نگاهی به ارتباط اصول ریاضیات و فیزیک با اقتصاد؛ همان چیزی که معیشت روزمره ما به آن وابسته است

اقتصاد علم است یا هنر؟

به این دو سوال توجه کنید؛ آیا درست است که ورزشکاران حرفه‌ای درآمدی 400 برابر پرستاران داشته باشند ؟ آیا «نظریه ریسمان» (مبنی بر این‌که ماده در بنیادی‌ترین شکل خود، نه ذره بلکه ریسمان مانند است) به بن بست رسیده است؟
کد خبر: ۱۱۷۶۷۹۸

هردو سوال، کاملا تخصصی و به ترتیب مربوط به رشته‌های اقتصاد و فیزیک هستند. با این حال، احتمالا شما به سوال اول پاسخ می‌دهید و درمورد سوال دوم فقط درصورتی که در زمینه فیزیک مطالعاتی داشته باشید اظهار نظر می‌کنید. این‌که چرا معمولا همه افراد به جای این‌که مباحث اقتصادی را همانند سایر مباحث علمی به کارشناسان این رشته بسپارند، به خودشان اجازه می‌دهند در بحث‌های اقتصادی شرکت کرده و به اظهارنظر بپردازند، اقتصاددانان را آزار می‌دهد.

چیزی که اقتصاددانان معمولا نمیپذیرند این باور است که یک اقتصاددان، قبل از پرداختن به هرگونه مطالعهای قادر به پاسخگویی در رابطه با طیفی از موضوعات اقتصادی است، درحالی که دانشمندان برای رسیدن به پاسخها و نتایج مورد نیاز، باید به تحقیق بپردازند و شواهد را بررسی کنند. اقتصاددانان میتوانند جهتگیریهایی متناسب با فرضیهها و نتیجهگیریهای اخلاقی اولیه خود داشته باشند.

تلاش برای تبدیل اقتصاد به یک علم

جهتگیری اخلاقی اولیه اقتصاددانان خیلی هم چیز عجیبی نیست. هدف اقتصاد به عنوان یک تمرین اخلاقی و اجتماعی، همواره وضع قوانینی بوده که جامعه بهوسیله آنها محصولات خود را سازماندهی کند. اینکه آدام اسمیت - که از او به عنوان پدر علم اقتصاد مدرن و نظریهپرداز اصلی نظام سرمایهداری مدرن یاد میشود - فیلسوفی اخلاق گراست، ابدا تصادفی نیست.

با این حال از زمان اسمیت تاکنون، هدف نهایی اقتصاددانان همواره این بوده که هنر خود را به یک علم تبدیل کرده و از آن برای پرده برداشتن از کدهای دفنشده در قلب انسانیت استفاده کنند. اقتصاددانان با در نظر داشتن این هدف، ریاضیات را آزمایش و در انقلاب زیستشناسی چارلز داروین نیز تعمق کردند. اما سرانجام در اواخر قرن نوزدهم میلادی اقتصاد الگویی برای خودش یافت. این الگو در علم فیزیک یافت شد. آلفرد مارشال، اقتصاددان برجسته قرن نوزدهم و یکی از معماران «انقلاب مارژینالیستی» در اقتصاد- که به تولد اقتصاد مدرن منجر شد- بدون شک متمایل به داشتن یک دیدگاه فیزیکی درمورد جهان بود. در آن زمان علم فیزیک محوریترین علوم به شمار میرفت و به عنوان یک الگو هیچ رقیبی نداشت.

انطباق رفتارهای انسانی
بر قوانین طبیعت

افزون بر این، براساس برخی فرضیات اساسی به نظر می‌رسید الگوهای فیزیکی قابل انتقال به رفتارهای انسانی هستند. به عنوان مثال، موضوع انتقال انرژی در فیزیک دبیرستان را درنظر بگیرید. شما یک قطعه آهن داغ را وارد یک سطل آب سرد می‌کنید. بخار بلند می‌شود، آهن سرد شده و آب گرم می‌شود تا زمانی که در نهایت آب و آهن به یک درجه از دما و به تعادل برسند. شما می‌توانید همین حالت را در یک شرایط انسانی نیز تصور کنید. در مثال انسانی - اقتصادی، آهن داغ مثل فروشنده، سطل آب سرد مثل مشتری و انرژی (یا بخار) مثل پول است. اقلامی که فروشنده باید آنها را بفروشد - و هرکسی خواهان آنهاست - داغ هستند. اما کیف پول نسبتا خالی شما، شما را به عنوان یک مشتری، به یک سطل آب سرد تبدیل می‌کند. فروشنده یا قیمت را پایین می‌آورد تا با شما به تعادل برسد یا منتظر می‌ماند تا یک مشتری با کیف پول پرتر (سطل آبی با سردی بیشتر) از راه برسد. در این صورت دمایی (یا قیمتی) که در آن تعادل ایجاد می‌شود برای فروشنده راضی‌کننده‌تر خواهد بود. این همان تصوری است که اقتصاد مارژینالیستی - که در آن ارزش یک کالا براساس مطلوبیت نهایی آن سنجیده می‌شود - از معاملات بازار دارد. برخی از مارژینالیست‌ها حتی تا آنجا پیش رفتند که آشکارا لذت یا آنچه را که آنها سود و منفعت می‌نامیدند به انرژی تشبیه کنند. از این نقطه نظر، یک جهش کوچک دیگر لازم بود تا گفته شود معاملات بازار - مانند علم فیزیک - از قوانین طبیعت پیروی می‌کنند.

آیا علم فیزیک قابل انطباق بر اقتصاد است؟

با وجود این دیدگاه، اقتصاد بندرت فرضیات خود را عملا مورد آزمایش قرار داد. فقط در سال‌های اخیر، بررسی‌های جدی در این زمینه صورت گرفت و نتیجه این بود که اغلب فرضیات و مقدمات اقتصادی، ناقص شناخته شدند. برخلاف فیزیک، هیچ قانون جهانی تغییرناپذیری در زمینه اقتصاد وجود ندارد. برای مثال شما نمی‌توانید قانون جاذبه را از قوانین طبیعت حذف کنید، اما همچنان‌که بازگشت حباب‌های قیمت نشان می‌دهد، می‌توانید سرزندگی و پویایی را از اقتصاد حذف کنید تا فقط رفتار انسانی و قیمت‌ها تعیین‌کننده جاذبه اقتصادی باشند. اگر شما بافت اقتصادی را تغییر دهید خواهید دید که مردم رفتارشان را تغییر می‌دهند تا با چارچوب‌های جدید سازگار شوند. در واقع، طبیعت اجتماعی انسان‌ها هرگونه قانون رفتاری را موقتی و غیرقطعی می‌سازد و چیزی که در اقتصاد از آن به‌عنوان «حسادت به فیزیک» یاد می‌شود- و اقتصاد همچنان از آن رنج می‌برد - نمی‌تواند کاری در موردش انجام دهد. باید پذیرفت در فیزیک، فرضیه‌ها می‌توانند مورد آزمایش قرار بگیرند، اما هیچ راهی برای سنجش درستی فرمول‌های اقتصادی وجود ندارد. اقدامات انسانی به آسانی قابل سنجش نیستند، متغیرهای تعیین‌کننده فعالیت اقتصادی را نمی‌توان به آسانی مشخص کرد و بر خلاف فیزیک، انجام آزمایش‌های دقیق اقتصادی امکان‌پذیر نیست.

کمتر علمی، بیشتر اجتماعی

در دهه 1350/ 1970 واسیلی لئونتیف، برنده جایزه نوبل اقتصاد در مورد گرایشی که در اقتصاد با عنوان «حسادت به فیزیک» آغاز شده بود، هشدار داد با توجه به این‌که داده‌های انسانی با آنچه در علوم طبیعی شاهدیم متفاوت هستند، اقتصاددانان بهتر است زمان کمتری را صرف تکمیل مباحث ریاضی کرده و بیشتر به تحلیل داده‌هایی بپردازند که در اختیار دارند. هرچند توصیه لئونتیف همان‌طور که خودش پیش‌بینی می‌کرد، نادیده گرفته شد، اما اتفاقاتی که در دهه 1370/ 1990 رخ داد و با قراردادن سیاست‌های بد در مقابل اقتصاد خوب، اقتصاد جهان را به مرز نابودی کشاند، دیدگاه او را تایید کرد.

واقعیت این است که اقتصاد یک ساختار اجتماعی است که لزوما با سیاست همراه است و فقط به این خاطر که سیاست‌های اقتصادی زندگی افراد را عمیقا تحت تاثیر قرار می‌دهد، مردم به شرکت در مباحث اقتصادی علاقه بسیار بیشتری نسبت به پرداختن به مباحث فیزیکی دارند. اگر اقتصاددانان اواخر قرن بیستم طبق توصیه لئونتیف به جای پرداختن به داده‌ها برای یافتن الگوهای ریاضی از آنها، به شناخت موضوع مورد مطالعه خود می‌پرداختند شاید می‌توانستند پیش‌بینی کنند سیاست چگونه بر الگوهای آنها تاثیر خواهد گذاشت. این بی‌توجهی عامدانه اقتصاددانان، واکنش‌هایی را که علیه آنها به جریان افتاد، قابل درک می‌سازد. اقتصاد، هنری است که نیاز به درک قدرت، روان‌شناسی، فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی دارد. «کمتر علمی، بیشتر اجتماعی» می‌تواند دستورالعملی برای اقتصاد باشد؛ دستورالعملی که شاید محبوبیت را به کارشناسان این رشته بازگرداند.

منابع: The Week و Fair Observer

یاسمین مشرف

جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها