مقطع حساس‌کنونی

حکایت حکیمی که اختیار تعویض منشی را نداشت !

روزی حکیمی گرسنه شد. پس به مغازه نانوایی رفت تا نان بخرد و بخورد. از آنجا که به‌جهت ملاحظات سیاسی و رسانه‌های جمعی، حکیمی ساده‌گرد و ژنده‌پوش بود، نانوا خیال کرد وی گداست و پول نان را ندارد که بدهد. پس به او نان نداد و با لگد بیرونش انداخت.
کد خبر: ۱۱۷۲۵۴۶

مردی آگاه که در صف یکدانهای ایستاده بود و مشغول چک کردن دایرکتهایش بود، به نانوا گفت: «ای بیخرد، آیا میدانی این مرد که بود؟»

نانوا گفت: «نه. مگر که بود؟»

مرد گفت: «حکیم فلانی بود».

نانوا دودستی بر سرش کوفت و گفت: «ای داد، من از مریدان مجازی او و ممبر کانال و فالوئر پیج او در تمامی شبکههای اجتماعی هستم، عجب کار نادرستی مرتکب شدم.»

پس تنور را ول کرد و تا سر کوچه به دنبال حکیم دوید و او را یافت و گفت: «غلط کردم ای حکیم، بگذار تا دستت را ببوسم و شاگرد تو باشم».

حکیم گفت: «ول کن بابا، من خودم اختیار تعویض منشی خودم را هم ندارم، تو میخواهی شاگرد من شوی؟»

نانوا گفت: «من خودم منشیات را تعویض میکنم. ضمنا اگر مرا قبول کنی، امشب تا هفت تا کوچه آنورتر را نان رایگان میدهم».

حکیم گفت: «مردک، تو خیال کردی من گدایم و به خاطر خدا یک نان به من ندادی، حالا به خاطر من میخواهی تا هفت کوچه را نان بدهی؟»

نانوا گفت: «راست گفتی. باشد، مرا قبول نکن، اما لااقل پستهای مرا لایک کن».

حکیم لایک کرد، نانوا پای تنور برگشت و ناظران آگاه خاموش شدند!

امید مهدینژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها