در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قهوهخانه هم در سکوت فرو رفته بود و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی گاهی این سکوت را میشکست. همه در فکر فرو رفته بودند. عباس سیاهپوش روی تختی چمباتمه زده بود. زانوها را در آغوش گرفته بود و رگ گردنش از شدت خشم باد کرده بود.
ـ سلام علیکم.
نگاهها به سمت در قهوهخانه رفت. استوار در چارچوب در ایستاده بود. نگاهها نگران به سمت عباس چرخید. مرد جوان نگاهش به روبهرو بود. مش رضا سکوت را دوباره شکست.
ـ استوار خوش آمدی. بفرما تو یه چای برات بریزم. استوار به سمت عباس رفت. دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:
ـ تسلیت میگم مرد. قول میدم قاتل رو دستگیر میکنم. نمیذارم خون دخترت پایمال بشه.
عباس دست استوار را پس زد و روی زانوها نشست و گفت: الان اومدی به من دلداری بدی؟! نمیخواد الان به فکر دستگیری قاتل باشی. اگر عرضه داشتی؛ دختر دست گلم زیرخاک نبود.
ـ زنگ زدم شهر، قراره یه کارآگاه بیاد کنار دستم تا زودتر قاتل رو دستگیر کنیم. عباس پوزخندی زد و در جواب استوار گفت: نه اینکه خیلی خوب کار میکنی قراره کارآگاه شهری بیاد وردست تو کار کند...
کدخدا که میدانست این کلکلها پایانی ندارد میان حرف عباس پرید.
ـ صلوات بفرستید. جای اینکه همفکری کنیم، افتادیم به جون هم.
استوار روی صندلی کنار در نشست، سیگاری چاق کرد و با خشم به آن پک میزد. مش رضا به رسم همیشه دو استکان چای جلوی استوار گذاشت. همین که اومد از کنار میز رد شه، استوار یک استکان را سر کشید.
ـ عباس آقا .... عباس آقا...
صدای پسربچهای که از میدان به سمت قهوهخانه میآمد، دوباره سکوت را شکست. عباس از جا پرید و آمد جلوی در.
مش رضا زیر لب گفت: خا به خیر کنه.
پسر بچه وقتی مقابل قهوهخانه رسید، در حالی که نفس نفس میزد، رو به عباس کرد و گفت: حال زهرا خانم بد شده. بیبی گفت بیام خبرت کنم زود خودتو برسونی خونه تا دیر نشده ....
عباس دو دستی روی سرش کوبید و گفت: یا ابالفضل.
بعد هم راه خونه را در پیش گرفت.
کدخدا رو کرد به بقیه و از آنها خواست به سمت خانه عباس بروند شاید کمکی از دستشان بربیاد. خودش جلو راه افتاد و بقیه پشت سرش. استوار که هنوز از حرف عباس ناراحت بود، به صندلی میخکوب مانده بود. چای دوم را که سر کشید، خودش را از صندلی کند و راه افتاد.
استوار سه سال قبل به این پاسگاه منتقل شده بود. قبلش زن و دخترش را در تصادف از دست داده بود و تنها زندگی میکرد. مردی چهارشانه، با سبیل پهن و ابروهای بهم گره خورده. پشت چهره ترسناکش قلبی مهربان داشت. خیلی زود با اهالی روستا دوست شده و آنها او راپذیرفته بودند. بیشتر نقش میانجی را در دعواهای روستا داشت و قتل لیلا محک مهمی برایش بود. کشف راز این قتل، تمام فکر و ذهنش را درگیر کرده بود.
اهالی به مقابل خانه عباس رسیدند. صدای گریه و شیون از داخل خانه شنیده میشد. مقابل در به دیوار تکیه دادند و منتظر خبری از عباس شدند استوار هم خودش را به آنها رساند.
بیبی عصا زنان در چارچوب در ظاهر شد. نگاهی به کدخدا و استوار کرد و سر را هم با تاسف تکان داد.
ـ خیلی تلاش کردم اما نشد. زن بیچاره از مرگ دخترش دق کرد. خدا به عباس صبر بده. (ادامه دارد...)
امیرعلی حقیقت طلب
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: