سفرنامه یک شاعر به مکه و مدینه که به طور اختصاصی در اختیار جام‌جم‌ قرار گرفته است

فقط منـــم و کعبـــه ...

سفر آن هم با جماعت هنرمند بسیار خوشایند است. بخصوص این‌که از همه رشته‌های هنری نماینده‌ای در آن سفر باشد و سفر یک سفر معنوی و چه سفری معنوی‌تر از سفر به خانه خدا. اواخر اردیبهشت‌ با جمعی از هنرمندان حوزه هنری راهی خانه خدا شدیم. به ما گفته بودند چهار ساعت قبل از پرواز در فرودگاه مهرآباد باشیم؛ عصر روز 31 اردیبهشت که خیلی هم اردیبهشتی نبود. سالن حجاج فرودگاه مهرآباد با سقفی کوتاه و با حداقل امکانات رفاهی ، مملو از مسافران خانه خدا. شما جمعیت مشایعت‌کننده را هم اضافه کنید. به شهرام شکیبا دوست طنزپردازم می‌گویم ظاهرا مسافران خانه خدا باید بیشتر از مسافران خانه شیطان ریاضت بکشند! چند ساعتی تشریفات پرواز طول می‌کشد. سوار هواپیما می‌شویم و راهی فرودگاه جده. و چاره‌ای هم نیست جز این‌که پرواز را به خاطر بسپاریم پرنده مردنی است ...
کد خبر: ۱۱۶۱۵۲۹

حدود ساعت یک نیمهشب است که در فرودگاه جده فرود میآییم. هواپیمایی ماهان ذوق به خرج میدهد و به محض فرود این تضمین شیخ بهایی را با صدای مختاباد برای ما پخش میکند که حسابی وصف حال است:

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید شب هجران تو یانه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

یک ساعت طول میکشد تا از هواپیما پیاده شویم. مراحل تشریفات و تحویل بارها تمام میشود. سوار اتوبوسها میشویم و راهی شهر مدینه. نیمهشب است و هوا بسیار شرجی. جده در همسایگی دریای سرخ و یکی از شهرهای زیبای عربستان سعودی است که به آن عروس دریای سرخ هم میگویند. هوا تاریک است و چیزی از زیباییهای جده دیده نمیشود. فرودگاه هم در حاشیه شهر است. خستگی و خوابآلودگی نمیگذارد زیاد بیدار بمانی. اتوبوس سعودی خیلی هم درجه یک نیست. کولر گازی اتوبوس هم حریف شرجی هوا نمیشود. روی صندلی اتوبوس سعودی نشستهای و به اتوبوسهای ترمینال جنوب فکر میکنی که در قیاس با این مرکب لنگان چقدر زیبا و مجهزند ...

نزدیک نماز صبح است. اتوبوسها در مسجدی توقف میکنند که در همسایگی یک سالن پذیرایی واقع شده. صبحانه دادن این همه جمعیت آن هم در سپیدهدم کار دشواری به نظر میآید. ولی نظم و هماهنگی مدیران کاروان این کار را بسادگی انجام میدهد. چند نفر در این شرایط که هنوز خیلیها در خواب و بیداری بهسر میبرند سیمکارت سعودی میفروشند. خیلیها سیمکارت میخرند و اولین تماس را با خانواده برقرار میکنند و گزارش لحظه به لحظه که کی رسیدیم و کجاییم و چه میکنیم و چه میخوریم ...

روشنای صبح آرام آرام از پشت شیشه اتوبوس سعودی تو را از خواب بیدار میکند. چشم میگشایی. به شهری رسیدهای با ساختمانهای مرتفع. تقاطعهای غیر همسطح زیاد. ماشینهای عجیب و غریب آمریکایی و ژاپنی و گاهی هم در میان بلوارها و میدانهای اصلی نخلهای بلند. بله اینجا مدینه است. شهری که در تولد اسلام و یکتاپرستی بسیار نقش داشته حالا مضجع شریف پیامبر نور و رحمت حضرت محمد (ص) را چونان نگینی در گنبد خضرا جای داده است. از پشت شیشه سرک میکشی و از لابهلای ساختمانها و برجهای سر به فلک کشیده دنبال گنبد خضرا میگردی که ناگهان اتوبوس از خیابانی میپیچد و گنبد خضرا ظاهر میشود. همه مسافران نیمهبیدار اتوبوس با هم صلوات میفرستند و تو محو گنبد خضرایی و تاریخ اسلام و آنچه بر این شهر مهم گذشته مثل یک فیلم از مقابل چشمانت عبور میکند. صحنههایی از فیلم محمد رسولا... مصطفی عقاد را بهیاد میآوری. جنگ بدر را جنگ احد را. مردان و زنان بزرگی که به این شهر آمدهاند را. امامان و معصومین را و همین طور به این شهر فکرمی کنی که در طول حیات خود چه کسانی را به خود دیده و به قول ما چه شام و مدینههایی داشته است ... تو در شهری قدم گذاشتهای که روزگاری رسول خدا در آن نفس کشیده و قدم زده است و آسمانش محل پرواز فرشتهها و فرشته وحی است. اینجا مدینه است. شهری که هزاران هزار عاشق رسولا... را از سراسر جهان به خود فراخوانده است. از هر نژاد و رنگ و زبانی. مهم نیست به چه زبانی سخن میرانند. چراکه همه در یک کلام به عشق پیامبر نور و رحمت که کلامش کلام خدای رحمان بود و جز امر او و کلام او سخنی بر زبان نراند با هم وجه اشتراک دارند . در این شهر نه احساس غربت میکنی نه احساس بیگانگی. اینجا نفس بزرگمردی جاری است که از کودکی با نام و خلق خوش او آشنایی: محمد. آری هم او که لبخند هرگز از چهره مبارکش کنار نرفت اینجا هم با همان خلق خوش و نفس قدسی پذیرای توست .

از اتوبوس پیاده میشویم. باران زودتر از ما به مدینه رسیده است. هوای گرم مدینه با بارش باران صبحگاهی لطیف شده است. در هتل برکت الیاس مستقر میشویم. ظاهرا همه اینجا ایرانیاند. از مدیر هتل تا خدمه و مدیران داخلی. فقط کارگرهای هتل بنگلادشیاند و البته فارسی را دست و پا شکسته میدانند و در این شرایط باز آمدهاند به تو سیمکارت و کارت شارژ بفروشند. ظاهرا کارگران هتل، هم نظافتچی هستند و هم نماینده فروش سیمکارت و کارت شارژ .

2. وارد مسجدالنبی شدهایم . محوطه صحن مسجد بسیار وسیع است و با چترهای بزرگ و خودکار که
هر صبح قبل از طلوع آفتاب باز میشوند از گزند آفتاب سوزان عربستان مصون میماند. ستونهایی در محوطه صحن وجود دارد که این چترها روی آن مستقر شدهاند. همه ستونها به پنکههایی قوی مجهزند که از بالا با آب و گاهی گلاب تغذیه میشوند و ذرات آب وگلاب را در هوا میپراکنند به گونهای که هوای صحن با هوای بیرون مسجد تفاوت زیادی دارد و بسیار خنک است . مسجد پیامبر بسیار با شکوه است. معماری رواقها و محوطه داخلی به نوعی تلفیقی است از معماری عثمانی و رومی و کمتر به معماری ایرانی شباهت دارد. زائران پیامبر اسلام بسیار زیادند. از همه نژادها و رنگها و از همه جهان. و این را هنگام نماز جماعت میتوان فهمید که حتی در محوطه صحن هم به سختی جایی برای ایستادن میتوان یافت. فضای داخل مسجد که مضجع شریف رسول خدا نیز در آن قرار دارد بسیار ساکت و روحانی است و همه به نماز و خواندن قرآن مشغولند. کمتر کسی را میبینی که حرف بزند یا با صدای بلند بخندد که گاه این کار او با تذکر ماموران و خدام مسجد روبهرو میشود .

3. مدینه شهری مدرن و امروزی به نظر میآید. ساختمانها و برجهای مرتفع، فروشگاههای چند طبقه بزرگ و متنوع با انواع و اقسام اقلام خارجی و از همه مهمتر تنوع خودروهای مدل بالا هر قدر که از محوطه مسجدالنبی دور میشوی بیشتر دیده میشود. اطراف مسجدالنبی از هر چهار ضلع در محاصره هتلهای مرتفع و شیک است. به گونهای که همه زائران از هتلها به سمت مسجدالنبی را با پای پیاده سیر میکنند. سر و صدا و چرخش جرثقیلهای بزرگ در آسمان به فاصله چند فاز دورتر از مسجدالنبی حکایت از ساخت و ساز هتلهایی دارد که تا چند سال دیگر در مدینه احداث میشود. عجیب است که در این شهر احساس غربت نمیکنی و بعید است کسی در مدینه تا به حال گم شده باشد. چرا که هرجا نگاه میاندازی پر است از هموطنانت؛ هموطنانی که در غربت بسیار هوای همدیگر را دارند. و تازه در این شهر و در این سفر که مهربانی و ملاطفت را میتوان از خلق خوش همه آنها دریافت .

4. آخرین روز حضور ما در مدینه است و باید کمکم بار سفر ببندیم برای حرکت به سمت خانه خدا در مکه. چمدانها را شب قبل ماشینهای مخصوص به مکه بردهاند و ما فقط یک ساک کوچک دستی داریم و لباس احرام که باید در مسجد شجره آن را برتن کنیم. اتوبوسها به سمت مسجد شجره حرکت میکنند که خارج از مدینه است در مسیر مکه. وارد محوطه پارکینگ مسجد میشویم. مسجدی بسیار بزرگ با امکانات رفاهی زیاد. از حمامهای تمیز و سرویسهای بهداشتی تا مغازه و بوفه و فروشگاه و محل استراحت و نماز. پس از استحمام لباس احرام بر تن میکنیم که یکدست سفید است. دو تکه حوله نازک؛ یکی برای پاها و یکی برای بدن. لباسها نهدکمه دارند و نه دوخته هستند در نهایت سادگی بیرنگ و بیلعاب . زنهای کاروان هم سراپا سفید پوشیدهاند و
چقدر در لباس سفید و با چادر و مقنعه سفید معصومتر به نظر میآیند.

همه یک شکل شدهایم. لبیک میگوییم. و آداب احرام را به جای میآوریم. منتظر میمانیم تا نماز مغرب را هم بخوانیم و با تاریکشدن هوا راهی مکه میشویم. تا مکه حدود چهار ساعت را در پیش داریم. که بعید میدانیم این اتوبوس نه چندان تیزرو ما را سر وقت برساند. همه زائران خانه خدا لباس احرام به تن کردهاند، یکدست سفید. بیاختیار بغض گلویت را میگیرد. نمیدانی چرا آیا خوشحالی یا ناراحتی ... به این میاندیشی که شاید دیگر توفیق این سفر را نداشته باشی. بازهم به انسانهایی فکر میکنی که روزی این مسیر را آمدهاند، آن هم روزگارانی بسیار دور نه با هواپیما و اتوبوس بلکه با شتر و اسب و استر و پای پیاده. به پدرت فکر میکنی که یک بار هم توفیق نیافت به زیارت خانه خدا بیاید. به مادرت که
سال 55 یک بار به این سفر آمد فقط یک بار و یک عمر برایت خاطره گفت. به لباسهای احرام نگاه میکنی تازه یادت میآید که چندماه پیش مادرت به خوابت آمد و یک دست لباس سفید به تو هدیه داد. خدای من او مرا به این سفر بشارت داده بود. باز اشک میریزی و بغض میکنی .

ساعت 2 نیمهشب است. اتوبوسها به شهر مکه رسیدهاند. هتل منازل الحیات منتظر کاروان ماست. چمدانها زودتر از ما در اتاقها آرمیدهاند. یکی دوساعت تا اذان صبح فرصت است که استراحت کنیم. صبحانه بخوریم و راهی شویم به زیارت خانه خدا. آرام آرام لحظه موعود ورود به مسجدالحرام
فرامیرسد .

از پلههای برقی مسجدالحرام داریم آرام آرام پایین میرویم. مدیر کاروان میگوید سرتان را پایین نگه دارید و فقط زمین را نگاه کنید. با راهنمایی او وارد صحن مسجد میشویم. آهستهآهسته گام برمیداریم. سنگهای سفید صحن مسجدالحرام به ما خیره شدهاند، ما هم به آنها. حال عجیبی است. اینکه قرار است برای نخستین بار خانه خدا را از نزدیک ببینی. جمعیت زیادی در حال طوافند. صدای ا...اکبر و سبحانا... همه بیتا... را پرکرده است. حواسمان به هیچ جا نیست. سرها پایین است و فقط سنگهای سفید بیتا... الحرام را نگاه میکنیم.

مدیر کاروان که هم با تجربه است و هم با ذوق، میگوید همه با هم سجده کنید و هرچه خواستید از خدای متعال درخواست کنید. کسانی را به یاد آورید که به شما التماس دعا گفتهاند و ادامه میدهد حتما خداوند با شما کار مهمی داشته که شما را به خانهاش دعوت کرده است. بر سنگهای سفید مسجدالحرام سجده میکنیم. بیاختیار بغض گلوی همه را میگیرد. همه بیاختیار گریه میکنند. اسم و چهره همه کسانی که به تو التماس دعا گفته بودند از مقابلت عبور میکنند. نیازی نیست به مغزت فشار بیاوری. یک نیروی عجیب، نام و چهره همه آنها را به تو یادآوری میکند .... مدیر کاروان میگوید حالا سر از سجده بردارید.

سر از سجده برمیداریم. ا...اکبر. کعبه مقابل ماست ... چه شکوهی. چه جلالی چه جبروتی ... این همان خانهای است که ابراهیم خلیل ا... بنا کرده است. این همان خانهای است که خداوند آن را در مقابل حمله سپاه ابرهه نجات داد. همان خانهای که شکاف برداشت تا فاطمه بنت اسد وارد آن شود و علی را به دنیا بیاورد. این همان خانهای است که رسول خدا وارد آن شد و هبلهای زر و زور و تزویر را را در هم شکست. بالای کعبه را نگاه میکنی انگار بلال ایستاده و دارد اذان میگوید. تو جایی آمدهای که محل نزول قرآن است.

خدای من! پیامبران و معصومین زیادی گرد این خانه طواف کردهاند. یعنی ما الان بر زمینی پا گذاشتهایم که ابراهیم و هاجر و اسماعیل و محمد و علی پا گذاشتهاند؟ چه سعادتی ... به کعبه نگاه میکنم. حس عجیبی دارم. بیشتر به بهت شباهت دارد. حواسم به اطرافم نیست. انگار فقط منم و کعبه. همه گروه همین گونهاند . بغض گلوی همه را میفشارد. کعبه باشکوه است و ساده. مثل پیری که خرقهای سیاه بر دوش انداخته باشد مقابلت ایستاده. صبور و صمیمی و ساده. ماندهای چه به او بگویی. احساس میکنی زبانت بند آمده است. برای همه کسانی که به تو التماس دعا گفتهاند دعا میکنی و اشک میریزی .

خدایا تو با آن همه بزرگیات چه خانه کوچکی داری! من کسانی را میشناسم که با همه کوچکیشان خانههایی بزرگتر از تو دارند.

کعبه با همه شکوهش ساده است. کعبه مثل یک میدان مغناطیسی قوی انسانها را چونان برادههایی ناچیز از همه جهان به خود جذب کرده ... همه در حال طوافاند. چه موجی چه دریایی، چه شکوهی، چه آرامشی. پاهایت میلرزد و نای راهرفتن نداری. آرام آرام با گروه همصدا میشــوی. ا...اکبر.. ا...اکبر .. لااله الا ا ...

5. کعبه در گودترین نقطه مکه واقع شده میان یک دره. اطراف آن را کوههای زیادی فرا گرفته است .کوههایی که حالا آرام آرام و بسختی جای خود را به هتلها و برجهای سر به فلک کشیده دادهاند. حتی کوه ابو قبیس هم که زمانی به لحاظ بزرگی در ضربالمثلها و شعرهای فارسی و عربی وارد شده هم جای خود را به هتلی بزرگ داده است. ساخت و ساز در مکه کار دشوار و وقتگیر و پرهزینهای است.

از میان برداشتن این همه کوه با سنگهای سخت، زمان و هزینه زیادی میطلبد. اطراف بیتا... پر است از هتلها و برجهای بزرگ. ولی سادگی خانه خدا میان این همه برج و باروی شیک و مدرن بیشتر به چشم میآید. بخصوص برج بزرگ ساعت که متعلق به دولت سعودی است و بلندترین ساختمان مکه به حساب میآید هم نتوانسته توجه کسی را به خود جلب کند و کمتر کسی به سراغ آن میرود، ولی همه چشم و نگاهشان به خانه خداست و چند هزار سال است خانه خدا هرگز از زائر خالی
نشده است .

افسوس که تفکرات متحجرانه وهابیت بخش زیادی از تاریخ و تمدن اسلامی را در مکه و مدینه ازبین برده است و بسیاری از اماکن تاریخساز و دیدنی که بخش مهمی از تاریخ به حساب میآید توسط این تفکر نابود و تخریب شده است. اماکنی که اگر در هر کجای جهان بود فارغ از هر گونه دین و مسلک به عنوان مناطقی برای جذب گردشگر به کار گرفته میشد در عربستان سعودی یا با خاک یکسان شده یا در نگهداری آن کوچکترین توجهی نشده و به مخروبهای تبدیل شده است .

6. فضای بیتا... الحرام بسیار تمیز و معنوی است. گروهها و شرکتهای مختلف در نگهداری، تامین، نظافت، تهیه آب خنک آشامیدنی، روشنایی، تبرید، معماری و ساخت و ساز و راهنمایی مسافران و زائران شبانهروز مشغول کارند.

گرمای طاقتفرسای مکه بخصوص در این فصل مانع میشود زایران در طول روز به انجام اعمال بپردازند بخصوص مردان و زنانی که بیمارند و پا به سن گذاشتهاند. به همین منظور خانه خدا معمولا شبهای زائران زیادی دارد و اینکه بیتا... الحرام شبانهروز پذیرای زائران از سراسر جهان است .

7. وداع با سرزمین وحی و خانه خدا بسیار دشوار است. همه گروه تصمیم میگیرند آخرین شب حضور در مکه را تا صبح بیدار بمانند و در طبقه سوم بیتا... الحرام که هوای خنکتری دارد و مشرف به کعبه است به نماز و عبادت بپردازند.

پروژکتورها و نورپردازی بسیار زیبای خانه خدا و از همه مهمتر صدای اذان که در اوقات شرعی به صورت زنده و با صدای موذنان طراز اول پخش میشود حال و هوایی خوش در فضا میپراکند.

آن قدر خوش و گیرا و غرا که تو متوجه کار جرثقیلهایی نمیشوی که در حال احداث و مرمت منارهای مسجدالحرام هستند و انگار نه انگار که نزدیک صد جرثقیل غول پیکر دارند در هوا مصالح جابهجا میکنند. گاهی صدای انفجار در طول روز آزاردهنده است.

هتلهای فاز اول اطراف حرم در حال تخریب و نوسازی هستند. هتلهایی که بعضا به لحاظ معماری و امکانات از هتلهای چند ستاره ایران مجهزترند کمتر از چند ساعت با خاک یکسان میشوند .

امروز صبح جمعه است و آخرین نماز ما در خانه خدا. فضای بیتا... الحرام لبریز از جمعیت نمازگزاری است که فارغ از رنگ و نژاد گرداگرد خانه خدا ایستادهاند و بر مدار وحدت و گرد قبله مسلمین نماز میگزارند. حال خوشی است.

8. ساعت 5 صبح شنبه است جمعیت زیاد استقبال کننده با دستههای گل و دوربین عکاسی و فیلمبرداری منتظر کاروان ما هستند که با عطر سلام و صلوات به استقبال مسافران سرزمین وحی آمدهاند. تو آمدهای با خاطراتی دور و دراز که میتوان سالها با آنها نشست و زیستبارها نوشت و گریست و هفتهها گفت و شنید....

سعید بیابانکی

شاعر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها