سبک شود، اما قصهاش عوض شد. شد قصه برادرش که سالهاست پشت دخل املاکی نشسته و مشغول کار است.
راستی که قیافه آدمها گواه رنجهایشان نیست.
احسان حسینینسب
روزنامهنگار و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: