کتابداران

انتخاب کتاب انتخاب دانایی

عصر یک روز در کتابخانه علامه طباطبایی‌(ره) مشغول ثبت کتاب بودم که آقایی خشن و عصبی با دست‌های روغنی و لباس‌های سیاه وارد کتابخانه شد. با نگاه اول مشخص بود تعمیرکار است، با غرولند گفت: «خانم بیا اینم کتاباتون تو رو خدا دفعه دیگر به زن من کتاب ندید.»
کد خبر: ۱۱۴۵۶۶۰

من چند لحظهای نگاهش کردم و همکارم از او پرسید: «اتفاقی افتاده؟ چرا کتاب ندیم؟» یکباره آهی کشید و آرام گفت: «خانم من تعمیرکار اسکلهام، صبح میرم سر کار شب میام. خانمم فکر نمیکنه من خستهام، یک شب در میان من رو میفرسته کتابخانه کتاب بگیرم براش.» من خوب به حرفهایش گوش سپردم و صبر کردم تا کمی آرام شد، گفتم: «کتاب که چیز بدی نیست. همانطوری که خود شما گفتید معلوم است که همسرتان صبح تا شب در خانه تنهاست، بنده خدا برای پر کردن تنهاییهایش کتاب میخواند. هم آرامش میگیرد و هم اطلاعاتش را بالا میبرد و هم گذر زمان را کمتر احساس میکند.» ادامه دادم: «آقا به نظر شما کتاب خواندن بهتر است یا فیلمهای ماهواره را نگاه کردن؟» کمی فکر کرد و با لبخند گفت: «نه تو رو خدا کتاب بهتره. من نمیخوام زندگیام خراب بشه، دوست ندارم وقتی میرم خونه فیلمهای 600 قسمتی برایم تعریف کند. همین کتابها بهتر است. بیزحمت هفت هشت تا کتاب خوب بدید که من برای همسر فهمیده و دانام ببرم.» انگار بنده خدا تازه قدر انتخاب هوشمندانه همسرش را دانسته بود و حسابی به او افتخار میکرد، بهسختی خندهام را کنترل کردم و برای اجابت خواستهاش به سمت قفسهها رفتم. دقیقا از دو هفته بعد همان مرد همراه با همسرش وارد کتابخانه شدند و با حوصله و آرامش کتاب انتخاب کردند و خود مرد هم عضو کتابخانه شد و برای افزایش اطلاعات عمومیاش کتابهای فنی با موضوع تعمیرات خودرو را به امانت برد و بابت رفتار آن روزش معذرت خواست.

هرگز روزی را که با مهربانی این کوچولوها تبدیل به یک روز قشنگ شد فراموش نمیکنم. اصلا روز خوبی نبود، آن روز را برای پیگیری کارهای بیرون از کتابخانه، گذاشته بودم، نزدیک ظهر بود که وارد کتابخانه شدم خستگی، گرمای هوا و حواشی همیشگی عصبیام کرده بود، مثل همیشه صدای بگومگویشان سر وسایل بازی و کتابها بالا گرفته بود با دیدن چهره اخمویم که باعث شده بود حتی جواب سلام آنها را هم ندهم خشکشان زد. همین کافی بود تا برای مدتی مبهوت نگاهم کنند، صدای پچپچشان قطع نمیشد، میدانستم حس کنجکاویشان گل کرده و میخواهند دلیل رفتار عصبی مرا بدانند. هرچند دقیقه یک بار یکی از آنها میآمد و سوالی از من میپرسید. وقتی دیدم تعداد سوالهای تکراری و الکی آنها زیاد شده است متوجه هدفشان شدم، خیلی سعی کردم به آنها بفهمانم حوصله ندارم ولی دستبردار نبودند، نمیدانم چه شد اما یکباره صدایم بالا رفت و با عصبانیت شروع به داد زدن کردم، وقتی چهرههای معصومشان از نظرم گذشت از خودم بدم آمد. به خودم که آمدم گونههایم خیس بود روی صندلی نشستم و همینطور که اشکهایم را پاک میکردم در این خیال بودم که چگونه برای برخورد غیرحرفهایام از آنها عذر بخواهم. ولی آنها مهربانتر از آن بودند که تصور میکردم. دور من جمع شده بودند و هرکدام حرفی برای آرام کردنم میزدند چون فکر کرده بودند که دلیل عصبانیت و ناراحتی من سوالهای آنهاست. حرکت قشنگشان موجب شد همه مشکلات را فراموش کنم، لبخند ملیحی مهمان لبهایم شد؛ رفتم سر قفسه کتابهای کودک یک کتاب برداشتم چون فهمیدند که میخواهم برایشان قصه بگویم ساکت روی صندلیها نشستند، قصه که تمام شد همه ما حس خوبی داشتیم و من از آن کوچولوهای بزرگوار درس بزرگی گرفتم.

با مرور این خاطره به فکر فرومیروم چهرههای تکتکشان از نظرم میگذرد؛ کنجکاویهای ایلیا، شیطنتهای رضا و مهدی، خانم خانم گفتنهای نجمه، نزاکت و ادب فرزانه، کمرویی امید و آرزو، خوشرویی هدیه و کارهای جذاب و رفتارهای منحصر به فرد هرکدام از آن فرشتهها ... وقتی میبینم به کتابخانه به عنوان تنها سرگرمی برای گذران اوقات فراغتشان نگاه میکنند به خود و حرفهام میبالم اما وقتی به محرومیتها، کمبودها و کاستیهایشان میاندیشم دلم میگیرد، به امید عاقبت به خیری همه کودکان مرز و بوم سرافرازمان و قدرت همه متصدیان امور کودکان، دعا میکنم و از همه التماس دعا دارم.

فرزانه برزیگر

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها