مقطع حساس‌کنونی

گفت‌وگوی پیرمرد واقع‌بین و حکیم رویایی

حکیمی آرمانگرا و زیبااندیش و کمال‌طلب در سرزمینی دوردست و سردسیر زندگی می‌کرد و با تدریس مبانی آرمانگرایی و راهکارهای کمال‌طلبی و مکاتب زیبایی‌شناسی و بیان جملات قصار زیبا روزگار می‌گذراند.
کد خبر: ۱۱۸۴۵۸۹

روزی در فصل بهار، حکیم وقتی از منطقه‌ای روستایی عبور می‌کرد، در حین لذت بردن از مناظر طبیعی، پیرمردی را دید که نوه‌هایش را دور خود جمع کرده و برای آنها درباره راه‌های زنده ماندن در زمستان صحبت می‌کرد. حکیم در جمع آنها حاضر شد و پس از شنیدن صحبت‌های پیرمرد، وی را به سوی خود خواند و گفت: «ای پیرمرد، بگذار بچه‌ها حالشان را بکنند، خاصه در بهار. خاطرات زمستان مال زمستان است.»
پیرمرد گفت: «ما زمستان سختی را پشت سر گذاشتیم.»
حکیم گفت: «بگذار امید بهار در جان بچه‌ها باشد نه بیم زمستان.»
پیرمرد گفت: «حالا من هی می‌خواهم دهان خود را باز نکنم، شما نمی‌گذارید. به من بفرمایید مثلا آیا همین مریدهای مؤسسه آموزشی شما نبودند که در زمستان هشت‌تایشان یخ زدند و سقط شدند و به دیار باقی شتافتند؟»
حکیم گفت: «اینگونه مگو ای پیرمرد، آنان سقط نشدند، بلکه از کالبد تن رها شدند و در ملکوت پرواز...» در این لحظه، پیرمرد با پشت دست در دهان حکیم کوفید و او را به‌سوی آن‌سوی جاده رهنمون شد.
حکیم گفت: «پیرمرد خشنی هستی‌. دهانم درد گرفت. اقلا رهنمودی چیزی هم بده.»
پیرمرد گفت: «برو سه صفر از پول ملی‌ات کم کن.» حکیم گفت: «چشم» و از مناظر طبیعی لذت برد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها