رابطه صمیمی شهید مطهری و پدرم
او در اینباره به خاطرهای از شهید مطهری اشاره میکند و میگوید: مهمترین خاطرهام از شهید آیتا... مطهری، همان روزی است که حضرت امام وارد بهشتزهرا شدند و بین اشخاص زیادی که قرار بود در آنجا خیرمقدم بگویند و پسر خود ایشان هم در بین آنها بود، ایشان بهشدت روی خیر مقدم گفتن بنده به عنوان پسر شهید حاجصادق امانی اصرار داشتند. الحمدلله خانم شهید مطهری در قید حیات هستند. الان اگر راجع به شهید حاج صادق امانی و نظر شهید مطهری درباره ایشان بپرسید، گفتنیهای زیادی دارند. گاهی که خدمت ایشان میرویم، خاطرات عجیبی را از ارتباط معنوی و رفاقت و صمیمیت این دو بزرگوار نقل میکنند.
یک اتفاق عجیب
قاسم امانی از شهید بهشتی خاطراتی دارد که یکی از آنها به این شرح است: مرحوم شهید آیتا... بهشتی نسبت به مرحوم پدر ارادت ویژهای داشتند و بسیار از ایشان تعریف میکردند و به همین نسبت هم توقع داشتند که ما خیلی حرمت شهید را نگه داریم.
خاطرم هست در ابتدا که حزب جمهوری اسلامی تأسیس شد، قرار شد من در قسمت شهرستانهای حزب مشغول کار شوم. البته آن روزها کار کردن در حزب افتخاری بود و کسی هم بابت آن حقوق نمیگرفت. موقعی که رفتم در آنجا کار کنم، نزدیک به اذان بود. از در حزب که وارد میشدید، سمت چپ یک زمین والیبال بود که عموما نماز جماعت در آنجا برگزار میشد. شهید بهشتی وضو گرفته و روی صندلی نشسته بودند. همین که مرا دیدند، کمی به من و دستهایم نگاه کردند و حادثه عجیبی اتفاق افتاد و ایشان بسیاری از حوادثی را که قرار بود در آینده برایم پیش بیاید، به من گفتند.
امانی معتقد است، شهید بهشتی آن روز بسیاری از اتفاقات زندگیاش را پیشبینی کرده بود و بسیاری از اشارات این شهید، در آینده بهوقوع پیوست.
قاسم امانی درباره حرفهایی که از شهید بهشتی درباره آینده خودش، شنیده بود، میگوید: برایم حرفهای ایشان بسیار حیرتانگیز بود، چون اصلا انتظار نداشتم که از ایشان چنین چیزهایی را بشنوم.
او همچنین به همین ویژگی درباره پدرش اشاره میکند و ادامه میدهد: مرحوم پدرم از این پیشبینیها فراوان داشتند، ولی شنیدن این حرفها از شهید بهشتی خیلی برایم عجیب بود. داخل پرانتز بگویم که مرحوم پدر قبل از اینکه ازدواج کنند، در یادداشتهایشان نوشتهاند که: من یک زیارت دورهای و نهایتا زیارت حضرت زینب(س) رفتم و از خدا خواستم به من همسری بدهد که مثل حضرت زینب(س) تحمل و صبر مبارزات را داشته باشد. نشانهای که خواسته بودند، این بود که اسم آن زن زینب باشد!
بعدها که به خواستگاری مادرم میروند، مادرم خوابی میبینند که پدرم همه اینها را نوشتهاند. یا یکی دیگر از پیشبینیهای پدرم این بود که پس از شهادت خودشان، دو نفر از دوستانشان یعنی صادق اسلامی و اسدا... لاجوردی شهید میشوند. این یادداشت مربوط به دوره جوانی اینهاست که هنوز هیچکدام ازدواج نکرده بودند!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم