روایت 1

قدم زدن با عزت در موزه سینما

«می‌دونی چیه بچه؟ تازگی زانوم خالی می‌کنه و دکترها می‌گن باید پات‌رو عمل کنی.» در آن دیدار غصه پاهایش را با هم خوردیم. حالا دیگر باغ فردوس، موزه سینما و خیابان ولیعصر برایم یادآور آن‌روز قدم زدن با عزت است. وقتی صحبت‌مان کشیده بود به «کمیته مجازات» و همین آخری‌های سینما که به نشان دوست داشتن و خاطره‌بازی، مرتیکه فلانی به ناف طرف گفت‌وگویمان می‌بندد و با همان صدای از ته حنجره می‌خندد؛ قاه، قاه، قاه. در لحظه بغض می‌کند انگار لنزِ دوربین چت کرده باشد در مردمک‌هاش پیرمرد. اشک حلقه حلقه دلمه می‌بندد دور سیاهی مردمک و چشم پر می‌شود از خاطره. برای انتظامی اما هر مردمکی لنز دوربینی بود که می‌توانست خیره بازی‌اش باشد. برای او زندگی بازیچه سینما بود و فاصله‌ها را در هر کلمه درمی‌نوردید و به آنی شما را با این حس مواجه می‌کرد که جلوی پرده نشسته‌اید و زل زده‌اید به بازیگری‌اش و متحیر از آنچه می‌بینید، نقش‌ها می‌گرداندتان. گمانم از همین‌رو به او عزت سینمای ایران می‌گفتند؛ زندگی در سینما و بازیگری‌اش معنا می‌شد.
کد خبر: ۱۱۵۹۸۹۱

در دفتر کارش، در اتاقی گوشه موزه سینما نشستهایم و از تهران حرف میزنیم. برایش در آن ساختمان و نیمطبقهای که باید تا اتاق بپیماید بالابر کار گذاشتهاند. چند جلسه برای یک گفتوگو و در آخر کلی لذت صوتی و تصویری که جمع میکنم و با خود میآورم. در تک سایه درختهای ولیعصر نشسته و برای دیدنش میآیند و میروند. یلدا معیری عکاسی میکند و من مثل دختری خجالتی گاهی کنار لبش را نگاه میکنم که کشیده میشود به بالا، به پایین و گاهی تر میشود و همین لذت را که حرف میزند غنیمت میکنم. او اما خوب میداند چطور صحنه بگرداند، گریهات را با خود همسو کند و به آنی بخنداندت. بازیچه چهره آشنایی شدهام و از این بازی بیدعوت سرخوشانه هر بار روایتی را نشانه میگیرم. بعد به قرار وعده دیگری کلی خاطره درو میکنم و او خجالتم را میخواند وقتی میخواهد با هم عکس بیندازیم.

یک قاب خوشرنگ یادگار یلداترین خاطره اینهمه سال کار.

نگار حسینخانی

روزنامهنگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها