اول:
قورباغهای به کانگورو گفت: «ای کانگوروی زیبا، میایی با هم ازدواج کنیم؟»
کانگورو گفت: «با منید؟»
قورباغه گفت: «بلی، تصورش را بکن، فرزندی که از ازدواج ما حاصل میشود میتواند هم داخل آب شنا کند، هم داخل خشکی بجهد، هم تخمهایش را در کیسهاش نگه دارد که آسیب نبیند، هم از روی کوهها و صخرهها بپرد، هم مگس بخورد، هم علف بخورد، هم خیلی چیزهای دیگر.»
کانگورو گفت: «چه فکر خوبی، اسم فرزندمان را هم میگذاریم قورگورو.»
قورباغه گفت: «یا مثلا کانباغه.» آنگاه دوتایی خندیدند و از هم دور شدند.
دوم:
کانگورویی به قورباغه گفت: «یادت هست چند روز قبل به من پیشنهاد ازدواج دادی؟»
قورباغه گفت: «من؟ یادم نمیآید.»
کانگورو گفت: «بله تو. حتی در مورد اسم فرزندمان نیز بحث و تبادل نظر کردیم.»
قورباغه گفت: «برو همشیره، برو. من خودم زن دارم با هزارتا بچه. این یاوهها چیست که میگویی؟»
کانگورو که قلبش شکسته بود، گفت: «امیدوارم از زندگیات خیر نبینی.» در این هنگام کامیونی از روی قورباغه رد شد و او را متلاشی کرد.
کانگورو گفت: «حالا تا این حد هم منظورم نبود. یادت گرامی و راهت کمرهرو باد.»
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم