فرستادگان نزد بزرگمهر رفتند و او را با دلی قوی و روحیهای شادمان و بسیار کول و فرش دیدند. از او پرسیدند: «چگونه است که تو را در این بیغوله فارغ و آسوده میبینیم؟» بزرگمهر گفت: «معجونی ساختهام از شش چیز که مرا نیکو میدارد.»
گفتند: «آن باز گوی تا در مواقع لزوم ما را نیز نیکو بدارد.»
گفت: «نخست آنچه مقدر است، بودنی است، دوم چای پررنگ با قند فراوان که نگاهبانان صبح به صبح در فلاسک میدهند، سوم شکیبایی برای گرفتار، بهترین چیزهاست، چهارم شاید حالی سختتر از این رخ دهد، پنجم شبکههای اجتماعی که گذشت زمان را حس نکنی و ششم از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد.»
فرستادگان به نزد انوشیروان بازگشتند و سخن به او بردند. انوشیروان چون این سخن بشنید، گفت: «خب پس اگه حالش خوبه که همونجا باشه تا جونش درآد.»
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم