پلک

قسم به زیارت عباسعلی

کپسول گاز را تحویل دادم و رفتم در باغ دهقانی، آمده بودند چهار تفنگدار. باغ‌دهقانی، باغ کچل و سوخته‌ای بود با دیوارهایی ریخته و گلی که چند کهور و گز خودرو در کنار چند کنده سالمند نارنج و پرتقال و بید را در خود جای داده بود. چند حلب 17 کیلویی خیارشور و روغن را پیدا کرده بودیم و در آن قلوه‌سنگ ریخته بودیم و لبه‌هایش را به داخل کوبیده بودیم. شده بود یک سکوی سنگین و تمیز و قابل اعتماد برای نشستن. باغ دهقانی برای ما حکم اتاق جلسات را داشت. دراتاق جلسات ابتدا مفهوم وام را برای پسرعمه‌ها توضیح دادم و گفتم اگر به همین منوال پیش برود، باباهایمان ابتدا کم پول و سپس فقیر و بی‌پول و در نهایت روانه زندان می‌شوند و ما باید کاری بکنیم.
کد خبر: ۱۱۷۷۴۱۷

حجت گفت: چه کار؟ گفتم: من فکر کردم و یک کارهایی را نوشتم. ما باید به هم قول بدهیم این کارها را برای نجات پدرانمان از زندان رفتن انجام بدهیم. همه گفتند باشد.

گفتم نه، اینجوری نمیشود. بعد دستم را دراز کردم و گفتم دستهاتون رو بذارید روی دست من و به زیارت عباسعلی قسم بخورید. دستها یکی یکی آمد دست دومم را هم گذاشتم. حالا دستهایشان بین دو دست من بود. گفتم من قولها را میخوانم شما بعدش بگویید: قول میدهیم قربان...

هادی گفت چرا تو قربان باشی؟ گفتم: چون فکر منه! اصلا تو قربان باش، ولی بابات میره زندون به من چه؟

حجت نهیبش زد که راست میگه؟ صدایم را حجم دادم و کوبنده گفتم: ما به جون عباسعلی قسم میخوریم و قول میدیم که هیچ چیز زیادی از پدر و مادرمون نخواهیم و بگذاریم وامهایشان تمام شود.

چهار تفنگدار گفتند قول میدهیم قربان. بند دو میثاقنامه را خواندم: ما قول میدهیم مراقب دوچرخهها و لباسهایمان باشیم تا خراب نشوند. صدا آمد قول میدهیم قربان! بند سه: ما قول میدهیم دیگر در خانه غذا نخوریم و خودمان غذای خودمان را تامین کنیم.

ادامه دارد ...

حامد عسکری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها