کتابداران

از بیمارستان بترسیم یا از کتابخانه؟

یکی از خاطره‌انگیزترین تجربه‌های من در طول هشت سال خدمت، اولین مراجعه کودکی سه ساله به کتابخانه محل خدمتم بود.
کد خبر: ۱۱۵۶۲۱۱

در شیفت صبح مشغول کار بودم که صدای جیغ و فریاد پسربچهای که پاهای مادرش را بغل کرده بود و اصرار داشت زودتر از کتابخانه خارج شوند مرا به سمت راهرو کشاند. پس از سلام و احوالپرسی با مادر دلیل این نگرانی و بیقراری کودک را جویا شدم و او با خنده گفت: پسرم چند روز پیش بشدت بیمار بود و او را به بیمارستان برده بودم که پس از بستری و تزریق آمپول او را با چشمان گریان به خانه برگرداندم. ما در این شهر غریب هستیم. خواستم امروز عضو کتابخانه شوم و از کتابهای آن استفاده کنم. وقتی وارد کتابخانه شدیم پسرم به دلیل سکوت اینجا و شباهت آن با فضای بیمارستان به خیال اینکه دوباره او را بستری خواهند کرد و از ترس آمپول شروع به داد و فریاد کرد و اصرار دارد زودتر از اینجا برویم. وقتی متوجه جریان شدم من هم خندهام گرفت. با لبخندی دست کودک را گرفتم و پس از آرام کردن او با دادن شکلات از او پرسیدم آیا دوست دارد برایش قصه بگویم؟ سکوت او مرا متوجه کرد که هنوز نتوانستهام اعتماد او را جلب کنم. از مادرش درخواست کردم به همراه من به بخش کودک کتابخانه برویم. پسربچه دوستداشتنی وقتی فضای شاد و دلانگیز و اسباببازیهای روی قفسهها را دید شروع به صحبت کرد و گفت که مادرش هر شب برای او قصه میگوید و حتی یکی از قصههایش را با زبان شیرین لهجهدارش برایم تعریف کرد. از آن روز بود که امیرعلی جوکار پسربچه دوستداشتنی - که همیشه نامش در ذهنم میماند - عضو کتابخانه ما شد، به گونهای که هفتهای دو سه بار به اصرار، مادر خود را به کتابخانه میآورد تا کتاب امانت گرفته و شبها برایش بخواند. این ماجرا جزو شیرینترین خاطرات دوران خدمتم است و این تجربه به من آموخت که جلب اعتماد کودک اولین گام برای ایجاد ارتباط او با کتاب و کتابخانه است. امیدوارم این کودک شیرینزبان هر جا که هست همیشه سلامت و موفق باشد و هیچگاه دوستیاش را با کتاب و کتابخانه قطع نکند.

زکیه لطفی

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها