یادداشت:

مجلس تماشای دلبری پراید

تازه بازنشست شده بود. از شغل شریف معلمی. صبح‌ها بیدار می‌شد می‌رفت باغش و به نخل‌هایش سری می‌زد.
کد خبر: ۱۱۸۶۹۳۳

پاداش بازنشستگی‌اش را که دادند یک پراید خرید. همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود، همان کره‌ای‌ها را می‌گویم. یک پراید انگوری‌رنگ دلبری. روزی که از نمایندگی تحویلش گرفت تمام محل آمده بودند به تماشا. کوچه را عطر اسپند پر کرده بود. گوسفند هم کشت، از شما چه پنهان ما هم در مدرسه پز می‌دادیم که توی کوچه‌مان حاج احسان پراید خریده. دوسه روزی گذشت، عصرها حیاطشان را همسرش آب و جارو می‌کرد. زیلو و رو‌فرشی می‌انداخت و کناره دیوار را پتو پشتی می‌کرد و اهل محل می‌آمدند به سیاحت پراید. اهل محل می‌آمدند در حیاط می‌نشستند، پرتقالی پاره می‌کردند و ذکر محاسن پراید را می‌شنیدند و می‌رفتند. پسر حاج احسان به مثابه همکار محترم برنامه‌های تلویزیونی کنار پراید حاضر به یراق ایستاده بود و منتظر بود فرمایشات ابوی تمام شوند و نوبت به هنرنمایی ایشان می‌رسید. طوری رفتار می‌کرد که گویا یک مهندس ناسا دارد جدیدترین سفینه فضایی را برای هزار شبکه معتبر جهانی به صورت زنده و مستقیم پرزنت می‌کند. حاج‌احسان می‌گفت: قدرتی خدا یک کلید می‌زنی شیشه‌ها خودش می‌ره بالا!، بعد چشمکی به فرزند می‌پراند و پسر با وسواسی خاص شیشه بالابر را می‌زد و شیشه نرم و یکدست بالا می‌رفت. بعد حاج‌احسان می‌گفت: صندوق پرون داره ! بعد پسرش یک کلید از توی کابین ماشین می‌زد و صندوق عقب پراید تقی صدا می‌کرد و باز می‌شد. بعد حاج‌احسان می‌گفت بخاریش ماشینو می‌کنه حموم و کولرش رو تا ته کنی تو خرماپزون باید کاپشن تنت کنی. ما هم همین‌طور که پرتقال به نیش می‌کشیدیم هی کله‌مان از تعجب می‌خارید و جای شاخ‌هایمان اذیتمان می‌کرد. توضیحات که تمام می‌شد نوبت ترانه تیتراژ بود. حاج‌احسان می‌گفت: لاکردار ضبطش کرت می‌کنه، صداش از بلندگو بوقی‌های مسجد سعدالدوله هم بیشتره ! بعد پسر ضبط را روشن می‌کرد و صدای چنگیز حبیبیان توی حیاط می‌پیچید: بیتانم... ترانه تیتراژ که می‌رفت دیگر وقت خداحافظی بود. باید با حاج‌احسان خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم. او هم با تاکید بر این‌که، آدم باید وسیله خوب زیر پایش باشد و اگر خواستید پراید بخرید حتما به من بگید که راهنمایی‌تون کنم ما را تا دم در مشایعت می‌کرد. ما از خانه بیرون می‌آمدیم و صدای ترانه آذری چنگیز حبیبیان هنوز توی کوچه می‌ریخت و آرزو می‌کردیم ای کاش بابای ما هم پراید داشت...


حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها