در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک پاساژ داشتند همهاش را ریخت توی حلقوم رفیقهاش، بعد دستش بند مواد شد، بیاعصاب شد، مادرش را هر روز میزد و صدای نالهها و نفرین مادر خیابان را نخکش میکرد . پیرمرد میگفت، افتاد زندان، زندان که بود مادرش مرد. خانهشان را فروختند، یکی خرید و سندش را انداخت گوشه گاوصندوقش، مانده همین یک کف دست جا که میبینی. روزها توی پاساژی توی شوش پادویی میکند و معلوم نیست کجا زندگی میکند . از پیرمرد جدا شدم و دوسه قدمی جابهجا که از زاویه دیگری به مرد قصهمان نگاه کنم . کارتنهای مجلههای قدیمی، صفحههای گرامافون، یک جفت میل زورخانه، یک لوستر شکسته و تقریبا کچل و یک قفس گنبددار سفید که برای پرندههای بزرگ استفاده میشد چیزهایی بود که من در گرگومیش تاریکی پارکینگ خاطرات مرد دیدم .
حالا تقریبا میفهمیدمش، مرد هر وقت دلش برای خاطرههایش تنگ میشد میآمد، خاطرههایش را گردگیری میکرد، توی استانبـــــــولی بنـــــــــــزین میشــــــستشان و روغنکاریشان میکرد و برمیگشت به دنیای واقعی و بدبختیهایش.
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: