در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او سال 2017 هم جایزه بنیاد شعر که بنیادی ادبی در شیکاگوست را به دست آورد. اُشن ووانگ در سایگون، از توابع بزرگ ترین شهر ویتنام؛ هوشی مین به دنیا آمده است. او چند سال به عنوان پناهنده در کمپی در فیلیپین زندگی گذراند و بعدها بهواسطه آشنایی با بن لارنر، شاعر و نویسنده آمریکایی به ینگه دنیا سفر کرد و زندگی ادبی جدیدی را آغاز کرد. دو شعری که اکنون میخوانیم از آخرین دفتر او یعنی «آسمان شب با زخمهای بیرونی» است که سال 2016 در انتشارات کاپر کانیون منتشر شده است. مفهوم پدری، و بن مایه پدر از پر بسامدترین عناصر مضمونی این کتاب است.
یک روز اُشن ووانگ را دوست خواهم داشت
اُشن، نترس،
پایان این جاده بس دور است؛
پیشانی راه
درست پشت سرمان.
نگران نباش.
پدرت، تنها تا زمانی که یکی از شما دیگری را فراموش کند،
پدرت است،
مثل استخوانی که به یاد نمیآورد بالهای پرندهای بوده.
مهم نیست چطور چند بار زانوهامان
زمین را بوسیدند.
اُشن، داری گوش میکنی؟
زیباترین قسمت تَنت
جایی است که سایه مادرت برآن افتاده.
اینجا خانه کودکی توست
که به دامی کوچک بدل شده.
نگران نباش، این افقی است که تو هرگز به آن دست پیدا نمیکنی.
اینک، امروز.
بپر.
قول میدهم خبری از هیچ قایق نجاتی نیست.
اینجا مردی است که بازوهایش آن قدر گشوده هست تا تو را در آغوش بگیرد.
و این همان لحظهای است
که روشنایی دور میشود
هنگامی که تو هنوز میتوانی آن نور کم رنگ را در پاهاش ببینی.
چطور میتوانی دوباره و دوباره دستهایت را بیابی.
برای دومین مجال میپرسی،
سخنی خالی از هیچ بر زبان خواهی راند.
نترس، گلولهها تنها صدای مردماند
تقلایی برای زندگی بیشتر و
شکست.
اُشن. اُشن، بیدار شو.
زیباترین قسمت تَنت جایی است که سرت قرار دارد.
و به یادبیاور
که «تنهایی» همچنان جهان را سپری میکند.
اینجا اتاقی است برای همه.
رُفقای مردهات از آن میگذرند
مثل بادی که در ناقوس میپیچد.
اینجا میزی است
با پایههای شَل
و خشتی که در آخرین زمان ساخته شده.
بله، اینجا اتاقی است بس گرم،
و خون ـ بسته،
قسم میخورم
تو بیدار میشوی
و فکر میکنی این دیوارها پوستت هستند.
آستانه
در بدن،
جایی که همه چیز قیمتی دارد
روی زانوهام،
مراقبم،
از میان سوراخ کلید
و دارم میبینم
که مرد دوش نمیگیرد
اما باران
میریزد رویش
روی شانههای گردش که گیتاری است
و او پنجه میزند بر سیمهایش.
داشت آواز میخواند
این چیزی است که به یاد میآورم
صدایش
مرا از درون پر میکند
مثل اسکلت بدنم.
در حقیقت، این نام من است که در درونم زانو میزند
و میخواهد فراموش کند.
داشت آواز میخواند
برای بدنم
جایی که همه چیز قمیتی دارد
و این همه آن چیزی است که به یاد میآورم.
من زنده بودم. و نمیدانستم
دلیل بهتری هم هست.
آن روز صبح
پدرم کره اسبِ سیاه را زیر رگبارِ باران
متوقف کرد
و به تنگ نفس کشیدنم در پشت ِ در گوش داد
من نمیدانستم
بهای ورود به یک شعر
به از دست دادن راه بازگشت ختم میشود
پس وارد شدم. و از دست دادم.
همه چیز را از دست دادم
با چشمانی کاملا گشوده.
مجتبا هوشیار محبوب
داستاننویس و مترجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: