فصلی در باب رنج، موتور و مدیریت...

بعد از دو ماه و نیم ماشین را از پارکینگ درآوردم. در این دو ماه و نیم، چند بار استارت زده بودم تا باتری ماشینم نخوابد؛ ولی تکانش نداده بودم. چون معاینه فنی نداشتم و وقتی خلافی گرفتم، فهمیدم 550 هزار تومان جریمه شده‌ام.
کد خبر: ۱۱۷۸۳۲۷

دوربینهای راهنمایی و رانندگی مروت ندارند و جریمه میکنند. کار درستی هم میکنند البته. ترجیح دادم وقتی از ماشین استفاده کنم که بتوانم معاینه فنیاش را بگیرم. حالا دیگر میتوانستم ماشین را ببرم تعمیرگاه برای تنظیم موتور، تعمیر چراغ و چند کار دیگر. ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم، چند خیابان را رد کردم و وارد اتوبان شدم و پیوستم به جریان ماشینها. چند صد متر رفتم و فهمیدم ماشینم به کندی راه میرود. خودم را بسختی کنار اتوبان کشیدم و ماشین را وارسی کردم و فهمیدم پنچر شدهام.

احتمالا هر رانندهای که ماشیناش پنچر میشود، در لحظه مواجهه با پنچری آن هم وسط اتوبان، آه از نهادش بلند میشود و بعد از لحظاتی تامل لاستیک زاپاس را میاندازد زیر ماشین. طبیعتا من هم همین کار را کردم. جک را درآوردم. گذاشتم زیر ماشین. پیچهای چرخ را شل کردم و جک را دادم بالا. جک که بالا رفت، چرخ پنچر را درآوردم و باز، بازگشتم به صندوقعقب ماشینم تا لاستیک زاپاس را بیرون بیاورم. زاپاس را که بیرون کشیدم، آه از نهادم بلند شد. زاپاسم باد نداشت. مگر میشود زاپاس ماشین من باد نداشته باشد؟ بله. در تاریکی و سرمای آن شب آذرماه، من با زاپاسی پنچر و لاستیکی پنچر و با روح و عاطفهای پنچر کنار اتوبان ایستاده بودم و ماشینها باسرعت از کنارم میگذشتند و بادشان میپاشید به من که کنار اتوبان ایستاده بودم و نمیدانستم چه کنم.

اولین راه این بود که ماشین را بگذارم کنار اتوبان و بروم آپاراتی، لاستیک را تعمیر کنم و برگردم و ببندم سر جایش. اما مگر میشد ماشین را با سه چرخ، روی جک، کنار اتوبان، آن هم اتوبانی که ماشینها بدون رعایت تشریفات قانونی از هم سبقت میگیرند، یعنی گاهی از چپ و خیلی وقتها از راست و بیشتر وقتها از لاین کندرو ـ یعنی همین جا که من ایستاده بودم ـ رها کنم؟

راه بهتر این بود که از کسی کمک بخواهم. تلفن را از جیبم درآوردم و به محسن زنگ زدم. محسن آدرس خواست و آدرس را برایش فرستادم.

موتوری اول که پیش پایم ترمز زد، پیرمرد بود. نور لامپهای بلند کنار اتوبان صورت ملول و پرچین و چروکش را روشن میکرد. بادگیر پوشیده بود و کاسکتی گشاد روی سرش بود که معلوم بود هیچ ایمنیای ندارد. گفت: «بابا! خراب شده ماشینت؟ چی شده؟ بیام درستش کنم؟» گفتم: «نه عموجان. منتظر رفیقم هستم. میاد. چیزی نیست. پنچر کردم. زاپاس ندارم.» پیرمرد گفت: «آها. باشه. پس هیچی. یا حق.» ده دقیقه بعدتر، موتوری دیگری پیش پایم ترمز زد. گفت: «خسته نباشی داداش. خراب شده ماشینت داداش؟» گفتم: «پنچر شدم. منتظرم.» گفت: «گفتم خسته نباشی بهت بگم داداش.» و گاز داد و رفت. موتوری بعدی پسر جوانی بود با ریش تُنُک. ایستاد. گفت: «آقا! کمک نمیخوای؟» گفتم: «نه عزیزم. دستت درد نکنه. پنچر شدهام. منتظرم کسی بیاد لاستیکم رو ببره پنچریش رو بگیره.» گفت: «لاستیکت رو بده من ببرم پنچریش رو بگیرم. اینطوری که نمیشه آخه. شما کنار اتوبان وایسادی تو این سرما. من موتور دارم اقلا. تیز میرم تا آپاراتی میام.» بعد، بدون معطلی گفت: «پول نمیخوامها. میخوام به شما کمک کنم.» تشکر کردم. همانطور که روی موتور نشسته بود، شانهاش را بوسیدم و گفتم که دوستم نزدیک است و چند دقیقه دیگر میرسد و راهیاش کردم.

از آن همه ماشین که آن شب آذرماه از کنار من گذشتند. یک نفر، محض رضای خدا ترمز نزد، اما موتوریها ایستادند. تازه، تعدادشان در آن اتوبان بلند، بهمراتب کمتر از ماشینها بود، اما توقفشان بیشتر و میلشان به کمک، افزونتر از آنها که ماشین سوارند.

محسن که رسید، لاستیک را که انداخت در صندوق عقب ماشینش، منتظر ماندم تا برگردد. تا وقتی برگشت، به این فکر کردم هر کسی که رنج بیشتری بکشد، به خدمت کردن به دیگران خود را مقدمتر میداند. مگر آن هموطن موتوری با آن هموطنی که ماشین سوار است، فرقی دارد؟ هر دو از یک اجتماع و در یک شرایط زندگی میکنند، اما هموطن موتوری به رنج هموطن دیگرش وقوف دارد و هموطن ماشینسوار هم اگرچه به رنج آنکسی که کنار اتوبان پنچر شده واقف است، اما رنجهای خودش و ماشیناش را دارد. به این فکر کردم موتوریای که در سرما، روی موتور میرود و میآید و زندگیاش را از این راه میچرخاند، حتما حال آن آدمی را که با ماشین پنچر کنار اتوبان در سرما ایستاده، میفهمد و برای خدمت و کمک، پیشدستی میکند. برای حل مشکل دیگران آماده است، چون... رنج را با همه مختصاتش میفهمد...

و آه که در این روایت اشارتهاست برای اهل نظر...

احسان حسینینسب

روزنامهنگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها