مردی آگاه که در صف یکدانهای ایستاده بود و مشغول چک کردن دایرکتهایش بود، به نانوا گفت: «ای بیخرد، آیا میدانی این مرد که بود؟»
نانوا گفت: «نه. مگر که بود؟»
مرد گفت: «حکیم فلانی بود».
نانوا دودستی بر سرش کوفت و گفت: «ای داد، من از مریدان مجازی او و ممبر کانال و فالوئر پیج او در تمامی شبکههای اجتماعی هستم، عجب کار نادرستی مرتکب شدم.»
پس تنور را ول کرد و تا سر کوچه به دنبال حکیم دوید و او را یافت و گفت: «غلط کردم ای حکیم، بگذار تا دستت را ببوسم و شاگرد تو باشم».
حکیم گفت: «ول کن بابا، من خودم اختیار تعویض منشی خودم را هم ندارم، تو میخواهی شاگرد من شوی؟»
نانوا گفت: «من خودم منشیات را تعویض میکنم. ضمنا اگر مرا قبول کنی، امشب تا هفت تا کوچه آنورتر را نان رایگان میدهم».
حکیم گفت: «مردک، تو خیال کردی من گدایم و به خاطر خدا یک نان به من ندادی، حالا به خاطر من میخواهی تا هفت کوچه را نان بدهی؟»
نانوا گفت: «راست گفتی. باشد، مرا قبول نکن، اما لااقل پستهای مرا لایک کن».
حکیم لایک کرد، نانوا پای تنور برگشت و ناظران آگاه خاموش شدند!
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم