پارکینگ خاطره‌های چرکمُرد...

سن و سالی نداشت ولی شکسته شده بود، یک پایش هم می‌شلید. بعضی غروب‌ها می‌دیدمش که می‌آمد، کرکره قدیمی پارکینگ ملکی قدیمی و احتمالا بین وارث مانده را می‌داد بالا و یک مشت خنزر پنزر را می‌ریخت توی پیاده‌رو و دوباره مرتب می‌چیـــــدشان تـــــــوی پارکینــــــگ چــــرک و روغن‌گرفته. یک موتور هوندای 750 هم داشت. بعضی وقتها یک استانبولی گچ را هم پر از بنزین می‌کرد و هوندای عتیقه‌اش را خرد و دوباره روغنکاری می‌کرد و می‌بست سر جایش. کلا مرموز بود، یکبار با یکی از همسایه‌های قدیمی همکلام شدم، گفت الانش را نبین. با همین هفتصد و پنجاهی که می‌بینی آسفالت خیابان‌ها را جر می‌داد، وضعشان خوب بود، پدرشان مرد، توپ بست توی ملک و املاک پدری.
کد خبر: ۱۱۹۵۳۳۶


یک پاساژ داشتند همه‌اش را ریخت توی حلقوم رفیق‌هاش، بعد دستش بند مواد شد، بی‌اعصاب شد، مادرش را هر روز می‌زد و صدای ناله‌ها و نفرین مادر خیابان را نخ‌کش می‌کرد . پیرمرد می‌گفت، افتاد زندان، زندان که بود مادرش مرد. خانه‌شان را فروختند، یکی خرید و سندش را انداخت گوشه گاوصندوقش، مانده همین یک کف دست جا که می‌بینی. روزها توی پاساژی توی شوش پادویی می‌کند و معلوم نیست کجا زندگی می‌کند . از پیرمرد جدا شدم و دوسه قدمی جابه‌جا که از زاویه دیگری به مرد قصه‌مان نگاه کنم . کارتن‌های مجله‌های قدیمی، صفحه‌های گرامافون، یک جفت میل زورخانه، یک لوستر شکسته و تقریبا کچل و یک قفس گنبددار سفید که برای پرنده‌های بزرگ استفاده می‌شد چیزهایی بود که من در گرگ‌و‌میش تاریکی پارکینگ خاطرات مرد دیدم .
حالا تقریبا می‌فهمیدمش، مرد هر وقت دلش برای خاطره‌هایش تنگ می‌شد می‌آمد، خاطره‌هایش را گرد‌گیری می‌کرد، توی استانبـــــــولی بنـــــــــــزین می‌شــــــست‌شان و روغن‌کاری‌شان می‌کرد و برمی‌گشت به دنیای واقعی و بدبختی‌هایش.

حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها