روایتی از نو شدن خاطرات کهنه...

بهشت در خانه‌ای بازسازی شده

مهراوه ـ دختردایی من ـ آن سال‌های دور یک سال در مدرسه شهید کلانتری درس خواند. کلاس اول و دوم و سوم را در مدرسه ایرانی‌ها در روسیه طی کرد. کلاس چهارم بود که برگشته بودند ایران.
کد خبر: ۱۱۴۷۴۵۰

سه سال در مسکو و یکسال در تهران درس خواند. بعد کلاس پنجم که رسید، از تهران رفتند. رفتند بندرعباس و آنجا ساکن شدند و آنوقت مدرسه را آنجا طی کرد. مهراوه از من
چهار سال بزرگتر بود. دخترداییام بود و خانواده دایی از آن خانوادهها بودند؛ از آن خانوادهها که نسبتشان با ما نسبت فامیلی نبود. نسبت خانوادگی بود؛ ما هر دو یکخانواده بودیم. قبل از این که دایی برای ماموریت به روسیه اعزام شود را به خاطر نداشتم. خردسال بودم. تصاویری مبهم از آن روزها در ذهنم جولان میدهد، اما واقعیت آن است که چیز روشنی در ذهنم نیست. اما دایی که بازگشت را درست یادم مانده بود. دایی همان بود که از روسیه برای من و برادرم اسباببازی میخرید و میفرستاد، برای پدرم پالتوی پوست میخرید و برای مادرم ژاکتهای پشمی. چیزهایی که داشتنش برای مردمی که بعد از جنگ، هنوز در خاک و خون و خرابیهای بعد از جنگ میلولیدند، شاید یک آرزوی دستنیافتنی بود.

دایی یک سال در خانه مادربزرگ زندگی کرد و بعد برای ماموریتی طولانیمدت به بندرعباس اعزام شد. در آن یک سال، مهراوه را در مدرسه شهید کلانتری ثبت نام کردند. آن یکسال، همه ما در یک خانه زندگی میکردیم. ما و دایی و مادربزرگ. صبحها مهراوه با روپوش بلند، لقمه چاشت صبحگاهیاش را به نیش میکشید و از خانه بیرون میرفت. بعضی روزها زندایی و بعضی روزها مامان، مهراوه را میبردند تا سر کوچه و میگذاشتندش در حیاط مدرسه شهید کلانتری. وقتی خانواده دایی از تهران رفتند، نزدیکترین، صمیمیترین و عمیقترین چیزی که من را با آن یک سال شیرین پرهیجان پیوند میداد، همان مدرسه بود. آن مدرسه بیشترین بسامد را در جهان پیرامونی ما و دایی داشت.

در جهان بیرون از خانه، مهمترین چیزی که من را به یاد آن روزها میانداخت، ساختمان مدرسه شهید کلانتری بود. که حالا مثل هر روز صبح، دختربچههای دانشآموز تویش میرفتند اما دیگر مهراوه بین آن دختربچهها نبود. بماند که بعد از سالها، دایی با پایان ماموریتش در بندرعباس به تهران بازگشت و بماند که هم مهراوه و هم بابک، پسر و دختردایی از ایران رفتند و دلتنگی، چیزی نبود که کم بشود، بلکه مثل افعی، هر روز بیشتر و بیشتر چنبره میزد روی گلوی خانواده ما و خانواده دایی و قلبهایمان را نیش میزد. آن دلتنگی کودکانه حالا در سالهای بزرگسالی هم بود و دامنهاش از محدوده خانواده ما به خانواده دایی هم سرایت کرده بود.

اینها بماند برای وقتی دیگر.مدرسه شهید کلانتری اما بعد از بازگشت دایی از آن ماموریت طولانیمدت از بندرعباس، همچنان یادآور یکسال زندگی ما کنار همدیگر بود. یادآور تمام آن خوشبختیهای کودکانه، آن نشاط صبحگاهی که من شش ساله از استشمام بوی نان سنگک پرکنجد ریههایم را اشباع میکردم. حالا دیگر دایی تهران بود. خانهاش با خانه ما بهاندازه چندایستگاه فاصله داشت، اما هنوز آن مدرسه، نماد آن یک سال زندگی ما با همدیگر بود. تصویری که بنا نبود مخدوش شود، اما... شد!

آن مدرسه بیش از ده سال بود که ساختمانی متروکه بود؛ ساختمانی با شیشههای شکسته، با دیوارهای طبلهکرده و با نمایی از نفسافتاده. ساختمان در سکوت و خواب بود. در خلوتی شهر، در آن ضلع تاریک که هیچکسی از آن گذر نمیکرد در گوشه شرقی تهران خسبیده بود و خواب تنهاییاش را میدید. حالا دیگر سالها بود که از آن محله رفته بودیم. من هرازگاهی به آن محله بازمیگشتم و دیداری با گذشتهام میکردم. با آدمهای توی آن خیابان، همکلاسیهای قدیمیام، همسایههایی که بعضیهاشان هنوز مانده بودند توی آن خیابان و با آن مدرسه قدیمی متروکه.

روزی انسان پاکباختهای آن مدرسه را از نو باز کرد. ظهر روزی سرد در میانه زمستان همهمه صدها دختربچه افغانی را شنیدم که از مدرسه تعطیل شده بودند. با روپوشهای صورتیشان انگار مدرسه را شکوفهزار کرده بودند. آن ساختمان پکیده، با شیشههای شکسته، دیگر مدرسه شهید کلانتری نبود. دیگر بخشی از خاطره آن سالهای دور و دراز من هم نبود. آنجا، تکهای از بهشت بود؛ بهشتی بزرگ که در مساحت خانهای قدیمی خودش را جا کرده بود.

احسان حسینی نسب – نویسنده و روزنامه نگار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها