با 2 آموزگار عشایر درباره تجربیات سخت و جالب شان در کلاس‌های درس عشایری حرف زدیم

معلم عشایر، آچار فرانسه است

آفتاب کم‌رمق صبح یکی از روزهای پاییز تازه روی سر شهر تهران تابیده بود که مهمان‌های ما از راه رسیدند، از 780 کیلومتر دورتر؛ از کنج شمال‌شرقی کشورمان . سروقت آمدند و ساده و بی‌تکلف حرف زدند، گلایه کردند، از آرزوهایشان گفتند و خاطرات‌شان را مرور کردند؛ خاطراتی که وصل می‌شد به شغل‌شان، به معلمی. مقداد باقرزاده و حمید محمدی هردو آموزگار عشایرند؛ از آن آموزگارهای با انگیزه‌ای که از اول خواب معلم شدن می‌دیدند و از بچگی تنها انتخاب‌شان همین شغل بوده. قصه مقداد باقرزاده و حمید محمدی اما به همین‌جا ختم نمی‌شود و به فضای مجازی گره می‌خورد، به انعکاس تصاویر کلاس‌های درس‌شان در اینستاگرام، به روزی که این تصاویر واسطه ارتباط خیران و افراد نیکوکار با آنها می‌شود. این ارتباط حالا مدت‌هاست ادامه دارد و هرچند وقت یک‌بار، از صندوق مهربانی خیران، یکی از کم و کاستی‌های دانش‌آموزان عشایر برطرف می‌شود؛ اتفاقی که حال این دو نفر را با وجود همه حرف و حدیث‌ها خوب ِ خوب کرده است.
کد خبر: ۱۱۹۳۸۴۰

معلم عشایر بودن کار سختی است؟
محمدی: سخت که نه، اما تفاوت‌های زیادی با معلم معمولی بودن دارد. اولین تفاوتش این است که کلاس‌های عشایری چندپایه هستند؛ یعنی ما سرجمع مثلا هفت دانش‌آموز داریم که از کلاس اول هستند تا ششم و این تدریس را سخت می‌کند. بحث چندزبانه بودن دانش آموزان عشایر هم مطرح است. مثلا ما الان می‌رویم یک جایی تدریس می‌کنیم که اهالی ترکمن هستند، عشایری که هستند کرمانج هستند و حالا فکر کنید این همه فرهنگ و زبان مختلف یک جا جمع می‌شود و ما باید با همه ارتباط بگیریم.
باقرزاده: سبک زندگی معلمی عشایر هم با معلم‌های دیگر متفاوت است. زندگی سخت تری در انتظار ماست. انگار فقط خودمان هستیم و خودمان و هیچ کمکی هم نداریم. بحث دوری از امکانات هم مطرح است؛ مثلا خیلی وقت‌ها اصلا تلفن آنتن نمی‌دهد، اینترنت هم که بماند فقط بعضی وقت‌ها داریم.
محمدی: بحث دوری از خانواده هم مطرح است، هر دوی ما وقتی در منطقه عشایری هستیم، از خانواده‌هایمان 330 کیلومتر فاصله داریم.
اهل کجا هستید؟ کجا تدریس می‌کنید؟
محمدی: هردو اهل شیروان خراسان شمالی هستیم. دو ماه اول سال یعنی مهر و آبان را در اطراف شیروان و روستاهای حاشیه‌ای‌اش تدریس می‌کنیم و از ابتدای آذرماه به منطقه‌ای در گلستان به اسم نارلی آجیسو می‌رویم.
معلم عشایر شدن انتخاب خودتان بود؟
باقرزاده: بله ما خودمان رفتیم و درخواست دادیم که معلم عشایر باشیم. احساس کردیم اینجا مفیدتر هستیم.
با توجه به تفاوت‌هایی که گفتید برای این کار آماده بودید؟
محمدی: متاسفانه چیزهایی که به ما در دانشگاه تربیت معلم یاد می‌دهند با آن چیزی که سرکلاس درس عملا می‌بینیم، مخصوصا در کلاس‌های مرزی و عشایری فرق می‌کند، البته استادان خیلی زحمت می‌کشند، ما خیلی چیزها یاد می‌گیریم، اما خیلی‌هایش کاربردی ندارد.
باقرزاده: مثلا یک نکته‌ای که بسیاری از دانشجوهای تربیت معلم از آن می‌نالند، این است که ما بیشتر دروس را به‌صورت تئوری می‌خوانیم و در عمل وقتی سال اول می‌رویم سرکلاس چیز زیادی بلد نیستیم و تنها انگیزه و علاقه است که ما را در کارمان موفق می‌کند. حتی خیلی‌ها از کلاس اول می‌ترسند و کلاس اول برنمی‌دارند، چون روی این موضوع در دانشگاه کم کار شده است. ما هم اگر الان این توانایی را داریم، خودمان در طول سال یاد گرفتیم و ازقبل برای این شکل از تدریس آماده نبودیم.
محمدی: شاید خنده‌دار باشد اما یکی از چیزهایی که ما باید بلد باشیم، موتورسواری و کارهای فنی موتور است. اما واقعا بسیاری از معلم‌های عشایر به این‌خاطر ‌که این مهارت را بلد نیستند به سختی زمین می‌خورند؛ چون موتور وسیله حیاتی ماست.
باقرزاده: اصلا موتور نماد یک معلم عشایر است. مناطق عشایری واقعا صعب‌العبور هستند و تنها وسیله کاربردی مورد استفاده موتورسیکلت است، ما خودمان هم اول مسائل فنی موتور را بلد نبودیم، اما مجبور شدیم یاد بگیریم چون از نان شب برای ما واجب‌تر، این است که موتورسیکلت‌مان سالم باشد.
مدارس شما از هم فاصله دارد؟
باقرزاده: بله ما حدود دوازده کیلومتر از هم فاصله داریم. محل اسکان مان در نارلی آجیسوی قوشی شهرستان مراوه تپه استان گلستان است. صبح‌ها هرکدام سوار موتور خودمان می‌شویم و می‌رویم به سمت مدرسه خودمان و دوباره غروب برمی‌گردیم به محل اسکان‌مان. من معلم قوشی دره هستم، اسم مدرسه صبح من دبستان عشایری شهید رمضانی است که هشت شاگرد دارم، عصرها هم می‌روم مدرسه سیوکانلو و آنجا دوازده شاگرد دارم.
محمدی: من هم معلم منطقه پِست علی هستم. صبح‌ها در مدرسه بیک گوگلان شش دانش‌آموز دارم و عصرها در مدرسه اسلام‌آباد پنج شاگرد دارم.
پس هر روز مسافت زیادی را در رفت و آمد هستید؟
باقرزاده: من صبح‌ها هشت کیلومتر می‌روم داخل دره‌ها و بعد همین مسیر را بر می‌گردم می‌شود 16 کیلومتر، بعد هم 18 کیلومتر می‌روم تا مدرسه شیفت عصرم و دوباره برمی گردم تا محل اسکان .
محمدی: من هم دوازده کیلومتر صبح‌ها می‌روم و عصرها هم پنج کیلومتر می‌روم به سمت مدرسه دومم و بعد برمی گردم به نارلی.
پس یکی از سختی‌های معلم عشایر بودن این رفت و آمد است؟
محمدی: نه فقط معلم‌ها که شاگردها هم همین سختی را می‌کشند. من سال گذشته شاگردی داشتم که ده کیلومتر با من هم مسیر بود تا به مدرسه برسد. بعد هم با من برمی گشت به سمت خانه‌اش.
باقرزاده: این روال عادی‌ماست که از چند روستا که در مسیرمان است رد می‌شویم و شاگردها را هم با خودمان تا مدرسه می‌بریم.
محمدی: یکی از مشکلات دیگر ما همین بحث اسکان موقت مدرسه است. چون کانکس هر سال جابه‌جا می‌شود، ما مشکل سرویس بهداشتی داریم. سرویس بهداشتی ما به‌صورت صحرایی است. یعنی باید زمین را بکنیم و حداقل دومتر گود کنیم تا یک سال به‌عنوان سرویس استفاده شود.
چرا سرویس بهداشتی کانکسی ندارید؟
باقرزاده: می‌شود این کار را هم انجام دهند، اما این امکانات را بیشتر به مدارس ثابت روستایی می‌دهند، چون در دره‌ها جمعیت کم است، اینقدر هزینه نمی‌کنند، حتی همین کانکس‌ها هم هرچند وقت یکبار با کوچ عشایر جابه جا می‌شود.
محمدی: یکی دیگر از مشکلات ما برخورد با حیوانات وحشی مثل گرگ است. هم من هم مقداد این تجربه را داشتیم.
تجربه برخورد با گرگ؟
باقرزاده: بله. همین که هوا یک مقدار مه آلود یا برفی بشود، گرگ‌ها به‌خاطر گوسفندها به مناطق مسکونی نزدیک می‌شوند و این اتفاق چند بار برای ما افتاده. یک بار من داشتم به دانش‌آموزانم نزدیک می‌شدم و سوار موتور بودم. از دور دیدم که بچه‌ها با اشاره به من می‌گویند که نیا نیا! من هم چون هندزفری توی گوشم بود، خوب متوجه منظورشان نشدم و فقط فهمیدم که از کنار پایم یک چیزهایی رد شد. وقتی به بچه‌ها رسیدم دیدم همه گفتند که آقا شما چقدر شجاعی! گفتم چرا؟ گفتند چهارپنج تا گرگ در نزدیکی شما بودند ... من هم گفتم بله من دیدم...اما واقعا ترسیده بودم چون یکی دوتا گرگ حالا قابل هضم است، اما چهارپنج تا که می‌شوند یعنی گرسنه هستند و ترسی از نزدیک شدن به آدم ندارند.
محمدی: من هم یک بار در عشایر مرزی داشتم تدریس می‌کردم که یک وقت دیدم صدای گوسفند‌ها بلند شد. همه گفتند که حتما گرگ آمده، یک دفعه یکی از بچه‌ها تکه چوبی را به دست من داد و گفت آقا شما این را بگیر، مادر من منزل نیست. من هم ترسیده بودم، اما نمی‌شد جلوی بچه‌ها ترسم را نشان بدهم، رفتم جلو دیدم یک دفعه گرگ بیرون پرید و بزغاله‌ای را هم به دندان گرفته است. من هم چوب را سریع بلند کردم که خورد به سر خودم و افتادم زمین. بعد مردهای عشایر رسیدند و گفتند که تو حتی نمی‌توانی از خودت دفاع کنی... ماجرایی بود.

وقتی آقای معلم تلقین میت را خواند!
از نظر حمید محمدی که حالا سال‌هاست آموزگار عشایر است، آموزگار عشایر بودن یک سبک زندگی است، سبکی که آنها را به خانواده‌های عشایر نزدیک می‌کند؛ اتفاقی که درباره‌اش می‌گوید: «ما با آنها مثل خانواده هستیم و در تمام اتفاقاتی که برایشان می‌افتد شریکیم. این نگاه هم بین آنها وجود دارد که معلم عشایر باید همه چیز را بلد باشد و به اصطلاح آچارفرانسه باشد. مثلا امور بانکی‌شان پای معلم است، چون ما به شهر می‌رویم یا این‌که در مراسم مختلف‌ مثل عروسی، عزا و ...که شرکت می‌کنیم انتظار دارند که مثلا خطبه عقد را بخوانیم یا حتی اتفاق افتاده که یک‌بار من و یکی از معلم‌های دیگر را برای مراسم تدفین مادربزرگشان خواستند و ما این متوفی را دفن کردیم و برایش تلقین خواندیم.»

آموزش و پرورش چکاره است؟
وقتی با دو معلم عشایر هم‌صحبت می‌شوید، محال است حرف به آموزش و پرورش نرسد؛ به وزارتخانه بزرگی که حرف و حدیث‌ها درباره‌اش کم نیست. از مقداد باقرزاده درباره این وزارتخانه که می‌پرسیم، به تناقض‌های جالبی درباره عملکرد این وزارتخانه می‌رسیم. «آموزش و پرورش یکسری کارها کرده اما کمبود و کاستی‌ها در این سیستم زیاد است. مثلا یکی از کارهای جالبشان این بود که امسال برای 38 تا از مدرسه‌های عشایری یک لپ تاپ آوردند. یا پارسال یک پک لوازم بهداشتی آوردند ما این حرکت‌ها را می‌بینیم اما اینها کافی نیست. الان خیلی از مدارس عشایری هنوز بخاری ندارند. الان مدرسه ما با چراغ والور گرم می‌شود که اصلا زمستان جواب نمی‌دهد. حتی خیلی از مدارسی که بخاری دارند، بخاری‌شان سالم نیست و از این بخاری‌ها نفت چکه می‌کند که خیلی خطرناک است.»

مینا مولایی

جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها