پسر بی‌بی پری و رویای جام‌جهانی

1ـ روبه‌روی ایستگاه قطار دورتموند نشسته بودم روی چمن و زل زده بودم به کارناوال مردمانی سرخوش از سراسر جهان که برای تشویق تیم‌شان به جام‌جهانی آمده بودند و حالا دنیا را گذاشته بودند روی سرشان. شاید ساعت‌ها غرقه در این نمایش بداهه‌پردازانه‌شان بودم که چرا و چگونه باید آدم‌هایی از نقاط مختلف جهان برای تماشای یک نمایش فوتبال، چنین خیره‌سرانه و از خود بیخود، گرد هم بیایند و محشر به پا کنند.
کد خبر: ۱۱۴۸۲۹۰

آنجا که هر گروهی با فولکلور خود به تشویق تیمش مینشیند و کیفور میشود. هر گروهی با لباسهای بومی خود، شعرهای بومی خود، رقصها و نمایشها و موسیقی بومی موطن خود رویاپروری میکنند. نشسته بودم روی چمنهای زمرد و داشتم به این فکر میکردم که غیر از جامجهانی کدام ضیافت دیگری قابلیت به صحنه آوردن چنین نمایشی با حضور این خیلعظیم را دارد؟ این خیلی عظیمی که جامجهانی را تجربه کردهاند از آن به عنوان محشری زمینی نام میبرند و نامی دیگر برایش پیدا نمیکنند. محشری با حضور مردمانی از سراسر جهان که در «تقاطعتاریخ» گرد هم میآیند و دیوانه وار به ابراز هویت میپردازند. عقدهها، ترسخوردگیها، رویاها، پرچمهایی که گاه میلیونها مالک و صاحب و پیرو پیدا میکنند و پردههای انترناسیونالیسم را کنار میزنند. پرچمهایی که برایشان میمیری و زنده میشوی. چنین است که میگویم تا زمانی که این ضیافت دیوانگان را از نزدیک نمیبینی نمیتوانی تمام واقعیتها و آتمسفرهای جامجهانی را از پشت صفحات تلویزیون ادراک کنی. این تجربهای به شدت خصوصی است و با بقیه ضیافتهای «مکش مرگ ما» توفیر دارد. این چیزی شبیه مرگ است، چیزی شبیه عروسی، چیزی شبیه عشق افلاطونی و تولد. این کارخانه رویاسازی را تنها باید با فردیت خودت تجربه کنی. با فردیتی در میان جمع. جمعیتی میان فرد. آنگاه که برای پرچمی میمیری، کسان دیگری نیز هستند که به خاطر پرچمشان به دنیا میآیند. این همه جنون شیرین را در این جامعه عقلپرور، کجا میتوان پیدا کرد؟ این عقل سرخ... این پیراهن پاره کردنها و دست از جان شستنها... تنها در سایه لعبت فوتبال است که جهان، نفسی تازه میکند. تنها در خنکای سایه فوتبال است که جنگها به حاشیه میروند و سیاستمداران به سوی دارالمجانین هدایت میشوند.

2ـ شبی که توی دورتموند تا صبح پلک نزدم و بیدار نشستم، داشتم پنجرهها را یکی یکی از خاطر میگذراندم. شهر پر از پنجره بود و هر پنجرهای حکایتی در دل خود داشت. آلفرد، پرچم گنده آلمان را زده بود لب پنجره اتاق خوابش. راضیه، پرچم کوچک ایران را کوبیده بود. اورهان، پرچم ترکیه را و در همسایه دست چپیمان، یک پیرزن قبرسی که دستش به پرچم نرسیده بود با چندتا پارچه که به هم چسبانده بود عشقاش را در بیرق لب پنجره اتاق پذیرایی خلاصه کرده بود. اینسوتر، ماریا بود که پرچم قرمز دستساز خودش را چسبانده بود به شیشه کوچک آشپزخانهاش و تابلو بود که چشمان او لهستانی دیگر است در مقابل حمله آلمان. حالا دیگر دنیا دنیای پرچمها بود. پرچمهایی که تذکره جدید بیوطنان بود و تمام این جماعت سالها بود که در این محله کارگری زندگی میکردند اما تا شروع جامجهانی هیچکس نمیدانست که همسایه بغلیاش اهل کدام خاک و کدامین قبیله است. چون هرگز به سرخوشی تمام بینشان سلامعلیکی یا نجوایی رد و بدل نشده بود. حالا در سایه جامجهانی، شهروندان هزارهسومی که تا دیروز بیسرزمین مینمودند به یکباره با اهتزاز بیرق ملیشان لبپنجره، هویت دیگری برای خود یافته بودند. اصالتی دیگر و من تمام شب را به پنجرهها و بیرقهایی نگاه میکردم که در باد میرقصیدند و در دل میگفتم که آه «پرچم، مادر من است. مادرم پرچم است.»

3ـ توی محله شیشلی استامبول در گوشه دخمه یک تعمیرگاه که پر از خنزر پنزر بود شاه محمد پسر بیبی پری اهل بنگال را دیدم که یک دانه مجسمه کوچک بودا داشت و یک پرچم سبز به پنجره اش چسبانده بود که دایرهای قرمز وسطش داشت. پرچم را هنگام بازیهای جامجهانی شولای تناش کرده بود تا آرام و قرار بگیرد. چنان پرچم را پیچیده بود به خود که انگار از پوستش رد شده و وارد جانش شده بود. یا چند روز پیش توی یک گاراژ واقع در اسلامشهر هم وقتی نظیرقزلباش پسرِ کوهبابا را دیدم که اهل مسلک «شمن باوران» بود و نانخشک جمع میکرد در خیابانهای ولنجک و گفت که این روزها پرچم سبز و قرمز و مشکی وطناش را زده است گوشه پنجره و احساس میکند که چیزی برای افتخار ورزیدن دارد. پسران بیبی پری و کوهبابا هم در سایه جام جهانی رویاپروری میکنند. برای همین چیزهاست که خطاب به جامجهانی میگویم: تو چه عروس هزاردامادی هستی که زندگی آدمها را یک چندروزی شَکر میکنی پسر، تا این همه خودخوری نکنند که خدایا تولید ناخالص ملیمان چقدر است، سرانه مس و قلعمان چقدر. مهم این است که آدمهای بیرویا و بیافتخار هم یک چندروزی را در خنکای سایه تو یله میدهند و هورا میکشند و خوشباشی میکنند. بدون تو دنیا چه جای مضحکی برای زندگی میشد پسر.

ابراهیم افشار

روزنامهنگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها