یادداشتی از حامد عسکری شاعر و نویسنده

رقص در شکارگاه آهوها

بله که خانه‌تکانی می‌کردیم ... اسفند که می‌شد دخترهای خانه از مادر برای خانه‌تکانی قبراق‌تر بودند. طبق قانونی معهود من و برادرم یک ماه می‌شدیم طبقه کارگر خانه با مواجبی به قاعده یک چایی و خرما... بدون بیمه بدون عیدی بدون سنوات... آن سال سه ماه به عید با زلزله خانه‌تکانی شدیم ... خانه‌ای که آنقدر تکانده شد که سقفش ریخت ... بسیاری از لوازم خانه را از زیر آوار درآوردیم ... لوازم که چه عرض کنم خاطره‌هامان را ... یکی‌اش هم همان فرشی بود که جهاز مادرمان بود و غبار آوار آهوها و اسب‌ها و سگ‌های مردان شکارچی را خاک‌آلود کرده بود. فرشی با طرح شکارگاه ... مدتی لوله شده بود و غمگین، مثل زیگوراتی باشکوه مدفون در انباری زمین...
کد خبر: ۱۱۹۳۷۴۲


من و برادرم اما باستان‌شناسانی سمج و دیوانه کشیدیمش بیرون و آب بستیم به شکارگاه ... پای سروها و کهورها ... پودر ریختیم، زیاد هم ریختیم ... زمستان شد برف شد. برف شکارگاه را پوشاند ... زمان ایستاد، ما هم ایستادیم، برف باید به جان شکارگاه می‌نشست ... زمستان طول کشید به‌قاعده یک چای نوشیدن ... چای نوشیدیم. من پشت سطل آبی‌رنگ ضرب گرفتم: هر چقدر ناز‌کنی ناز کنی باز تو دلدار منی ... برادرم روی برف‌ها رقصید، رقصی مردانه و زمخت صدای ضرب و آواز ما دخترها را از خانه بیرون کشید، مادر را هم، حیاط پر شد از صدای خنده دخترها ... از شرمی گل بهی از دست زدن از: چشمم روشن گفتن مادر ... برف‌ها در پاکوبی من و سجاد چرک شدند ... غبار نشسته به جان فرش وا داده بود. سطل را پر کردم و با یک یاعلی پاشیدمش توی شکارگاه ... چه لحظه‌ای بود ... چشم آهوها براق‌تر شد و کفل اسب‌ها مخملی‌تر ... توی شکارگاه بهار آمده بود توی دل ما هم ... خواهرم این لحظه را ثبت کرد و عکسی شد که هر کدام‌مان یک نسخه‌اش را داریم... امروز که داشتم گاری گوشی‌ام را از عکس‌های بلااستفاده خانه‌تکانی می‌کردم دیدمش. باز پرت شدم به آن لحظه ... به لحظه‌ای که لباس جدید استقلال تنم بود ... به وقتی که سلمانی تازه‌کاری دم عید موهایم را بزچین کرد و کله‌ام را با ماشین 24 زدم به پاچه‌های ورمالیده شلوار خاکی خیس ... به چشمم روشن گفتن مادر ... من همیشه ترس از دست دادن دارم همیشه توی اوج خوشی‌ها و خنده‌هایم بغض می‌کنم که نکند این لحظه همین‌جا متوقف شود ... از من گفتن توی همین لحظه‌ای که هستید شیره‌اش را با تمام وجود بمکید و از طعم وانیلی‌اش لذت ببرید ... شاید یک روز بیاید که دلتان بخواهد بی‌فکر کردن به بحران کم‌آبی و مبلغ خلافی ماشین و قسط‌ها و اف‌ای‌تی‌اف، یک سطل آب روی یک فرش با طرح شکارگاه بریزید و باباکرم برقصید و نتوانید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها