در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با عرض سلام و ادب خدمت معلم عزیزتر از جانم که همچون شمعی میسوزد تا ما نوباوگان بوستان علم و ادب یک چیزی بشویم و نیز همه شما همکلاسیهای نازنینم.
در مورد موضوعی که معلم عزیزمان برای زنگ امروز انشایمان داده است میخواهم اسب قلم مان را روی دشت سفید کاغذ تاخت بدهم و چند جملهای بنگارم.
البته واضح و مبرهن است که شغل خیلی چیز خوبی است و خیلی خوب است که انسان به سر کار برود و برای خانواده اش پول در بیاورد.
ما دوست داریم در آینده کارخانه آقای هوشنگیان را بخریم و رئیس و صاحابش باشیم.
آقای هوشنگیان خیلی آدم خوبی است و مثلا الان چند ماه است که حقوق بابای ما را
نداده است و بابایمان میگوید پولهایمان را نگه داشته است که بعد یکجا به ما بدهد و ما یکهو پولدار بشویم.
آقای هوشنگیان حتی بابایم را بیمه نکرده و معتقد است اگر بیمه شوی سیستم عصبی بدنت عادت میکند و زود به زود بیمار میشوی.
بابایم همیشه میگوید خدا خیر بدهد به آقای هوشنگیان که او را اخراج نکرده است و اجازه داده حتی شبها بماند و بعد از کار نگهبانی هم بدهد.
آقای هوشنگیان همیشه در کارخانهاش به بابای من و سایر کارگرها نان داغ و کباب میدهد چون ما هر وقت با بابایمان رفتیم به شابدالعظیم! و بعد از زیارت بابایمان برایمان نان و کباب و ریحان خریده خودش فقط از نان چربش با پیاز و ریحون خورده است و هرچه مادرمان برایش لقمه گرفته به مادرمان گفته: به جون خودت ظهر توی کارخونه سه سیخ کباب خوردم و میل ندارم.
آقای هوشنگیان یک باغ بزرگ هم دارد و هر بار که موقع چیدن محصولات باغش در لواسان میشود خودش میآید دنبال ما و ما را رایگان تا آنجا میبرد و ما برایش میوههایش را میچینیم.
یکبار هم ما دزدکی یک هلو خوردیم که پدرمان خواباند توی گوشمان و به آقای هوشنگیان پولش را داد و البته آقای هوشنگیان اینقدر مهربان بود که پولش را نگرفت.
باغ آقای هوشنگیان یک تاب و سرسره هم دارد که نوههای آقای هوشنگیان در آن بازی میکنند و به ما هم اجازه میدهند رایگان از آنها استفاده کنیم .
بابای ما یک روز به ما گفت تقیجان من از زیر سنگ هم که شده پول حلال پیدا میکنم و تو به من قول بده که خوب درس بخوانی که فردا بتوانی به مملکتت خدمت کنی.
ما نیز حرف پدر را آویزه گوش کردهایم و با تمام جدیت درس میخوانیم تا فردمفیدی برای جامعه خود باشیم.
از اینکه انشای خود را در اینجا به پایان میرسانم از شما عذرخواهی میکنم، چون دفترچهمان رو به پایان است و تا آخر سال مادرمان گفته باید همین یک دفترچه انشا را داشته باشی و زورمان نمیرسد یک دفترچه نوی دیگر برایت بخریم. این بود انشای من در مورد شغل آیندهام.
مرکب بیقلم مانند آب است/ خجالت میکشم خطم خراب است ...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: