jamejamonline
فرهنگی کد خبر: ۱۱۷۰۵۰۶   ۲۳ مهر ۱۳۹۷  |  ۱۷:۰۲

دست های کوچکش گره های بزرگی را باز کرده و غمش صدها سال است آتشی بر جان شیعیان انداخته که خاموش شدنی نیست، حرف از رقیه بنت الحسین، دختر سه ساله حادثه کربلاست که ماجراهای او با اهل حرم در کربلا موضوع روضه ها و نوحه های بسیاری در ماه های عزاداری است. حضرت عباس به ندای کودکان حرم راهی فرات شد و در میانه مسیر به شهادت رسید. شام غریبان امام حسین با وقایعی که بر سر دخترکان حرم آمد نشان از اوج شقاوت دشمنی است که در مقابل امام بر حقشان ایستادند و حتی بر اهل بیت و زنان و کودکانشان رحم نکردند.

2 کرامت معروف از حضرت رقیه (س)

حضرت رقیه به همراه کاروان اسرای کربلا و حضرت زینب به سوی شام رهسپار شدند، شام آخرین مقصد راه طولانی بود که رقیه کوچک به همراه برادران و خواهرانش مجبور به عزیمت شده بود، ماجرای شهادت او از زمانی که دلتنگی برای پدر امانش را می گیرد تا زمانی که سر پدر را روی تشتی به محضر این دختر کوچک می آورند، دیگر همه می دانند، اینکه رقیه سه سال تاب دوری از پدر را نیاورد و مدتی بعد میهمان پدر در بهشت شد.

ماجرای تعمیر مزار حضرت رقیه (س)
روایات و کرامات بسیاری از حضرت رقیه (س) از علما و بزرگان نقل شده که در کتاب ها و مقالات به چاپ رسیده است. از جمله کرامات این حضرت که از مهمترین آن به شمار می رود و مورد تایید علما و فقها است، ماجرای تعمیر قبر حضرت توسط یکی از بزرگان شهر دمشق است. ماجرای از این قرار است: مرحوم شیخ احمد کافی می‌‌فرماید: مرحوم سید هاشم خراسانی (1) یکی از علماء بزرگ شیعۀ در شام بود که سه دختر داشت، می‌‌گوید یکی از دخترهایم به خواب رفت، یک شب بیدار شد و صدا زد: بابا در شب بی‌بی رقیه را خواب دیدم، بی‌بی به من فرمودند: به پدرت سید هاشم بگو آب آمده در قبرم و بدن من نارحت است، قبر مرا تعمیر کنید، پدر اعتنایی نکرد، مگر می‌‌شود با یک خواب، دست به قبر دختر امام حسین (ع) زد؟ فردا شب دختر وسطی همین خواب را دید و باز پدر اعتنایی نکرد، شب سوم دختر کوچک سید این خواب را دید، شب چهارم خود سید هاشم می‌‌گوید خوابیده بودم که یک وقت دیدم یک دختر کوچک دارد می‌‌آید، این دختر از نظر سِنی کوچک است، اما آنقدر با اُبهت است که با صولت و جلالت دارد می‌‌آید، رسید جلوی من به من فرمودند: سید هاشم مگر بچه‌‌هایت به تو نگفتند که من ناراحتم؟ قبر مرا تعمیر کن؟ گفت: من با وحشت از خواب پریدم و به نزد والی شام رفتم تا او را ببینم و جریان را بگویم، والی نامه‌‌ای به سلطان عبدالحمید نوشت، سلطان به والی گفت که ما جرأت نمی‌‌کنیم و ما دست نمی‌زنیم. والی به علمای شام امر کرد که بروند، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدس باز شد، همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند و جسد مطهرش را بیرون بیاورد تا قبر آن حضرت را تعمیر کنند، قفل به دست هیچ یک باز نشد مگر به دست مرحوم سید ابراهیم، بعد هم که به حرم مشرف شدند، هرکس کلنگ بر قبر می‌‌زد کارگر نمی‌‌شد تا آنکه سید هاشم کلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر کَنده شد، بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، دیدند بدن آن مخدره میان لحد قرار دارد و کفن آن مخدرة صحیح و سالم است، اما آب زیادی میان لحد جمع شده است.
سید هاشم پایین رفت و دستهایش را زیر بدن این سه ساله برد، بدن را با کفن از توی آبها بیرون آورد و روی زانویش گذاشت، آب قبر را کشیدند، نزدیک ظهر شد، بدن را در یک پارچۀ سفید گذاشتند و نماز خواندند، غذا خوردند، دو مرتبه آمد و بدن را روی دستش گرفت، اینها تا غروب مشغول بودند، تا سه روز قبر را تعمیر کردند و به جای آب گُلاب مصرف می‌‌کردند و گِل درست می‌‌کردند و قبر را می‌ساختند، از آن آبها جلوگیری و قبر ساخته شد، سید هاشم یک تکه پارچه دیگر از خودش آورد، روی کفن انداخت، بدن را برداشت و در قبر گذاشت.
علمای شیعه می‌‌گویند در این چند روز همه گریه می‌‌کردند، سید هاشم هم همینطور، اما روز سوم وقتی سید هاشم بدن را در قبر گذاشت و بیرون آمد دیگر فریاد می‌‌زد، گفتم سید هاشم چی شده چرا فریاد می‌‌زنی؟ گفت به خدا دیدم آنچه شنیده بودم، مدام فریاد می‌‌زد رفقا به خدا دیدم آنچه شنیده بودم، گفتیم سید هاشم چه دیدی؟ گفت به خدا وقتی این بدن را در قبر بردم، دستم را از زیر بدن بیرون کشیدم، یک مقدار گوشه کفن عقب رفت و دیدم هنوز بدنش کبود و سیاه است، هنوز جای آن تازیانه‌‌ها روی بدن این سه ساله باقی است.
این قضیه در سال 1242 هجری شمسی رخ داده و در کتاب «معالی» هم این قضیه مجملاً نقل شده است و در آخر اضافه کرده است: «فَنزلَ فی قبرها و وَضع علیها ثوباً لفَّها فیه و أخْرجها، فإذا هی بنتٌ صغیرةٌ دُونَ البُلوغِ و کانَ متْنُها مجروحةً مِنْ کثرةِ الضَّرب»، آن سید وارد قبر شد و پارچه‌ای بر او پیچید و او را خارج کرد، دختر کوچکی بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده و پشت شریفش از زیادی ضربات مجروح بود
.
شفا یافتن فرزند شیخ عباس قمی با توسل به حضرت رقیه

کرامت دیگر آن حضرت ماجرای شفا یافتن حاج میرزا علی محدث زاده فرزند حاج شیخ عباس قمی نگارنده کتاب پربرکت مفاتیح الجنان و از وعاظ و خطبای مشهور شهر تهران است که فرمود:
یکسال به بیماری و ناراحتی حنجره و گرفتگی صدا مبتلا شده بودم، تا جایی که منبر رفتن و سخنرانی کردن برای من ممکن نبود. مسلم، هر مریضی در چنین موقعی به فکر معالجه می افتد، من نیز به طبیبی متخصص و با تجربه مراجعه کردم.
پس از معالجه معلوم شد بیماریم آنچنان شدید است که بعضی از تارهای صوتی از کار افتاده و فلج شده و اگر لاعلاج نباشد، صعب العلاج است. طبیب معالج در ضمن نسخه ای که نوشت دستور استراحت داد و گفت که باید تا چند ماه از منبر رفتن خودداری کنم با کسی حرف نزنم و اگر چیزی بخواهم یا مطلبی را از زن و بچّه ام انتظار داشته باشم آنها را بنویسم، تا در نتیجه ی استراحت مداوم و استعمال دارو،شاید سلامتی از دست رفته مجدداً به من بازگردد.من هم با چنین پیش آمدی، چاره ای جز توسل به ذیل عنایات امام حسین علیه السلام نداشتم. روزی بعد از نماز ظهر و عصر حال توسل به دست آمد و خیلی اشک ریختم و سالار شهیدان حضرت ابا عبد الله الحسین علیه السلام را که به وجود مقدس ایشان متوسل بودم مخاطب قرار دادم و گفتم: یا بن رسول الله (ص) صبر در مقابل چنین بیماری برای من طاقت فرساست. علاوه بر این من اهل منبرم و مردم از من انتظار دارند برایشان منبر بروم. من از اول عمر تا بحال علی الدوام منبر رفته ام و از نوکران شما اهل بیتم، حالا چه شده که باید یکباره از این پست حساس بر اثر بیماری کنار باشم. ضمناً ماه مبارک رمضان نزدیک است، دعوتها را چه کنم؟ آقا عنایتی بفرما تا خدا شفایم دهد. به دنبال این توسل، طبق معمول کم کم خوابیدم. در عالم خواب، خودم را در اطاق بزرگی دیدم که نیمی از آن منور و روشن بود و قسمت دیگر آن کمی تاریک در آن قسمت که روشن بود. حضرت مولی الکونین امام حسین علیه السلام را دیدم که نشسته است. خیلی خوشحال و خوشوقت شدم و همان توسلی را که در حال بیداری داشتم در حال رویا نیز پیدا کردم. بنا کردم عرض حاجت نمودن، و مخصوصاً اصرار داشتم که ماه مبارک رمضان نزدیک است و من در مساجد متعدد دعوت شده ام، ولی با این حنجره از کار افتاده چطور می توانم منبر رفته و سخنرانی نمایم و حال آنکه دکتر منع کرده که حتی با بچه های خود نیز حرفی نزنم. چون خیلی الحاح و تضرع و زاری داشتم، حضرت اشاره به من کرد و فرمود: به آن آقا سید که دم درب نشسته بگو چند جمله از مصیبت دخترم(رقیه سلام الله علیها) را بخواند و شما کمی اشک بریزید، ان شاء الله تعالی خوب می شوید. من به درب اطاق نگاه کردم دیدم شوهر خواهرم آقای حاج آقا مصطفی طباطبائی قمی که از علما و خطبا و از ائمه جماعت تهران می باشد، نشسته است.
امر آقا را به شخص نامبرده رساندم. ایشان می خواست از ذکر مصیبت خودداری کند، حضرت سیدالشهدا (ع) فرمودند روضه دخترم را بخوان. ایشان مشغول به ذکر مصیبت حضرت رقیه سلام الله علیها شد و من هم گریه می کردم و اشک می ریختم، اما متاسفانه بچه هایم مرا از خواب بیدار کردند و من هم با ناراحتی از خواب بیدار شدم و متاسف و متاثر بودم که چرا از آن مجلس پر فیض محروم مانده ام، ولی دیدن دوباره آن منظره عالی امکان نداشت. همان روز و یا روز بعد، به همان متخصص مراجعه نمودم. خوشبختانه پس از معاینه معلوم شد که اصلا اثری از ناراحتی و بیماری قبلی در کار نیست. او که سخت در تعجب بود از من پرسید شما چه خوردید که به این زودی و سریع نتیجه گرفتید؟ من چگونگی توسل و خواب خودم را بیان کردم. دکتر قلم در دست داشت و سر پا ایستاده بود، ولی بعد از شنیدن داستان توسل من بی اختیار قلم از دستش بر زمین افتاد و با یک حالت معنوی که بر اثر نام مولی الکونین امام حسین علیه السلام به او دست داده بود پشت میز طبابت نشست و قطره قطره اشک بر رخسارش می ریخت. لختی گریه کرد و سپس گفت: آقا، این ناراحتی شما جز توسل و عنایت و امداد غیبی چاره و راه علاج دیگری نداشت.

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
تازه اول کار است

تازه اول کار است

دوستی صاحب‌نظر را جایی دعوت کرده بودند برای جلسه بارش افکار طرح و ایده برای سالگرد شهادت عزیز دل‌مان حاج قاسم سلیمانی.

عباس‌ آقا باشیم

عباس‌ آقا باشیم

سال‌ها پیش توی یک مدرسه تئاتر به کار مشغول بودم. ساختمانی با موقعیت اداری را دوستی اجاره کرده‌بود که چند کلاس داشت و یک پلاتوی نسبتا بزرگ برای تمرین‌ها و کلاس‌های عملی.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

آشنایی با ضرب المثل ها

حکایتی از کلیله و دمنه

پیشخوان بیشتر