در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک وقتهایی که بیحوصله یک لباس دمدستی میپوشی و میزنی بیرون. همان وقتها که با یک کلید روی یک دیوار سیمانی زبر و چرک با کلید خط میکشی یا از کنار یک جایی میگذری که نرده دارد و دستت را قائم میکنی و انگشتهایت نردهها را در کسری از ثانیه لمس میکنند و نرده بعدی و نرده بعدی. همان وقتهایی که یک قوطی فلزی کوکا یا یک بطری آبمعدنی میشود هم قدمت و مسیر قابل توجهی را با پا شوتش میکنی و جلو میافتد و دوباره میرسی و شوت بعدی. همان وقتهایی که یک تکه چوب را میاندازی توی جوب آب و همراهیاش میکنی و چشم از آن بر نمیداری تا همه پیچ و تابها همهگیر، کردنها و همه توقفهایش را زل میزنی و همسفرت میشود. من اسم این لحظهها را میگذارم خلأ، توی اینجور لحظهها معمولا سختترین و جدیترین تصمیمهای زندگیام را میگیرم. معمولا بعد از گذراندن این لحظهها بهشدت گرسنه میشوم. ماهیچههای فکم درد میگیرد (از شدت دندان قروچه) و کرختی سنگینی بدنم را بغل میکنم. توی این لحظهها به همه چیز فکر میکنی و به هیچ چیز فکر نمیکنی. یک مه شیری رنگ دور مغزم را میگیرد. آمپر مغز میچسبد به انتها و تو آرام انگار که توی جیبهای پالتویت قلوهسنگ گذاشته باشی (مثل ویرجینیا ولف) در کف روخانهای عمیق قدم میزنی و آرام خودت را میسپاری به جریان نرم فکر (نه شبیه خانم ولف برای خودکشی) و بعدش تصمیمهای بزرگ میگیری. از این خلأها هرازگاهی برای خودتان درست کنید و توی جیب پالتوی بلندتان قلوه سنگ بیندازید و بزنید به دل رودخانه شیری رنگ خیال دست و پازدن برابرهایی از این خیال خیلی لذت بخش است...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: